و باز هم جنگ
دنیا بود ما نبودیم
ما برگشتیم
دنیا به روزهای پیش از بودنمان بازنگشت
دنیا بود ما نبودیم
ما برگشتیم
دنیا به روزهای پیش از بودنمان بازنگشت
هر سال همین هنگام، در صبحی احتمالن سرد که از طولانیترین شبِ سال گذر کرده است، بیدار میشویم؛ زمستان آغاز میشود؛ تمام میشود؛ آنهمه ناز و تنعم که خزان میفرمود، عاقبت در قدم باد بهار آخر میشود؛ دوباره آفتاب، باز باران که نمیبارد، همچنان میشود و نمیشودها...
بچسبید به تیغِ دولبهی امید
مماساش که بمانید نمیبُرَد، مقابلاش که باشید زخمی میشوید.
من نمیدانم اما میگویند زندگی با زخمهاست که معنا مییابد
پس انتخاب با شماست
به من اگر باشد ترجیح میدهم ریشهی درختی باشم
باد را برای شاخههایام بگذارم
آفتاب را برای برگهام
باران را برای خاک
هوا را برای همه
و قیدِ امید را بزنم
بیامیدی با ناامیدی فرق اساسی دارد
باور نمیکنید بروید از تمام درختها بپرسید
وقتی که سبز یا نارنجی میشوند، وقتی شکوفه و میوه میدهند یا نمیدهند، وقتی که میخوابند، وقتی که بیدار میشوند، وقتی در اعماق با همدیگر نجوا میکنند، کاری به کار مفهومی به نام امید که برساختهی آدمیست ندارند؛
به درختانهگیشان ادامه میدهند.
یلدا تمام شد
روز دوباره بلند میشود
هوا بس ناجوانمردانه سرد است و برف نمیبارد
Let me hide in nowhere
I crave for some relief
Diary of Dreams - Iamnowhere 🎵
گاهی آنگونه که واژهها چیزی را تصویر میکنند، یک یا چندین عکس از آن چیز، نمیتواند؛
پس حالا این کلمات، کاج مطبقی هستند، در گوشهای از اواخرِ یک مرداد، برکشیده از دانهای یا قلمهایی در ناکجای زمان، گویی روییده بود تا به آن روز برسد، به آنِ دیدار.
دیدماش
و از زمینِ گرم بلندم کرد
از خاکِ سرد
بهگونهای که هرگز از یادش نخواهم برد.
ای کاش هر کدامِ ما، خصوصن در سختترین روزهای زندگیمان، کاجمان را بجوییم و بیایم.
همیشهی خدا، یعنی از کودکی حتا نه، از نوزادی - مادرم اینطور میگوید- از صداهای بلند میترسیدم. حالا و همچنان هم.
دوازده روز و دوازده شبِ تمام و بیشتر، هر صدایی از هر صدایی که تاکنون شنیده بودم هراسآورتر بود.
دیشب آسمان رمبید، آذرخشی با نوری که ندیدم و ناگهان غرشِ بلندِ رعدی.
این نخستینبار بود که از صاعقه نترسیدم، بلکه اطمینانبخش یافتمش، چرا که تهدیدی نبود.
عجب گونهی عجیبیست آدمی.
جملات بالا را حدود یک ماه پیش نوشته بودم؛ از دو شب پیش که نیمی از مغز ما انتظار صدایی دوباره را میکشد، دیدم همهچیز در مراجعه است.
میترسم اگر به من بگویند تنها یکیدوماهِ دیگر زنده میمانی، نتوانم همان یکیدوماه را هم برای خودم زندگی کنم.
* عنوانِ جانشده در «عنوان»ِ این پست، کاملاش این است و جملاتیست از کتاب ضربان (دم حیات)، نوشتهی کلاریسی لیسپکتور:
... تنها سکوت تسکینم میدهد. اگر به نوشتن ادامه میدهم به این خاطر است که در این جهان کار دیگری ندارم جز انتظار مرگ. جستوجوی کلمهای در تاریکی...
غمانگیزیِ ماجرا اینجاست:
وقتی کسی بیماریِ جسمیِ مشخصی دارد، تکلیفاش هم روشن است؛ مثلن به کسی که تبِ بالایی دارد نمیتوانیم به نرمی یا با تندی و تحکم، یا با هر روشِ کارآمد و ناکارآمد دیگری بگوییم تب نکند، یا همین حالا بس کند و دست بردارد از تبکردن.
اما خدا نکند کسی مشکلاتاش از ناآرامیهایی در روح و رواناش ناشی شده باشد. عمرن متوجه بشویم این هم مثل همان که نه، بدتر از آن است، یعنی با امر و نهی و تهدید و تنبیه چیزی درست نمیشود که هیچ، همهچیز خرابتر هم میشود. درست انگار از بیماری با تب بالای چهلدرجه انتظارِ انجام کارهای روزانهاش را داشته باشیم، یا کسی را با پای شکسته به لِیلِی وادار کنیم.
به گمانم تصورِ اغلبِ ما از بیماریِ آلزایمر این است که عزیزمان دیگر ما را نمیشناسد؛ نه، نهاینکه درست نباشد، اما این سکانسِ پایانیست؛ آلزایمر زمانی آغاز میشود که ما دیگر عزیزمان را نمیشناسیم، چرا که بهناگاه چشم باز میکنیم و میبینیم به بیگانهای بدل شده است.
* عنوان پست، جملهایست از فیلمی از ناصر تقوایی
بیدارم کنید
بیدارم کنید و به من بگویید
هرآنچه دیدهام
خواب بوده است
بگویید هرآنچه میبینم خواب است
و از این خواب
که در آن
حقیقت را به من نمیگویید
بیدارم نکنید
* توضیحِ عنوان:
برشی از شعر کارلوس دروموند دآندره
ترجمهی محمدرضا فرزاد
برگرفته از کانال دوستِ خوبِ شاعرم «گیتا مینویی»
https://t.me/gitalimin
حالا نه اینکه امیدِ چندانی به دیگران میرفت، اما به نظرم دنیا همین ترامپِ دوباره را کم داشت تا پازلِ دیوانگیهاش تکمیل شود.
پس بزنیم به سلامتیِ نابودیِ بشر!
جهان و کارِ جهان جمله هیچبَرهیچ است...
یادمان نرود...
اینکه به جای مانتو، شومیز میپوشیم، یا با تیشرت، دامن یا پیراهنهای کوتاهوبلندِ رنگارنگمان به خیابان میرویم، یا احتمالن به جز زمانی که در اتومبیل نشسته باشیم، در بندِ پوششی محکمکاریشده روی سرمان نیستیم، هرچند همچنان با هراسی در جان و زخمی در روانمان همراه باشد، یادمان نرود که بهتحققپیوستنِ این حد از شهامت و عادیسازیِ تصویری نسبتن واقعی از خودمان، به چه روز و روزگاری و به کدام نقطهی آغاز بازمیگردد.
و با محمد مختاری تکرار کنیم:
صداهای در گلو شکسته
دهانهای دوخته
و خونهای بر زمین ریخته
روحم مُغاک صاعقههای نهفته است
آه آدمی چگونه در این مرکزِ همیشگیِ انفجار میزیَد
و ساده خاموش میماند
واقعیت این است
من یک ترسوی ریاکارم، که تعبیر مودبانهاش میشود «درایت به اقتضای موقعیت»
آلبر کامو در یادداشتهایش مینویسد:
«تمامی تلاشِ آنها نومید کردنِ ما از بودن است.»
و من فکر میکنم تلاشِ ناآگاهانهی خیلی از ما نیز چنین است؛ گویی به «آنهای» خود تبدیل شدهایم.
.
بیشتر از ده-دوازده سال پیش، جایی در یادداشتهای روزانهام نوشته بودم:
«بشر گونهای از موجودات است که به انقراضِ نسلِ خود یا به عبور از ماهیتِ کنونی و گذار از انسانمحورانهگیِ جهانِ برساختهاش باور ندارد. اما همین بشر به واسطهی محدودیتِ ظرفِ زمانی و مکانی که ناگزیر در آن قرار گرفته، با تلاشِ فراروندهاش راه را برای تشکیل و پیدایشِ گونهی نوینی هموار میکند که دیر یا زود در عالمِ واقع پدیدار خواهد شد.»
این روزها که هیجان و نگرانی از قبضه و سیطرهی هوش مصنوعی، دغدغهی افکار و موضوعِ گفتوگوها شده، به امرِ محتومی فکر میکنم که هرچند سادهلوحانه به نظر بیاید یا خوشایند نباشد، به زعم من، امریست محتوم و بهناگزیر رخ خواهد داد.
گونهای دیگر در آستانهی حیات و بروز و ظهور است که هراس از پیدایشِ آن اگرچه برای آدمی بر اساس سرشتِ وجودیاش طبیعی و منطقیست، اما مباحثات اخلاقمدارانه یا ترس و تصوراتِ آخرالزمانی، در آن جایی ندارد.
انسان مادامی که انسان است عینکِ دیگری برای دیدنِ جهان ندارد و پذیرشِ این واقعیت یقینن سخت دشوار است.
* جملهی شعری از احمد شاملو
«در کوچه باد میآید
این ابتدای ویرانیست»
گویی هر یک از ما همزمان در چندین جبهه در حالِ جنگیدنیم، هم درون و هم بیرونِ آنچه مرز مینامیم یا میپنداریمش، در نبردی بیهوده اما ناگزیر که درنهایت، و فارغ از هر نتیجهای، امری تهی از مفهومِ پیروزمندیِ واقعیست.
انسانی که با خودش، با نزدیکانش، با جامعه و با جهان در جنگ است، طفلِ بزرگسالیست که بلاهتِ رقتانگیزش را پشتِ هرآنچه بتواند، پنهان میکند.
بگذار در کوچه و در هر کجا، باد گیسوان ما را و آنچه را که سخت و استوار است، به رقص درآورد.
شاید برای برخی از ما آن روز بیاید که دیگر چیزی نمانده باشد که از هر طرف که برویم بر وحشتمان بیفزاید.
.
برای این سالِ نو حرفی نداشتم، فقط بیتی از حافظ در گوشِ جانم بود که اغلبِ ما با صدای فرامز اصلانی به خاطر داریماش.
همان را در کانال تلگرام کتابخوانی "هر شب..." فرستاده بودم.
و بعد، بیستوچهار ساعت نگذشته، خبری را که حداقل حالا هیچ منتظرش نبودیم، شنیدیم.
فرامرز اصلانی که همین چند هفته پیش از ابتلایش به بیماری سرطان گفته بود، شامگاه نخستین روز فروردین چشم از جهان فروبست.
چشمانم را بستم و فرورفته در خاطرات بسیار دور تا امروز، با خود زمزمه کردم:
به یادِ رفتهگان و دوستداران
موافق گرد با ابر بهاران
.
و از قضا امسال چه نوروز بارانیای دارد ایران
.
درست پس از خبرِ ربودنِ مسلحانه و دستهجمعیِ دانشآموزانِ مدرسهی دیگری در نیجریه، توسط افراطگرایان و گروههای تروریستی، و البته وعدهوعیدهای در عینِ انفعالِ مقاماتِ آن کشور و استیصالِ خانوادههای نگران، خبری درخصوصِ آخرین روزِ تدارکِ مراسمِ اسکار و پهنکردنِ فرشِ قرمز پخش شد.
بهراستی کداممان تیرهبختتریم؟
کوریم و نمیبینیم ورنه همه بیماریم
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم*
*مصرعهای شعری از حسین منزوی
آدمها مانند عکسها، اشیا و قابها و هر آنچه به دیوار میزنیم، وقتی که میروند، نبودنشان مثل جای خالیِ یکی دو میخ یا رنگِ آزارندهی رولپلاک، یا همچون خطوطی که مرز تیرهگی و روشنیِ فقدان را بیرحمانه به چشم آدمی میآورد، از روی دیوارها و دردهایات هرگز نمیروند و ردشان بر جانات باقی میماند.
پشت دریاها شهری نیست
اما
قایقی باید ساخت
آنچه در عینِ حیرتانگیزی و اسفناکیْ واقعیت دارد این است که همیشه دعوا بر سرِ تصرفِ سرزمین یا تکههایی از خاکیست که کمر به نابودیاش بستهایم.
این است انسان!

Photo by Zhong Lin
هر کوتاهکردنی تردیدِ سمجی در خودش دارد؛ این را زنها بهتر میدانند؛ میخواهد موهایشان باشد یا ناخنها یا خاطرهیی، اثاثی، یادگارییی، چیزی، و یا رابطهیی، خانهیی، شهری، عزیزی ...
حتا اگر مثلن به فرض، ناخنهاشان شکسته باشد یا داشتنِ آنچه تعلقآور است، هیچرقمه، به نداشتناش نیارزد.
شده است روزها نه، فقط یک روز، با دلهرهی ترس و تحقیر از خیابان بگذرید؟
شده است شبهای بسیار نه، فقط یک شب، کابوسِ گریختن از چادرهای سیاه و ونهای سفید را ببینید؟
شده است فکر کنید که چنین روز و شبهایی یک عمر زندگیتان باشد؟
سگها و گربهها و اسبها و پرندهها بیصاحبانشان سگ و گربه و اسب و پرندهاند، ما زنها اما طفیلیِ خلقتیم، و رَحِمهامان همان جعبهی پاندوراست.
* جملاتی از «آن دلبه»: میل به فریادهای بیپایان، به بیرون راندن آرزویی بیکرانه از دل، میل به خویشتنداری نکردن، حفظ ظاهر نکردن...
عاشقی شیوهی رندانِ بلاکش باشد»
این شرح دوریِ این روزهای من از شعر است...
امروز همزمان که اینها را به خودم میگفتم، احمدرضا احمدی بارش را بست و از این دیوانهدنیا رفت که رفت.
تلخم
و کامام حوصلهی دوباره شیرینشدن ندارد که ندارد.
میخوای بری مینیاس
مینیاسی دیگه نیست
ژوزه! حالا چی؟
اگر تونستی بخواب
اگر تونستی خسته شو
اگر تونستی بمیر
اما تو نمیمیری
تو کوچ میکنی ژوزه
به کجا ژوزه؟
هر طور که فکر میکنم انتخاب کسی که بتوانی با او زندگی کنی، بهمراتب، از انتخاب کسی که بخواهی با او بمیری آسانتر است.
*عنوانِ این پست شعریست از غادةالسمان
غزاله علیزاده جایی در خانهی ادریسیهایاش مینویسد: «خاطراتی هست که تنها در اشیاﺀ زنده میماند.»
و من داشتم خاطراتام را، بخشی از تمامِ خاطراتام را، تکهتکه میکردم تا راحتتر ... که نه، تنها آنقدری کوچکترشان کنم که بتوانند از در بیرون بروند؛ گویی زندهزنده در حال اهدای اعضای بدنام بودم.
گذشت؛ همانگونه که آدمها مصیبهای بسیار را تاب میآورند؛ مهم پشت سر گذاشتن آن اولین بار، آن مواجههی طاقتفرسای نخستین است؛ گویی پس از آن، همهچیز تحملپذیر مینماید.
و حالا در خلسهی گذار از دلتنگی و دلبستگی، آزاد از تعلقِ سالیان، آزاد از اشیا، احساسِ بادبادکِ بیبال و بیبندی را دارم در آسمان همین شهر، زیر سقف همین خانه.
سپیده که سر بزند
در این بیشهزار خزانزده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوییدیم
این لحظات زیبای شعر پل الوار را از کانال تلگرام دوست مستندساز نامدار و رفیق ناب سالیان دور و درازم، آزاده بیزارگیتی وام گرفتهام.
و اما کانال تلگرام خودم را در این بهار با کلامی از الیوت ادامه خواهم داد:
هرگز باران گل سرخ نخواهد بارید
اگر گل سرخ میخواهید گل سرخ بکارید
https://t.me/everynight_and_everynight
به امید آغازی نو
نوروز ۱۴۰۲ خورشیدی
وقتی گوشهپارهی کشوری را (بخوانید فرودگاهِ حلب یا همین سقفهای حلبیِ مدارس خودمان) که هنوز زیر آوار زلزلهاش مدفون است، میآیند و بمباران میکنند، دیگر به هیچکجای زمین یا زیر یا بالای آن، دیگر حتا به کتابها هم نمیشود پناه برد.
ای کاش میتوانستم انسان نباشم و دیگر به هیچچیز ادامه ندهم.
پینوشت:
امسال زنهای ایرانی معنای امروز را متفاوتتر احساس میکنند، اگر بکنند.(هشت مارس ۲۰۲۳)
آنجا که فهم نمیشوی و فهم نمیکنی عمیقن تنها هستی.
و تنهایی زمانی تحملناپذیزتر است که تنهابودن امکانپذیر نباشد.