غم‌انگیزیِ ماجرا این‌جاست:
وقتی کسی بیماریِ جسمیِ مشخصی دارد، تکلیف‌اش هم روشن است؛ مثلن به کسی که تبِ بالایی دارد نمی‌توانیم به نرمی یا با تندی و تحکم، یا با هر روشِ کارآمد و ناکارآمد دیگری بگوییم تب نکند، یا همین حالا بس کند و دست بردارد از تب‌کردن.
اما خدا نکند کسی مشکلات‌اش از ناآرامی‌هایی در روح و روان‌اش ناشی شده باشد. عمرن متوجه بشویم این هم مثل همان که نه، بدتر از آن است، یعنی با امر و نهی و تهدید و تنبیه چیزی درست نمی‌شود که هیچ، همه‌چیز خراب‌تر هم می‌شود. درست انگار از بیماری با تب بالای چهل‌درجه انتظارِ انجام کارهای روزانه‌اش را داشته باشیم، یا کسی را با پای شکسته به لِی‌لِی وادار‌ کنیم.