شعری از مجموعهی «نامی نمیتوان گذاشت»/ ۴
کمی به عقب برگرد
آنجا که ناماش زیبا بود
و دستانات را دور داشتناش حلقه کرده بودی
گاهی آنجا که پلهها تمام میشوند
دری نیست
به عقب برگرد
و آجرها را
بیآنکه بیفتی
از زیر پاهایات بردار
جهان به جهات مختلفی تکثیر میشود
در راهرو
صدایی که دور میشود
از صدایی که نزدیک میآید میترسد
ما به خانه پناه بردیم
و دلتنگیمان را در اشیا فروکردیم
دربالشها
در خوابهای تودرتویی
که به عمق تاریک نقب میزنند
ترس را در ظرف کوچک درداری در یخچال گذاشتم
گفتم فردا که برگردیم
گرسنه خواهیم شد
بعد
برای اینکه با تو خداحافظی کنم
دنبال قیچی گشتم
دنبال نخ و سوزنی
که با شلالهای درشت
سوراخهام را بپوشانند
صدای کفش میآید
کسی در کمد راه میرود
کسی درکمد آویزان است
و همزمان که کسی ترانههای آشنا را
از درز بین کاشیها پاک میکند
من آب را باز میکنم
جاری میشوم لای کفها و رشتههای در همِ موهایی
که وقتی روی سرم بودند هم مرده بودند
حالا
به هر طرف که نگاه میکنم
عقب جایی در پشت سر است
که دیده نمیشود
......................................