شعری برای جنگ / ۳۹





نزنید
خودی‌ها زده‌اند

باور نمی‌کنید اما
از کودکی از هر چه فکر کنید ترسیده‌ایم

به قدِ شال و لباسم نگاه می‌کنم
به رنگِ جورابم
به قرارهای دخترانه‌ی یواشکیِ بعد از مدرسه
به دروغ‌های رقت‌انگیز
کریه به رنگِ سیاهِ کیسه‌های مخفی‌کننده‌ی نوارهای بهداشتی
نوار
نوارکاست‌های پنهانی
کتاب‌های قرضی
علایقِ مدفون
ما کودکانِ ممنوعه بودیم
نوجوانانِ ممنوعه
نسلِ الف
پا در رکاب و چشم‌گویان

بچه‌های صف‌های طولانی
کوپن‌های ارزاق
نفت
مشق‌های بی‌پایان در پت‌پتِ فتیله‌ی چراغ‌ها
انگشت‌های کج

ما کج بزرگ شدیم
ترس‌خورده
در بمبارانِ واقعیتِ گریزناپذیرمان
در صدای مداوم آژیر

بزنید
شما هم بزنید
مانده‌ام از کدام‌تان بیش‌تر باید بترسم
مانده‌ام که زندگی بدون ترس را بلدم آیا

پاترول‌های زرد و ون‌های سفید
تحت تعقیب در خیابان و در صفحه‌های مجازی
اتاق‌های بازجویی
گازهای اشک‌آور
شلیک به خودی
بی‌پدافند و بی‌سلاح


ما با مرگ نماز خوانده‌ایم
فوتبال‌دستی بازی کرده‌ایم
ما با مرگ دویده‌ایم

بدون دارو زنده مانده‌ایم
بدون واکسن
بدون اکسیژن
ما با ابر آلودگی رقصیده‌ایم


بترسانیدمان
شاید عبور کنیم
ما کودکانِ چهل یا پنجاه‌ساله‌یی هستیم
بی‌پناه
بی‌دفاع
آماده برای پذیرفتن
پذیرفتن
پذیرفتن




آریا صدیقی
تهرانِ ملتهب، ۲۶ خرداد ۱۴۰۴

به بهار ۱۴۰۴  / شعر ۳۸

.

واقعیتْ بهار است
می‌آید
اما نمی‌ماند
مانند خوش‌بختی
که در زمستان یخ می‌زند

شاید اولْ آبزیان بودند
بعد، آب‌های جهان، همه،
تنها برای یکی‌شان پدید آمدند


یکی برای‌ام دست می‌زند
یکی برای‌ام خواب می‌بیند
اما من‌ام که بیدار می‌شوم
و نمی‌دانم
چشم‌ام را به کدام فصل باز کرده‌ام
که این‌همه نمی‌بارد
خیس‌ام
و تمام جریان‌ها از من عبور می‌کنند

تنها با چهاردرصد شارژ
از خانه بیرون زده‌ام
منتظرم انتظار پایان بیابد
برای‌ام مهم نباشد دیگر
پشتِ پیچِ بعدی
گرگِ کدام اتفاق کمین کرده است

دیگر
نه کلیدی در جیبِ کناریِ کیف‌ام داشته باشم
نه انگشتِ بی‌نگینی که تا زنگ بالا برود
نه آغوشی
که روزی
جایی
آرزوی کسی بود


پشتِ پاره‌های اسفند
در انتظارِ نیامدنِ چهارشنبه‌ای بغ‌کرده‌
کنجِ اتاق
بینِ درِ حمام و پاتختی
پشتِ سطلِ زباله‌ی کوچکِ حصیری
یا پشتِ کشوهایی‌ که هیچ‌وقت تا انتها بیرون نمی‌آیند
یا در اعماقِ اقیانوسی ناممکن
خلاصه جایی
جایی که پیدا نباشد
و به عقل هیچ جنی هم نرسد
دنبال پنهان‌کردنِ خودم می‌گردم






آریا صدیقی
تهران، ۲۱ اسفند ۱۴۰۳


.

«هر کلمه هم‌چون لکه‌ای‌ست غیرضروری بر سکوت و نیستی»* / شعر ۳۷


با تاریکی حرف بزن
اگرنه تاریکی با تو سخنی نخواهد گفت
آرام‌آرام
هم‌چون رطوبتِ آبی که ذره‌ذره در جانِ کاغذی نفوذ کند
جوهر را پخش می‌کند
واژه‌ها را فرومی‌پاشاند
و بی‌صدا
از پا درت می‌آورد


آریا صدیقی
تهران، ۱۶ دی ۱۴۰۳




* بکت




شعری از مجموعه‌ی «نامی نمی‌توان گذاشت»/ ۵






بازگردان‌ام روی میز و با من
از مزه‌های خوب جهان
کتاب آشپزی بنویس

با من سالاد درست كن
من هويج‌ام
كلم‌ام
خيار و گوجه و كاهو هستم
جوانه‌‌ی گندم در خودم مخفی کرده‌ام
ذرت‌ام
حلقه‌های فلفل دلمه‌ای هستم
که به شکل گل در‌می‌آیند

من را تکه‌تکه و در هم
در ظرف بریز و
هر روز
با من روی میز بنشین
پاهای‌ات را بغل بگیر با کفش
چنگال را کنار بگذار
با دست بخور
با دستان خودت
من را
به صندلی‌های خالی تعارف کن
خالی
بدون نمک
بدون سس
بدون روغن زیتون
من شاخه‌ی زیتون‌ام
و می‌ترسم اگر دهان باز کنم
کبوترهامان
به آشیانه بازنگردند




شعری از مجموعه‌ی «نامی نمی‌توان گذاشت»/ ۴



کمی به عقب برگرد
آن‌جا که نام‌اش زیبا بود
و دستان‌ات را دور داشتن‌اش حلقه کرده بودی

گاهی آن‌جا که پله‌ها تمام می‌شوند
دری نیست
به عقب برگرد
و آجرها را
بی‌آن‌که بیفتی
از زیر پاهای‌ات بردار
جهان به جهات مختلفی تکثیر می‌شود

در راهرو
صدایی که دور می‌شود
از صدایی که نزدیک می‌آید می‌ترسد
ما به خانه پناه بردیم
و دلتنگی‌مان را در اشیا فروکردیم
دربالش‌‌ها
در خواب‌های تودرتویی

که به عمق تاریک نقب می‌زنند

ترس را در ظرف کوچک درداری در یخچال گذاشتم
گفتم فردا که برگردیم
گرسنه خواهیم شد

بعد
برای این‌که با تو خداحافظی کنم
دنبال قیچی ‌گشتم
دنبال نخ و سوزنی
که با شلال‌های درشت
سوراخ‌هام را بپوشانند

صدای کفش می‌آید
کسی در کمد راه می‌رود
کسی درکمد آویزان است
و هم‌زمان که کسی ترانه‌های آشنا را
از درز بین کاشی‌ها پاک می‌کند
من آب را باز می‌کنم
جاری می‌شوم لای کف‌ها و رشته‌های در همِ موهایی
که وقتی روی سرم بودند هم مرده بودند

حالا
به هر طرف که نگاه می‌کنم
عقب جایی در پشت سر است
که دیده نمی‌شود







شعر ۳۵


رفتن موقتی‌ست
ماندن موقتی‌ست
موقت موقتی‌ست

ما موقتی غمگین نیستیم
ما موقتی شادمان
موقتی کارت می‌زنیم
از گیت عبور می‌کنیم
بر دروازه‌های بسته مشت می‌فرساییم
ما اندوهِ فشرده‌ایم

باران نمی‌آید
این ابتدای زمستان است

و آسمان نمی‌داند خودش تیره‌تر است یا آن‌چه می‌بیند واقعیت دارد

ما صدای خسته‌ای هستیم
جاهای خالی نه با ناسزا پر می‌شوند نه با شعار
اما شعر می‌تواند شعار هم بدهد
فحش هم بدهد
یا ندهد
و آن‌چه را در سر دارد اجرا کند
هیچ‌کس نمی‌تواند شعری را توقیف کند
مغازه نیست پلمپ‌اش کنند
مردم نیست تا بیاویزند از طنابِ ترس‌‌شان

شعر برای آشتی نیست
چرا که خود
آشتی‌ست

اما شعر هم
جاهای خالی را
نمی‌تواند که پر کند
شاعر می‌ایستد
نمی‌نویسد
سکوت نمی‌کند
به خیابان می‌رود
به خودش بازمی‌گردد
از تمام مرزها رد می‌شود
و سطرهایی را به ناگزیر سپید می‌گذارد




تو فکر می‌کنی بیابان را سراسر برف گرفته است
بی‌ردِ پایی
«و جهان از هر سلامی خالی‌ست»


شاعر زخم‌اش را
با کلمات‌اش است که می‌بندد



وقتی از پایان تابستانِ این سال تا آغاز زمستان‌اش چیزی ننوشته است
یعنی نمی‌تواند با هیچ‌چیز گرم شود
نه با مازوت
نه با تحریم
نه با مهاجرت
نه با امید

نشسته است و خاک سیگارش را
بر کثافات این روزها می‌تکاند
بعد دستمال برمی‌دارد
ها می‌کند
می‌کشد
ها می‌کند
می‌کشد

شاعر می‌توانست اپتومتریست باشد
اما تنها شاعرست
و انسان‌ها اصرار عجیبی به ندیدن دارند




آریا صدیقی
تهران،‌ ۳۰ آذر ۱۴۰۱

شعری از مجموعه‌ی «نامی نمی‌توان گذاشت»/ ۳

هم‌چون شقایقی در دشت
که نمی‌توانی بچینی و به خانه بیاوری و
برای‌ات زیبا بماند
از آن‌ها که دوست‌شان داری
عکسی بگیر و
به دیوارهای خانه‌ات لبخند بزن



شعر ۳۴


 

می‌خواهم این کره را روی نقشه کمی بچرخانم
خواهید دید که غرب چه‌گونه از شرق آغاز می‌شود
یا برعکس

دیروز اردیبهشت بود
انگشتم را روی عقربه‌ها نگه داشتم
حالا صدای مرا از «فصلِ رستن‌های ابدی» می‌شنوید

این‌جا ایستگاه آزادی‌ست
خانمِ کناری می‌گوید کجایش آزادی‌ست
ما زندانیانِ این اتوبوسیم
دیگری می‌گوید
در رو ببند آقا
و دیگری از لای دندان‌هاش می‌گوید
مجبورم دستم را به این‌جا بگیرم که نیفتم

همه دارند به کمبود اکسیژن یا ایستگاه بعدی فکر می‌کنند
به برداشتن ماسک‌ از صورت‌ها و از روی موهاشان


برای شنیدن این پادکست باید
فیلترشکن‌‌ها
چراغ‌‌ها
صداها
همه‌چیز را خاموش کنید

این‌جا ایستگاه گفتگوست
و از وقتی شروع به ساختنش کردند
پرنده‌های آن گوشه‌ی جنوبیِ پارک به جای دیگری رفتند انگار
یعنی که نیستند

داریم به آخر خط نزدیک می‌شویم
داریم به آخر خط نزدیک نمی‌شویم

یک اتوبوس آدم از اتوبوس پیاده شده‌اند
هنوز پرست اما
و دارد پیش می‌رود
در نهایت این مسیر را برمی‌گردد
به نفع‌تان است پیاده شوید
هرچند نمی‌توانید
هرچند آن دستِ اتوبان شبیه این دستش نیست
اما دیگر چیزی غافلگیرتان نمی‌کند
الا انسان
که هنوز به جنگ فکر می‌کند
خواب نان می‌بیند
و بی‌تفاوت
از کنار جیغ پرستوها می‌گذرد
در این
اردیبهشت
هم



 


آریا صدیقی
تهران، ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۱







 

شعری از مجموعه‌ی «نامی نمی‌توان گذاشت»/۲

 

 

آن‌قدر باز نشدند
تا افتادند
کلمات
دکمه‌های پیراهن‌ات بودند






 

 

 

دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد





گاهی باید دو سر زندگی‌ات را بگیری
مثل سفره‌ای زیراندازی چیزی
بتکانی و بتکانی و بتکانی






 

شعری از مجموعه‌ی «نامی نمی‌توان گذاشت»/۱





از اولین ظرف نشُسته آغاز می‌شود
از تجمع زباله‌ها بیرون از سطل
از لحظه‌ای که خاک
به نرمیِ اندوه
بر اندام اشیا می‌نشیند
و اندام‌ها
احساس حقیقی‌شان را از دست می‌دهند
جهان در اشیا خلاصه می‌شود
در مهربانیِ چیزهایی که نه چیزی می‌گویند
نه چیزی می‌خواهند

آغوشِ مهربانی‌ست
افسردگی
تنهات نمی‌گذارد
ظرف‌ها و زباله‌ها را انکار می‌کند
اندوه را انکار می‌کند
زندگی را به حاشیه‌ی امن می‌کشاند
به ماندن در رختخواب
به هزار بار پِلِی کردن یک آهنگ
و بستن کتاب
در همان صفحه‌ای که باز کرده بودی





 

 

شعر ۳۲  ...گفت آن زمان که مشتری و مه قران کنند

 

 

 


روزی اگر در آیینه‌ات کسی را ندیدی
به من بازگرد
روزی اگر به سایه‌ات دست کشیدی و خراشیدی
به من بازگرد

آن‌جا که قله‌ای را دیدی که می‌گریزد
آن‌جا که دشت
گیاهان‌‌اش را رو به قلبِ زمین می‌رویانَد
گویی که هر گناه، جبرانِ رنجِ نابرابری باشد
آن‌جا که انگشتا‌ن‌ات
از لای انگشتان‌ات فرومی‌ریختند
آن‌جا که ساعتِ شنی‌‌ برنگشت
به من بازگردد


زیرا که فراموش می‌کنیم
زیرا که عشق پل‌های بی‌شماری می‌سازد
زیرا که باید باید
یک‌به‌یک
آن‌چه را که بُرده‌ایم بازگردانیم
انسان از ترسِ از دست دادنِ زمان
زمان را از دست می‌دهد
و هیچ‌چیز تمام نمی‌شود
آدمی قرار نمی‌گیرد

 روزی که رودِ بلندِ بی‌قراری‌ات به دریا ریخت
روزی که غرق شدی در ناتمامی‌ات
آن‌جا که دیدی گویِ طلاییِ خیال‌ات چه‌گونه در افقی لغزان ناپدید می‌شود
به من بازگرد

به این من که دیگر شخص نیست
واژه نیست
نامی نیست

به من که می‌توانی
با انگشت نشان‌ام بدهی
با همان انگشتِ خراشیده‌‌ی آن روز و
با خاطری که آسوده است
و بگویی:
«آن‌جا»


نامِ دیگرِ من آن‌جاست

 

 


آریا صدیقی
تهران، ۶ تیرماه ۱۳۹۹







 

شعر ۳۱




 

زیرا تو با نگاهِ ناممکن
شلیک شده‌ای به ظهرِ چهارشنبه‌‌ای در جنوب

امید می‌سوزانَد

دراز کشیده‌ام
برهنه
در سایه‌ی عدالتی
عدالتی وهمناک و سراب‌گون

در جست‌وجوی آفتاب
به هر ردِ داغی دست می‌کشم
دست نمی‌کشم
جزغاله‌ام کن
چنان که توده‌ی تاریکی
به جای من
به جای تو
به آن‌جا که نیستیم نگاه کند

ما هرگز
در آن دو فنجانِ‌ یک‌شکل
بر آن دو بالشِ یک‌شکل
در بی‌مانندیِ ستیغِ تمنا حتا
با هم نبوده‌ایم
ما نبوده‌ایم
نیستیم

دیگران نیز


 


آریا صدیقی
تهران، ۲۳ خرداد ۱۳۹۹





+
پی‌نوشت: خودم دلتنگِ آوردنِ شعری به این خانه بودم پس از مدت‌ها، عزیزی صبحِ امروز پرتوِ نوری شد...
راست‌اش دلیل این تعلل‌های‌ بیهوده را هیچ نمی‌فهمم






 

نامی نمی‌توان گذاشت

 




درود به همه‌ی دوستان
آن‌ها که تهران هستند و آن‌ها که نیستند، آن‌ها که دوشنبه پنجم شهریورماه 1397 در محفل کوچک مجموعه‌ی شعر کوچک‌ام (نامی نمی‌توان گذاشت)، حضور خواهند داشت یا نداشت
یقینن لازم به گفتن نیست که درهرحال، در کنار و همراه من هستید و این بودنِ اطمینان‌بخش، روزم را زیبا خواهد کرد


به امید دیدارتان
آریا

عصر کتاب بهاران
با حضور استادان‌ گرانقدر، آقایان احمد پوری و گروس عبدالملکیان
دوشنبه 5 شهریور ساعت 6 تا 8 عصر
تهران، خیابان ولی‌عصر، بالاتر از زرتشت، کوچه نوربخش، موسسه فرهنگی بهاران
88892228

 

 

 

 

 

 

شعر 30




فرقی نمی‌کند

مسافر که باشی

یا در ایستگاه در انتظار قطاری

یا در قطار

چشم‌انتظار ایستگاه





+

آریا صدیقی

15 مهرماه 1392






شعر 29




آواز قو




دور تا دور خودم ناودان کشیده‌ام

در من صدای باران خشکیده است

در من صدای پرنده‌ها و سوسک‌های تابستان

خشکیده است

در من لوله‌های گرفته‌ی بسیاری جریان دارند

دل‌ام برای باز شدن

صفحات نیازمندی‌های روزنامه را می‌بلعد

کلمات آشنا توی گلوی‌ام گیر کرده‌اند

کلمات معمولی آشنا

در من فرو می‌روند مثل کرم

از من تغذیه می‌کنند مثل کرم

از تن‌ام

سرم

صورت‌ام

لبخند لاغرم

مثل کرم

 

 

 

 

 

گلوی‌ام گوش‌اش را چسبانده است به ناودان

به انتظار شنیدن صدایی که نخشکد

نمیرد

صدایی که آه ِ رفتن‌اش

از شوق ِ آمدن‌اش بلندتر نباشد

 

 

گوش‌اش را می‌کوبد به ناودان

گلوی من

به خودش بدهکار است

گلوی من

به دنیا بدهکار است

گلوی من

به کلمات بدهکار است

 

 

 

 

 

می‌خواهم اتاق را

همین‌طور که هست

برای دیگری بگذارم

کلید را جابگذارم روی در

پایین بروم از پله‌ها

از کفش‌های پوشیده و نپوشیده

از لباس‌های پوشیده و نپوشیده

از مارک‌ها

از ظرف‌ها و ملافه‌ها و فرش‌ها

از لوازم آرایش

از کتاب‌خانه‌ای که توی خانه جا نشد

از کتاب‌هایی که در آن جا نشدند

از آدم‌های توی کتاب‌ها و خانه‌‌ها

از آن‌ها که مثل باران‌های تهران موقتی‌اند

یا مانند باران‌های شمال بند نمی‌آیند

از پله‌هایی که هم‌زمان

هم می‌شود ازشان بالا رفت

هم می‌شود پایین آمد

از بسته‌گی داشتن به این‌که

کجای پله‌ ایستاده باشم

خسته‌ام

 

 

 

طبقه‌ها

طبقه‌هایی که ظرف‌ها و لباس‌ها و کفش‌ها را

به جایی نمی‌رسانند

و ساختمان‌ها را به جایی نمی‌رسانند

من را به کدام خانه خواهند رساند

 

 

 

دست‌ام از دیوار خودم هم کوتاه است

از تکیه دادن معذورم

حتا به شما دوست عزیز

 

 

 

 

در من هر صبح دری به دنیا می‌آید

می‌خواهم کلید را جا بگذارم

این اتاق برای نصف شدن حیف است

این خانه برای تکه‌تکه شدن

 

 

مثل لگوها

مثل اسباب‌بازی بچه‌ها

که هر بار می‌توانی سر هم‌شان کنی

 

نمی‌دانم که زنده‌گی

مثل لگو هست یا که نیست

فقط می‌دانم

بچه‌ها در یک لحظه است که احساس می‌کنند بزرگ شده‌اند

در لحظه‌ای که به تنها چیزی که فکر نمی‌کنند

‌بازی‌هاشان است

بازی‌های پیچیده

تو در تو

آجرهایی که ممکن است در آن لحظه

خانه‌ای باشند که بناست روی سرت خراب شود

یا تکه‌تکه زیر پا

کف اتاقی درد بگیرند

که قرار است

کلیدش روی در جا گذاشته شود

 

 

+

 

 

شاخه را نصف کنی

آن قسمتی که دست‌اش به درخت نمی‌رسد

                                                          می‌میرد

درخت را نصف کنی

آن قسمتی که دست‌اش به ریشه نمی‌رسد

                                                               می‌میرد

ریشه را نصف کنی

آن قسمتی که دست‌اش به خاک نمی‌رسد

                                                              می‌میرد

 

خاک را برای شما می‌گذارم

خاک آرام‌بخش است

من مثل بادبادکی که نخ‌اش را رها کرده باشند

در هیچ آسمانی بند نمی‌شوم

آن سوی ابرها

باران نمی‌آید

من ناودان‌ را برای شما می‌گذارم

گوش‌تان را بیهوده به آن نچسبانید

گاهی صدایی که منتظرش هستید

در جای دیگری جریان دارد

به فکر گلوی‌تان باشید

 

 

 

 

+

آریا صدیقی

کرج –  3 مهرماه 1391





شعر 28




همه‌ی شیرها چکه می‌کنند

همه‌ی شیرها

 

وقتی که جنگل را

به شهر تبدیل می‌کنیم

 

 

 

+

آریا صدیقی

شیرگاه – 20 تیرماه 1392





شعر 27




انتظار



در شمال

همه‌چیز زنگ می‌زند

الا تو






(شعر 26) بدون سس با من حرف بزن



بدون سس با من حرف بزن

 

 

 

با من سالاد درست كن

من هويج‌ام

كلم‌ام

خيار و گوجه و كاهو هستم

جوانه‌‌ی گندم در خودم مخفی کرده‌ام

من ذرت‌ام

حلقه‌های فلفل دلمه‌ای هستم

که به شکل گل در‌می‌آیند

 

 

 

من را قطعه قطعه و در هم

در ظرف بریز و

هر روز

روی میز بگذار و

نگذار فراموش شوم

با من سالاد درست کن

با من روی میز بنشین

با من

پاهای‌ات را با کفش بغل بگیر و

روی میز بنشین

چنگال را کنار بگذار

با دست بخور من را

با دست

با دستان خودت

من را به صندلی‌ها تعارف کن

به تک‌تک صندلی‌ها

نگذار این‌طور خالی بمانند

نگذار

صندلی‌ها و میز و ظرف‌ها و تو و من

نگذار

.

.

.

 

 

من را بدون سس

بدون نمک

بدون روغن زیتون

.

.

.

من شاخه‌ی زیتون‌ام

و می‌ترسم اگر دهان باز کنم

کبوترهامان

به آشیانه بازنگردند

 

 

 

بازگرد و

با من بی‌درنگ

از مزه‌های خوب جهان

کتاب آشپزی بنویس

 

از لای سطرها

از بین واژه‌ها

از گفت‌وگوها

تلخی را

با آن دستمال که توی کشو جا گذاشته‌ام

پاک کن

 

 

 

 

 

من روی تخته

توی ظرف

روی میز

روی هر چیز که به آن دست می‌بری

روی تمام صندلی‌ها

انتظارم را پخش کرده‌ام

 

 

 

 

 

 

 

+

آریا صدیقی

19 اسفند 1391

 



شعر 25



زمین‌لرزه 1

 

 

 

زلزله‌ای که در دوردست‌ها اتفاق می‌افتد

می‌تواند جهانی را تکان بدهد

قلب‌هایی را

پلک‌ها و پره‌های بینی را

و آدم‌ها را با پاها و دل‌هاشان به آن دور دست بکشاند

 

 

 

 

تو می‌توانی

اشک‌ات را با دستمال کاغذی پاک کنی

تلویزیون را خاموش کنی

شام بخوری

بروی توی اتاق و

برای مهمانی فردا دنبال لباس مناسبی بگردی

 

 

 

می‌توانی اشک‌ات را با انگشتان‌ات پاک کنی

روزنامه‌ها را کنار بگذاری

هر چه دستمال توی خانه داری برداری

شام‌ات را برداری

به اتاق بروی

لباس بپوشی و شبانه به سمت دور دست راه بیفتی

 

 

 

می‌توانی اشک‌ات را بالا بکشی

به اتاق بروی و ساعت‌ها

درباره‌ی زمینی بنویسی که بی‌خبر

به هیولایی تبدیل می‌شود

و زنده‌گان‌اش را مانند مرده‌گان‌اش می‌بلعد

یا

درباره‌ی زمینی که گاهی به مادری دست‌پاچه تبدیل می‌شود

و دنیا را هم‌چون کودکی بی‌تاب

در آغوش خود به شدت تکان تکان می‌دهد

 

 

 

همه می‌پرسند

خدایا چرا چرا چرا

و نمی‌دانند

خدا گاهی برای تکان دادن آدم‌ها

به نیروهای عظیمی نیاز دارد

همان خدا

که در جنگ‌های خونینی که به راه می‌اندازیم

هم‌زمان باید

دستان‌اش را

بر شانه‌های سربازانی که در دو سوی جبهه می‌جنگند

بگذارد

و نپرسد چرا

 

 

 

 

 

دنیا پر از صدای چلیک و چلیک دوربین‌هاست

و دست‌هایی که مثل علامت سوال

جامانده زیر آوارها

یکی یکی پیدا می‌شوند

 

 

 

 

 

تو می‌توانی

تا زمین زیر پای‌ات سفت است

هر کاری که می‌خواهی بکنی

 

 

حتمن برای این‌همه جواب

پرسش‌های تازه‌تری هم هست

مثل جنازه‌های زنده‌ای  

که هنوز زیر خاک

برای نفس کشیدن تلاش می‌کنند

 

 

تو می‌توانی به جای گریه کردن

نفس بکشی

در سکوت اشک بریزی

در سکوت

تا دنیا بتواند

صدای نفس کشیدن انسان‌ها را بشنود

 

 

 

 

+

آریا صدیقی

کرج – 24 مردادماه 1391

شعر 24 (برای سالی نو...)

«این آن»

 

 

 

خودم را که لای لحاف پیچانده بودم

روبان می‌زنم و به بهار تقدیم می‌کنم

 

 

سال نو

کودکی‌ست

که روبان‌ها و کاغذ کادوها را پاره می‌کند

و همیشه توی آن‌ها

دنبال چیز هیجان‌انگیزتری می‌گردد

سرگرمی ِ تازه‌ای

که یا

با هدیه‌ی بعدی فراموش می‌شود

یا

روی‌اش اسم‌ می‌گذارد و

زیر بالش‌اش نگه می‌دارد و

وقتی بزرگ شد

برای کودکان‌اش تعریف می‌کند

 

 

 

فردا صبح

با همین برفی که بند نمی‌آید

خودم را لحاف‌پیچ و روبان‌زده

به دست سال دیگری

که اسم‌اش همیشه «سال نو» است می‌سپارم و

در ساعت هشت و چهل و چهار دقیقه بهار می‌شود

 

 

 

 + + +

آریا صدیقی

اسفند 90



با آرزوی آرزوهایی نو








شعر 23



تولد

 

 

می‌خواهم یک بطری آب‌معدنی باشم امسال

روی خودم بنویسم

پر شده از چشمه‌های نمی‌دانم کجای البرز

سد کرج

و رودخانه‌هایی که این‌همه سال از به دریا نریختن خسته نمی‌شوند

 

می‌خواهم شما را بی‌دلیل

به یاد جویی که خیابان ولی‌عصر را هرگز تنها نمی‌گذارد بیندازم

با آشغال‌های‌اش

با آشوب روزهای بارانی‌اش

با آن ‌لهجه‌ی شمال شهری‌اش

با بوی برگ‌های چنارش

چنارهایی که فقط توی ولی‌عصر این بو را می‌دهند

این را هر کسی که دو تا خیابان بیش‌تر توی زنده‌گی‌اش دیده باشد می‌داند

 

 

 

امسال می‌خواهم همان یک بطری آب معدنی باشم

در تیراژ دو هزار و پانصد و چند جلدی‌ام

بدون طرح جلد، بدون جلد

پشت ویترین خودم بنشینم و به خیابان‌ها و آن‌ها نگاه کنم

آن‌ها که می‌توانند آن طرف‌ام را هم ببینند

بی‌آن‌که نگاه‌شان پلاستیکی و خیس شود

و به یاد روزهایی بیفتند

که سرهاشان را زیر شیرها می‌گرفتند

و آب‌خوری مدرسه‌ها، که زنگ‌های تفریح، پر از کله‌های وارونه بود

 

من را وارونه کنید، سربه‌سر قله‌ها می‌گذارم

جاری می‌شوم و راه به گودال‌هایی در آسمان‌ها پیدا می‌کنم

 

 

 

 

 

به برچسب دورم توجه نکنید

من را دور از نور آفتاب... فکرش را هم نکنید

درسته بگذاریدم توی ترک‌خورده‌گی ِ خنده‌ی خورشید

پوست تیره بیش‌تر به من می‌آید

می‌خواهم امسال

یک بطری نیم‌ لیتری آب معدنی ِ برنزه

با دری که رنگ‌اش آبی نباشد باشم

 

 

 

 

+ + +

 

 

آریا صدیقی

تهران – زمستان 90



 

شعر 22

 

 

 

رفتم، رفتی، رفت...

 

 

مثلن در یک بعد از ظهر بارانی

یا بعد از چای

یا بعد از آغوشی

که از لابه‌لای‌اش

قطره‌های عطش با تنبلی تبخیر می‌شوند

سیگار اگر نباشد

مثل مرگ

که با صرف کامل فعل رفتن

در این لحظه نمی‌آید

بعدها

اصلن خود بهشت یا سیگار

                          به چه دردم می‌خورند

 

 

 

 

+ + +

آریا صدیقی

تهران – 8/11/88

 

شعر 21

 

 

چه‌طور جرات می‌کند خدا

این چهارمین بار است

شیطان سجده کرده است و

خیابان مرد دیگری ندارد از چشم‌ام بیفتد

 

+

 

 

آن‌قدر سرد دست داد

جهنم گفت

              برو برای خودت

این دست ِ آخر است

                          خدا

                          دوباره کی جرات می‌کنی

 

 

+ + +

 

آریا صدیقی

تهران – 4 مهر 1388

 

 

شعر 20

 

در زنده‌گی من زنی نیست

...

ادامه نوشته

شعر 19

 

بنشین و روی پاهای‌ات بگیرش

نت‌های‌اش را

در تارهای‌ات بریز

...

ادامه نوشته

شعر  18

 

به محسن عمادی عزیز

 

بادهای تغییر فصل

فصل ما را از سمت دیگری وزیدند

خورشید پیش از غروب‌اش

در ابرها فرو رفت

صبح باد نمی‌آمد

صبح آفتاب و خدا به جای من زیر پتو رفتند

 

+

 

اتوبوس و مسافران و جاده

هم‌زمان به شهر ریختند

شهر دیگ‌اش را هم می‌زند

و کاسه‌ها را یک‌به‌یک از آش پشت پا پر می‌کند

 

سرزمینی می‌بردم

سرزمینی بازم می‌گرداند

خاک انگار فقط چیزی‌ست که روی اشیا می‌نشیند

گورستان‌های زیادی دیده‌ام

یعنی کدام شهر پایان من را در دامن‌اش دارد

عزاداران من چند نفر خواهند بود و لباس‌های سیاه و دستمال‌های کاغذی

 

+

 

انتظار کُشنده نیست، کِشنده است

می‌کشدم تا تلفن

تا ته کفش‌های پشت در

تا صدای مضطرب آسانسور

 

می‌خزم و دست می‌کشم

سیگاری، خودکاری، چیزی از انتشار این لحظه کم کند

 

 

بادها کوتاه نمی‌آیند

دارند سقف و پنجره‌ها را به جای دیگری می‌برند

باید به فکر خانه‌ای زیر هم‌کف باشم

 

 

 

+ + +

 

آریا صدیقی

تهران – 24 اسفندماه 1387

 

 

شعر 17


از هر طرف که می‌روم

باد به طرف‌ام می‌رود

...


ادامه نوشته

شعر 16



توی این سوراخ زبان نفهم نمی‌رود

.

.

.

ادامه نوشته

شعر 15


نه به انگشت‌ام

نه به گوش‌های‌ام

آفتاب چشمان‌ام را می‌دزدد

از فضولی‌تان پشت عینک

دل‌ام می‌خواست به جای این خط چشم  ِ تا شقیقه

دو حفره‌ی سیاه سورپریزتان می‌کرد

...

ادامه نوشته