و باز هم جنگ




دنیا بود ما نبودیم
ما برگشتیم
دنیا به روزهای پیش از بودن‌مان بازنگشت




پر از نگفتنم


مصیبت در لحظات اول کشنده نیست؛ ضربه آن‌چنان شدید است که نمی‌توانی ﺩﺭﺳﺖ درک کنی چه بر تو گذشته است. اما زمان که می‌گذرد تازه می‌فهمی ﮐﻪ بر سرت چه آمده است. زخم به جای التیام گسترش می‌یابد و همه روح و قلبت را در تسخیر خود می‌گیرد.


جورج اورول




رازِ حافظ بعد از این ناگفته ماند




هر سال همین‌ هنگام، در صبحی احتمالن سرد که از طولانی‌ترین شبِ سال گذر کرده است، بیدار می‌شویم؛ زمستان آغاز می‌شود؛ تمام می‌شود؛ آن‌همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود، عاقبت در قدم باد بهار آخر می‌شود؛ دوباره آفتاب،‌ باز باران که نمی‌بارد، هم‌چنان می‌شود و نمی‌شودها...

بچسبید به تیغِ دولبه‌ی امید
مماس‌اش که بمانید نمی‌بُرَد،‌ مقابل‌اش که باشید زخمی می‌شوید.
من نمی‌دانم اما می‌گویند زندگی با زخم‌هاست که معنا می‌یابد
پس انتخاب با شماست

به من اگر باشد ترجیح می‌دهم ریشه‌ی درختی باشم
باد را برای شاخه‌های‌ام بگذارم
آفتاب را برای برگ‌هام
باران را برای خاک
هوا را برای همه
و قیدِ امید را بزنم

بی‌امیدی با ناامیدی فرق اساسی دارد
باور نمی‌کنید بروید از تمام درخت‌ها بپرسید
وقتی که سبز یا نارنجی می‌شوند، وقتی شکوفه و میوه می‌‌دهند یا نمی‌دهند، وقتی که می‌خوابند، وقتی که بیدار می‌شوند، وقتی در اعماق با هم‌دیگر نجوا می‌کنند،‌ کاری به کار مفهومی به نام امید که برساخته‌ی آدمی‌ست ندارند؛
به درختانه‌گی‌شان ادامه می‌دهند.

یلدا تمام شد
روز دوباره بلند می‌شود
هوا بس ناجوانمردانه سرد است و برف نمی‌بارد





و انسان را در رنج آفریدیم





...





آبان هم دارد تمام می‌شود؛ «وای از آذر! چه‌جوری بگذرونیم امسالو...» تو به دیدنِ نارنجی‌ها ادامه بده



Let me hide in nowhere
I crave for some relief





Diary of Dreams - Iamnowhere 🎵


برهاند





برهاند...




کاج من است او...


گاهی آن‌‌گونه که واژه‌ها چیزی را تصویر می‌کنند، یک یا چندین عکس از آن چیز، نمی‌تواند؛
پس حالا این کلمات، کاج مطبقی‌ هستند، در گوشه‌ای از اواخرِ یک مرداد، برکشیده از دانه‌ای یا قلمه‌ایی در ناکجای زمان، گویی روییده بود تا به آن روز برسد، به آنِ دیدار.

دیدم‌اش
و از زمینِ گرم بلندم کرد
از خاکِ سرد
به‌گونه‌ای که هرگز از یادش نخواهم برد.

ای کاش هر کدامِ ما، خصوصن در سخت‌ترین روزهای زندگی‌مان، کاج‌مان را بجوییم و بیایم.




بارِ دگر چنان مکن




همیشه‌ی خدا، یعنی از کودکی حتا نه، از نوزادی - مادرم این‌طور می‌گوید- از صداهای بلند می‌ترسیدم. حالا و هم‌چنان هم.
دوازده روز و دوازده شبِ‌ تمام و بیش‌تر، هر صدایی از هر صدایی که تاکنون شنیده بودم هراس‌آورتر بود.
دیشب آسمان رمبید،‌ آذرخشی با نوری که ندیدم و ناگهان غرشِ بلندِ رعدی.
این نخستین‌بار بود که از صاعقه نترسیدم، بلکه اطمینان‌بخش یافتمش، چرا که تهدیدی نبود.

عجب گونه‌ی عجیبی‌ست آدمی.



جملات بالا را حدود یک ماه پیش نوشته بودم؛ از دو شب پیش که نیمی از مغز ما انتظار صدایی دوباره را می‌کشد، دیدم همه‌چیز در مراجعه است.







شعری برای جنگ / ۳۹





نزنید
خودی‌ها زده‌اند

باور نمی‌کنید اما
از کودکی از هر چه فکر کنید ترسیده‌ایم

به قدِ شال و لباسم نگاه می‌کنم
به رنگِ جورابم
به قرارهای دخترانه‌ی یواشکیِ بعد از مدرسه
به دروغ‌های رقت‌انگیز
کریه به رنگِ سیاهِ کیسه‌های مخفی‌کننده‌ی نوارهای بهداشتی
نوار
نوارکاست‌های پنهانی
کتاب‌های قرضی
علایقِ مدفون
ما کودکانِ ممنوعه بودیم
نوجوانانِ ممنوعه
نسلِ الف
پا در رکاب و چشم‌گویان

بچه‌های صف‌های طولانی
کوپن‌های ارزاق
نفت
مشق‌های بی‌پایان در پت‌پتِ فتیله‌ی چراغ‌ها
انگشت‌های کج

ما کج بزرگ شدیم
ترس‌خورده
در بمبارانِ واقعیتِ گریزناپذیرمان
در صدای مداوم آژیر

بزنید
شما هم بزنید
مانده‌ام از کدام‌تان بیش‌تر باید بترسم
مانده‌ام که زندگی بدون ترس را بلدم آیا

پاترول‌های زرد و ون‌های سفید
تحت تعقیب در خیابان و در صفحه‌های مجازی
اتاق‌های بازجویی
گازهای اشک‌آور
شلیک به خودی
بی‌پدافند و بی‌سلاح


ما با مرگ نماز خوانده‌ایم
فوتبال‌دستی بازی کرده‌ایم
ما با مرگ دویده‌ایم

بدون دارو زنده مانده‌ایم
بدون واکسن
بدون اکسیژن
ما با ابر آلودگی رقصیده‌ایم


بترسانیدمان
شاید عبور کنیم
ما کودکانِ چهل یا پنجاه‌ساله‌یی هستیم
بی‌پناه
بی‌دفاع
آماده برای پذیرفتن
پذیرفتن
پذیرفتن




آریا صدیقی
تهرانِ ملتهب، ۲۶ خرداد ۱۴۰۴

تنها سکوت تسکینم می‌دهد. اگر به نوشتن ادامه می‌دهم به این خاطر است که در این جهان کار دیگری ندارم جز



می‌ترسم اگر به من بگویند تنها یکی‌دوماهِ دیگر زنده می‌مانی، نتوانم همان یکی‌دوماه را هم برای خودم زندگی کنم.





* عنوانِ جانشده‌ در «عنوان»ِ این پست، کامل‌اش این است و جملاتی‌ست از کتاب ضربان (دم حیات)،‌ نوشته‌ی کلاریسی لیسپکتور:

... تنها سکوت تسکینم می‌دهد. اگر به نوشتن ادامه می‌دهم به این خاطر است که در این جهان کار دیگری ندارم جز انتظار مرگ. جست‌وجوی کلمه‌ای در تاریکی...









تو نگو همه به جنگ‌اند و ز صلح من چه آید





این روزها که مثل خیلی روزهای دیگر، حرفِ جنگ این‌‌دهان‌آن‌دهان می‌شود مدام،‌ به این فکر می‌کنم که یک زمانی غیرت و شجاعت در اسلحه‌برداشتن و به میدان‌رفتن بود، حالا در این است که سلاح زمین بگذاریم.






به بهار ۱۴۰۴  / شعر ۳۸

.

واقعیتْ بهار است
می‌آید
اما نمی‌ماند
مانند خوش‌بختی
که در زمستان یخ می‌زند

شاید اولْ آبزیان بودند
بعد، آب‌های جهان، همه،
تنها برای یکی‌شان پدید آمدند


یکی برای‌ام دست می‌زند
یکی برای‌ام خواب می‌بیند
اما من‌ام که بیدار می‌شوم
و نمی‌دانم
چشم‌ام را به کدام فصل باز کرده‌ام
که این‌همه نمی‌بارد
خیس‌ام
و تمام جریان‌ها از من عبور می‌کنند

تنها با چهاردرصد شارژ
از خانه بیرون زده‌ام
منتظرم انتظار پایان بیابد
برای‌ام مهم نباشد دیگر
پشتِ پیچِ بعدی
گرگِ کدام اتفاق کمین کرده است

دیگر
نه کلیدی در جیبِ کناریِ کیف‌ام داشته باشم
نه انگشتِ بی‌نگینی که تا زنگ بالا برود
نه آغوشی
که روزی
جایی
آرزوی کسی بود


پشتِ پاره‌های اسفند
در انتظارِ نیامدنِ چهارشنبه‌ای بغ‌کرده‌
کنجِ اتاق
بینِ درِ حمام و پاتختی
پشتِ سطلِ زباله‌ی کوچکِ حصیری
یا پشتِ کشوهایی‌ که هیچ‌وقت تا انتها بیرون نمی‌آیند
یا در اعماقِ اقیانوسی ناممکن
خلاصه جایی
جایی که پیدا نباشد
و به عقل هیچ جنی هم نرسد
دنبال پنهان‌کردنِ خودم می‌گردم






آریا صدیقی
تهران، ۲۱ اسفند ۱۴۰۳


.

بر دلم گرد ستم‌هاست خدایا مپسند  که مکدر شود آیینه‌ی مهرآیینم


غم‌انگیزیِ ماجرا این‌جاست:
وقتی کسی بیماریِ جسمیِ مشخصی دارد، تکلیف‌اش هم روشن است؛ مثلن به کسی که تبِ بالایی دارد نمی‌توانیم به نرمی یا با تندی و تحکم، یا با هر روشِ کارآمد و ناکارآمد دیگری بگوییم تب نکند، یا همین حالا بس کند و دست بردارد از تب‌کردن.
اما خدا نکند کسی مشکلات‌اش از ناآرامی‌هایی در روح و روان‌اش ناشی شده باشد. عمرن متوجه بشویم این هم مثل همان که نه، بدتر از آن است، یعنی با امر و نهی و تهدید و تنبیه چیزی درست نمی‌شود که هیچ، همه‌چیز خراب‌تر هم می‌شود. درست انگار از بیماری با تب بالای چهل‌درجه انتظارِ انجام کارهای روزانه‌اش را داشته باشیم، یا کسی را با پای شکسته به لِی‌لِی وادار‌ کنیم.








تحمل آدم به‌خاطر این‌ است که درد باز هم بیش‌تر بشود... *




به گمانم تصورِ اغلبِ ما از بیماریِ آلزایمر این است که عزیزمان دیگر ما را نمی‌شناسد؛ نه، نه‌این‌که درست نباشد، اما این سکانسِ پایانی‌ست؛ آلزایمر زمانی آغاز می‌شود که ما دیگر عزیزمان را نمی‌شناسیم، چرا که به‌ناگاه چشم باز می‌کنیم و می‌بینیم به بیگانه‌‌ای بدل شده است.





* عنوان پست،‌ جمله‌ای‌ست از فیلمی از ناصر تقوایی


«هر کلمه هم‌چون لکه‌ای‌ست غیرضروری بر سکوت و نیستی»* / شعر ۳۷


با تاریکی حرف بزن
اگرنه تاریکی با تو سخنی نخواهد گفت
آرام‌آرام
هم‌چون رطوبتِ آبی که ذره‌ذره در جانِ کاغذی نفوذ کند
جوهر را پخش می‌کند
واژه‌ها را فرومی‌پاشاند
و بی‌صدا
از پا درت می‌آورد


آریا صدیقی
تهران، ۱۶ دی ۱۴۰۳




* بکت




کارلوس! آرام بگیر! ... پس‌فردا یکشنبه است و هیچ‌کس نمی‌داند حکایت دوشنبه چیست *  / شعر ۳۶


بیدارم کنید
بیدارم کنید و به من بگویید
هرآن‌چه دیده‌ام
خواب بوده است

بگویید هرآن‌چه می‌بینم خواب است
و از این خواب
که در آن
حقیقت را به من نمی‌گویید
بیدارم نکنید





* توضیحِ عنوان:
برشی از شعر کارلوس دروموند دآندره
ترجمه‌ی محمدرضا فرزاد
برگرفته از کانال دوستِ خوبِ شاعرم «گیتا مینویی»
https://t.me/gitalimin


به مَأمَنی رو و فرصت شِمُر غنیمتِ وقت




حالا نه این‌که امیدِ چندانی به دیگران می‌رفت، اما به نظرم دنیا همین ترامپِ دوباره را کم داشت تا پازلِ دیوانگی‌هاش تکمیل شود.
پس بزنیم به سلامتیِ نابودیِ بشر!


جهان و کارِ جهان جمله هیچ‌بَر‌هیچ است...





شعری از مجموعه‌ی «نامی نمی‌توان گذاشت»/ ۵






بازگردان‌ام روی میز و با من
از مزه‌های خوب جهان
کتاب آشپزی بنویس

با من سالاد درست كن
من هويج‌ام
كلم‌ام
خيار و گوجه و كاهو هستم
جوانه‌‌ی گندم در خودم مخفی کرده‌ام
ذرت‌ام
حلقه‌های فلفل دلمه‌ای هستم
که به شکل گل در‌می‌آیند

من را تکه‌تکه و در هم
در ظرف بریز و
هر روز
با من روی میز بنشین
پاهای‌ات را بغل بگیر با کفش
چنگال را کنار بگذار
با دست بخور
با دستان خودت
من را
به صندلی‌های خالی تعارف کن
خالی
بدون نمک
بدون سس
بدون روغن زیتون
من شاخه‌ی زیتون‌ام
و می‌ترسم اگر دهان باز کنم
کبوترهامان
به آشیانه بازنگردند




آه آدمی چگونه در این مرکزِ همیشگیِ انفجار می‌زیَد و ساده خاموش می‌ماند






یادمان نرود...

این‌که به جای مانتو، شومیز می‌پوشیم، یا با تیشرت، دامن یا پیراهن‌های کوتاه‌وبلندِ رنگارنگ‌مان به خیابان می‌رویم، یا احتمالن به جز زمانی که در اتومبیل نشسته باشیم، در بندِ پوششی محکم‌کاری‌شده روی سرمان نیستیم، هرچند هم‌چنان با هراسی در جان و زخمی در روان‌مان همراه باشد، یادمان نرود که به‌تحقق‌‌پیوستنِ این حد از شهامت و عادی‌سازیِ تصویری نسبتن واقعی از خودمان، به چه روز و روزگاری و به کدام نقطه‌ی آغاز بازمی‌گردد.





و با محمد مختاری تکرار کنیم:

صداهای در گلو شکسته
دهان‌های دوخته
و خون‌های بر زمین ریخته

روحم مُغاک صاعقه‌های نهفته است
آه آدمی چگونه در این مرکزِ همیشگیِ انفجار می‌زیَد
و ساده خاموش می‌ماند










به قول ریتسوس: فرخنده باد تقدیر تلخ‌مان!






واقعیت این است
من یک ترسوی ریاکارم،‌ که تعبیر مودبانه‌اش می‌شود «درایت به اقتضای موقعیت»