یادمان نرود...

این‌که به جای مانتو، شومیز می‌پوشیم، یا با تیشرت، دامن یا پیراهن‌های کوتاه‌وبلندِ رنگارنگ‌مان به خیابان می‌رویم، یا احتمالن به جز زمانی که در اتومبیل نشسته باشیم، در بندِ پوششی محکم‌کاری‌شده روی سرمان نیستیم، هرچند هم‌چنان با هراسی در جان و زخمی در روان‌مان همراه باشد، یادمان نرود که به‌تحقق‌‌پیوستنِ این حد از شهامت و عادی‌سازیِ تصویری نسبتن واقعی از خودمان، به چه روز و روزگاری و به کدام نقطه‌ی آغاز بازمی‌گردد.





و با محمد مختاری تکرار کنیم:

صداهای در گلو شکسته
دهان‌های دوخته
و خون‌های بر زمین ریخته

روحم مُغاک صاعقه‌های نهفته است
آه آدمی چگونه در این مرکزِ همیشگیِ انفجار می‌زیَد
و ساده خاموش می‌ماند