رازِ حافظ بعد از این ناگفته ماند
هر سال همین هنگام، در صبحی احتمالن سرد که از طولانیترین شبِ سال گذر کرده است، بیدار میشویم؛ زمستان آغاز میشود؛ تمام میشود؛ آنهمه ناز و تنعم که خزان میفرمود، عاقبت در قدم باد بهار آخر میشود؛ دوباره آفتاب، باز باران که نمیبارد، همچنان میشود و نمیشودها...
بچسبید به تیغِ دولبهی امید
مماساش که بمانید نمیبُرَد، مقابلاش که باشید زخمی میشوید.
من نمیدانم اما میگویند زندگی با زخمهاست که معنا مییابد
پس انتخاب با شماست
به من اگر باشد ترجیح میدهم ریشهی درختی باشم
باد را برای شاخههایام بگذارم
آفتاب را برای برگهام
باران را برای خاک
هوا را برای همه
و قیدِ امید را بزنم
بیامیدی با ناامیدی فرق اساسی دارد
باور نمیکنید بروید از تمام درختها بپرسید
وقتی که سبز یا نارنجی میشوند، وقتی شکوفه و میوه میدهند یا نمیدهند، وقتی که میخوابند، وقتی که بیدار میشوند، وقتی در اعماق با همدیگر نجوا میکنند، کاری به کار مفهومی به نام امید که برساختهی آدمیست ندارند؛
به درختانهگیشان ادامه میدهند.
یلدا تمام شد
روز دوباره بلند میشود
هوا بس ناجوانمردانه سرد است و برف نمیبارد
......................................