ما هیچ، ما نگاه...
آلبر کامو در یادداشتهایش مینویسد:
«تمامی تلاشِ آنها نومید کردنِ ما از بودن است.»
و من فکر میکنم تلاشِ ناآگاهانهی خیلی از ما نیز چنین است؛ گویی به «آنهای» خود تبدیل شدهایم.
.
آلبر کامو در یادداشتهایش مینویسد:
«تمامی تلاشِ آنها نومید کردنِ ما از بودن است.»
و من فکر میکنم تلاشِ ناآگاهانهی خیلی از ما نیز چنین است؛ گویی به «آنهای» خود تبدیل شدهایم.
.
بیشتر از ده-دوازده سال پیش، جایی در یادداشتهای روزانهام نوشته بودم:
«بشر گونهای از موجودات است که به انقراضِ نسلِ خود یا به عبور از ماهیتِ کنونی و گذار از انسانمحورانهگیِ جهانِ برساختهاش باور ندارد. اما همین بشر به واسطهی محدودیتِ ظرفِ زمانی و مکانی که ناگزیر در آن قرار گرفته، با تلاشِ فراروندهاش راه را برای تشکیل و پیدایشِ گونهی نوینی هموار میکند که دیر یا زود در عالمِ واقع پدیدار خواهد شد.»
این روزها که هیجان و نگرانی از قبضه و سیطرهی هوش مصنوعی، دغدغهی افکار و موضوعِ گفتوگوها شده، به امرِ محتومی فکر میکنم که هرچند سادهلوحانه به نظر بیاید یا خوشایند نباشد، به زعم من، امریست محتوم و بهناگزیر رخ خواهد داد.
گونهای دیگر در آستانهی حیات و بروز و ظهور است که هراس از پیدایشِ آن اگرچه برای آدمی بر اساس سرشتِ وجودیاش طبیعی و منطقیست، اما مباحثات اخلاقمدارانه یا ترس و تصوراتِ آخرالزمانی، در آن جایی ندارد.
انسان مادامی که انسان است عینکِ دیگری برای دیدنِ جهان ندارد و پذیرشِ این واقعیت یقینن سخت دشوار است.
* جملهی شعری از احمد شاملو
«در کوچه باد میآید
این ابتدای ویرانیست»
گویی هر یک از ما همزمان در چندین جبهه در حالِ جنگیدنیم، هم درون و هم بیرونِ آنچه مرز مینامیم یا میپنداریمش، در نبردی بیهوده اما ناگزیر که درنهایت، و فارغ از هر نتیجهای، امری تهی از مفهومِ پیروزمندیِ واقعیست.
انسانی که با خودش، با نزدیکانش، با جامعه و با جهان در جنگ است، طفلِ بزرگسالیست که بلاهتِ رقتانگیزش را پشتِ هرآنچه بتواند، پنهان میکند.
بگذار در کوچه و در هر کجا، باد گیسوان ما را و آنچه را که سخت و استوار است، به رقص درآورد.
شاید برای برخی از ما آن روز بیاید که دیگر چیزی نمانده باشد که از هر طرف که برویم بر وحشتمان بیفزاید.
.
برای این سالِ نو حرفی نداشتم، فقط بیتی از حافظ در گوشِ جانم بود که اغلبِ ما با صدای فرامز اصلانی به خاطر داریماش.
همان را در کانال تلگرام کتابخوانی "هر شب..." فرستاده بودم.
و بعد، بیستوچهار ساعت نگذشته، خبری را که حداقل حالا هیچ منتظرش نبودیم، شنیدیم.
فرامرز اصلانی که همین چند هفته پیش از ابتلایش به بیماری سرطان گفته بود، شامگاه نخستین روز فروردین چشم از جهان فروبست.
چشمانم را بستم و فرورفته در خاطرات بسیار دور تا امروز، با خود زمزمه کردم:
به یادِ رفتهگان و دوستداران
موافق گرد با ابر بهاران
.
و از قضا امسال چه نوروز بارانیای دارد ایران
.
درست پس از خبرِ ربودنِ مسلحانه و دستهجمعیِ دانشآموزانِ مدرسهی دیگری در نیجریه، توسط افراطگرایان و گروههای تروریستی، و البته وعدهوعیدهای در عینِ انفعالِ مقاماتِ آن کشور و استیصالِ خانوادههای نگران، خبری درخصوصِ آخرین روزِ تدارکِ مراسمِ اسکار و پهنکردنِ فرشِ قرمز پخش شد.
بهراستی کداممان تیرهبختتریم؟
کوریم و نمیبینیم ورنه همه بیماریم
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم*
*مصرعهای شعری از حسین منزوی
کمی به عقب برگرد
آنجا که ناماش زیبا بود
و دستانات را دور داشتناش حلقه کرده بودی
گاهی آنجا که پلهها تمام میشوند
دری نیست
به عقب برگرد
و آجرها را
بیآنکه بیفتی
از زیر پاهایات بردار
جهان به جهات مختلفی تکثیر میشود
در راهرو
صدایی که دور میشود
از صدایی که نزدیک میآید میترسد
ما به خانه پناه بردیم
و دلتنگیمان را در اشیا فروکردیم
دربالشها
در خوابهای تودرتویی
که به عمق تاریک نقب میزنند
ترس را در ظرف کوچک درداری در یخچال گذاشتم
گفتم فردا که برگردیم
گرسنه خواهیم شد
بعد
برای اینکه با تو خداحافظی کنم
دنبال قیچی گشتم
دنبال نخ و سوزنی
که با شلالهای درشت
سوراخهام را بپوشانند
صدای کفش میآید
کسی در کمد راه میرود
کسی درکمد آویزان است
و همزمان که کسی ترانههای آشنا را
از درز بین کاشیها پاک میکند
من آب را باز میکنم
جاری میشوم لای کفها و رشتههای در همِ موهایی
که وقتی روی سرم بودند هم مرده بودند
حالا
به هر طرف که نگاه میکنم
عقب جایی در پشت سر است
که دیده نمیشود
آدمها مانند عکسها، اشیا و قابها و هر آنچه به دیوار میزنیم، وقتی که میروند، نبودنشان مثل جای خالیِ یکی دو میخ یا رنگِ آزارندهی رولپلاک، یا همچون خطوطی که مرز تیرهگی و روشنیِ فقدان را بیرحمانه به چشم آدمی میآورد، از روی دیوارها و دردهایات هرگز نمیروند و ردشان بر جانات باقی میماند.
پشت دریاها شهری نیست
اما
قایقی باید ساخت
اکنون میان رودخانهی موسیقی
مرا سرودی کن که نام ندارد
و هیچ حافظهای را به خود نمیخواند
و تنها همین چند جمله از «هوشنگ صهبا» و تمام
آنچه در عینِ حیرتانگیزی و اسفناکیْ واقعیت دارد این است که همیشه دعوا بر سرِ تصرفِ سرزمین یا تکههایی از خاکیست که کمر به نابودیاش بستهایم.
این است انسان!

Photo by Zhong Lin
هر کوتاهکردنی تردیدِ سمجی در خودش دارد؛ این را زنها بهتر میدانند؛ میخواهد موهایشان باشد یا ناخنها یا خاطرهیی، اثاثی، یادگارییی، چیزی، و یا رابطهیی، خانهیی، شهری، عزیزی ...
حتا اگر مثلن به فرض، ناخنهاشان شکسته باشد یا داشتنِ آنچه تعلقآور است، هیچرقمه، به نداشتناش نیارزد.
شده است روزها نه، فقط یک روز، با دلهرهی ترس و تحقیر از خیابان بگذرید؟
شده است شبهای بسیار نه، فقط یک شب، کابوسِ گریختن از چادرهای سیاه و ونهای سفید را ببینید؟
شده است فکر کنید که چنین روز و شبهایی یک عمر زندگیتان باشد؟
سگها و گربهها و اسبها و پرندهها بیصاحبانشان سگ و گربه و اسب و پرندهاند، ما زنها اما طفیلیِ خلقتیم، و رَحِمهامان همان جعبهی پاندوراست.
* جملاتی از «آن دلبه»: میل به فریادهای بیپایان، به بیرون راندن آرزویی بیکرانه از دل، میل به خویشتنداری نکردن، حفظ ظاهر نکردن...
عاشقی شیوهی رندانِ بلاکش باشد»
این شرح دوریِ این روزهای من از شعر است...
امروز همزمان که اینها را به خودم میگفتم، احمدرضا احمدی بارش را بست و از این دیوانهدنیا رفت که رفت.
تلخم
و کامام حوصلهی دوباره شیرینشدن ندارد که ندارد.
میخوای بری مینیاس
مینیاسی دیگه نیست
ژوزه! حالا چی؟
اگر تونستی بخواب
اگر تونستی خسته شو
اگر تونستی بمیر
اما تو نمیمیری
تو کوچ میکنی ژوزه
به کجا ژوزه؟
هر طور که فکر میکنم انتخاب کسی که بتوانی با او زندگی کنی، بهمراتب، از انتخاب کسی که بخواهی با او بمیری آسانتر است.
*عنوانِ این پست شعریست از غادةالسمان
غزاله علیزاده جایی در خانهی ادریسیهایاش مینویسد: «خاطراتی هست که تنها در اشیاﺀ زنده میماند.»
و من داشتم خاطراتام را، بخشی از تمامِ خاطراتام را، تکهتکه میکردم تا راحتتر ... که نه، تنها آنقدری کوچکترشان کنم که بتوانند از در بیرون بروند؛ گویی زندهزنده در حال اهدای اعضای بدنام بودم.
گذشت؛ همانگونه که آدمها مصیبهای بسیار را تاب میآورند؛ مهم پشت سر گذاشتن آن اولین بار، آن مواجههی طاقتفرسای نخستین است؛ گویی پس از آن، همهچیز تحملپذیر مینماید.
و حالا در خلسهی گذار از دلتنگی و دلبستگی، آزاد از تعلقِ سالیان، آزاد از اشیا، احساسِ بادبادکِ بیبال و بیبندی را دارم در آسمان همین شهر، زیر سقف همین خانه.
سپیده که سر بزند
در این بیشهزار خزانزده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوییدیم
این لحظات زیبای شعر پل الوار را از کانال تلگرام دوست مستندساز نامدار و رفیق ناب سالیان دور و درازم، آزاده بیزارگیتی وام گرفتهام.
و اما کانال تلگرام خودم را در این بهار با کلامی از الیوت ادامه خواهم داد:
هرگز باران گل سرخ نخواهد بارید
اگر گل سرخ میخواهید گل سرخ بکارید
https://t.me/everynight_and_everynight
به امید آغازی نو
نوروز ۱۴۰۲ خورشیدی
وقتی گوشهپارهی کشوری را (بخوانید فرودگاهِ حلب یا همین سقفهای حلبیِ مدارس خودمان) که هنوز زیر آوار زلزلهاش مدفون است، میآیند و بمباران میکنند، دیگر به هیچکجای زمین یا زیر یا بالای آن، دیگر حتا به کتابها هم نمیشود پناه برد.
ای کاش میتوانستم انسان نباشم و دیگر به هیچچیز ادامه ندهم.
پینوشت:
امسال زنهای ایرانی معنای امروز را متفاوتتر احساس میکنند، اگر بکنند.(هشت مارس ۲۰۲۳)
آنجا که فهم نمیشوی و فهم نمیکنی عمیقن تنها هستی.
و تنهایی زمانی تحملناپذیزتر است که تنهابودن امکانپذیر نباشد.
دیروز ۲۳ دیماه ۱۴۰۱ خورشیدی، مقارن با ۱۳ ژانویه ۲۰۲۳ میلادی و مقارن با ۲۰ جمادیالثانی ۱۴۴۴ قمری، طالبان کتابخانهی پنچشیر را به آتش کشید.
«من درد در رگانم/ حسرت در استخوانم/ چیزی نظیر آتش در جانم پیچید»
و دردناکتر اینکه اجسام از آنچه در آیینه میبینیم به ما نزدیکتر هستند.
اینجا تهران
سدهی بیستویک میلادی
حالم مدام خوب نیست. نمیدانم دنبال قوت قلب هستم یا نه.
دستوپا میزنم، دستوپا میزنم شاید برای زندگی کردن، اما زندگی نمیکنم. یا زندگی همین است. اما پرسش من که آیا واقعن زندگی همین است یا نه، بیپاسخ و سرگردان حول هر لحظهام میچرخد.
عادی بودن و عادی زندگی کردن دشواریِ پارادوکسیکالی پیدا کرده است.
از این رو حتا، گاهی، هنگامی که چیز تازهای میخرم یا چیز خوشایندِ غیرواجبی میخورم جایی در گلوی فکر و خیالاتم گیر میکند.
با اینهمه، همزمان، از اینکه میتوانم فرونپاشم و ادامه بدهم، دچار توهمِ «درستاش همین است» میشوم.
سرگردانِ تعریف احساساتم هستم، تعریف انسان بودن شاید.
و بیاندازه تنهام در خودم.
گویی چندین صورتک با خودم دارم، به فراخور در هر روز و هر لحظه، با یکیشان چهرهام را میپوشانم. اما از باقیِ وجودم که بیرون از آن پیداست و آویزان است و مصرف میکند و ادامه میدهد و شرم نمیکند، خجالت میکشم.
کدام من درست است؟