«در کوچه باد می‌آید
این ابتدای ویرانی‌‌ست»


گویی هر یک از ما هم‌زمان در چندین جبهه در حالِ جنگیدنیم، هم درون و هم بیرونِ آن‌چه مرز می‌نامیم یا می‌پنداریمش، در نبردی بیهوده اما ناگزیر که درنهایت، و فارغ از هر نتیجه‌‌ای، امری تهی از مفهومِ پیروزمندیِ واقعی‌ست.

انسانی که با خودش، با نزدیکانش، با جامعه و با جهان در جنگ است، طفلِ بزرگ‌سالی‌ست که بلاهتِ رقت‌انگیزش را پشتِ هرآن‌چه بتواند، پنهان می‌کند.


بگذار در کوچه و در هر کجا، باد گیسوان ما را و آن‌چه را که سخت و استوار است، به رقص درآورد.
شاید برای برخی از ما آن روز بیاید که دیگر چیزی نمانده باشد که از هر طرف که برویم بر وحشت‌مان بیفزاید.