ای خاطره‌ات پونز / نوک‌تیز ته کفش‌ام

 

 sorry, I don't know

 

چند روز پیش یکی از بچه‌ها - که البته خیلی نزدیک‌تر از آن‌ست که بشود به‌اش گفت یکی از بچه‌ها - از من پرسید «مگه فلانی حامله‌س؟» 

فلانی، مدتی‌ست که با شوهرش پای یک سفره غذا نمی‌خورد،‌ و مسیر زنده‌گی مشترک‌شان بعد از کلی عشق و عاشقی می‌رفت که به انتهای قیف برسد که یک‌هو سر و کله‌ی موجود زنده‌ای توی شکم فلانی پیدا شد. بماند که خدا می‌داند آقای پدر با چه نیتی ممکن است چنین شبیخونی زده باشد. شاید اصلن برای این بود که دل‌اش چیزهایی را می‌خواسته که به مذاق غرورش چندان خوش نمی‌آمده و دنیاست دیگر،‌ گاهی روی انگشت مردان قصه می‌چرخد. و یا نه؛ مثل همیشه دنیاست که نشانده ما را روی انگشت‌اش و می‌چرخاند!

و اما... وقتی جواب مثبت‌ام را یکی از بچه‌ها شنید،‌ پرسید « پس چرا ان‌قد خوش‌حاله؟! » من که مبهوت عمق و غنای این سوال شده بودم(!) گفتم گفتنی نیست اما من می‌فهمم. او گفت که نمی‌فهمد. و من درآمدم که می‌دانم. می‌دانستم که نمی‌تواند سردربیاورد. این خوش‌حالی را به گمان‌ام تنها زنانی می‌فهمند که پیش از آن که از همسران‌شان جدا شده باشند اتفاقی نظیر این را ناخودآگاه، ‌بی‌آن که دلیل روشنی داشته باشند، یا حتا به روی خودشان آورده باشند انتظار می‌کشیدند.

 

 

داستان 2

 

              Cantabile / آریا صدیقی

 

گوشه‌ی لبخندش جامانده بود روی ردیف ِ اول ِ کفش‌های توی جاکفشی که هیچ‌کدام‌شان مال من نبود اتفاقن. برای همین هر وقت می‌رسم خانه، ‌زودتر از من رسیده است که مخفیانه یا کاملن علنی آرشه‌اش را روی رشته‌های عصبی‌ام بکشد.

تنها راه ِ رها شدن از آزار افکاری که نمی‌خواهی‌شان این است که بنشینی و رو راست ببینی تا چه اندازه می‌خواهی‌شان.

به هر حال هر احساس مسخره‌ی دیگری ــ تو فکر کن اصلن خود عشق باشد ــ درمان  ِ شناخته شده‌ی بی‌فایده‌ای دارد. واقعیت‌اش این است که آدم با هزار بار سرماخوردن، ‌خیلی جدی هم حتا اگر باشد به این آسانی‌ها که نمی‌میرد،‌ می‌میرد؟ می‌خواهد دو روز طول بکشد یا دوازده روز.‌ دوره‌اش که تمام شود همه‌ی آن اشک‌ها که ریخته‌ای یادت می‌رود. گیرم هزار بار و هزار جا بخواهی تعریف‌اش کنی. خب،‌ بالاخره از دهن‌ات می‌افتد. از دهن‌ات هم که نیفتد از دل‌ات می‌افتد. به چیزی زیادی آویزان بشوی آویزان‌ات می‌کند اما آویزان‌تر که بشوی می‌افتی و خلاص. و دقیقن در حالی‌ که ظاهرن به روال عادی زنده‌گی‌ات دست و پا می‌زنی یا گویا داری حال‌اش را می‌بری اصلن،‌ گلبول‌های سفید ِ جدیدی برای دردهایی جدید، آرام آرام به صف‌آرایی می‌پردازند.

هر کار که می‌کنم نمی‌توانم یک روز که می‌آیم خانه کفش‌ام را جفت کنم و روی آن لبخند بگذارم. شاید هیچ‌کس به اندازه‌ی من اعتقاد نداشته باشد به این که همه چیز  ِ زنده‌گی انتخابی است. انتخابی که اگر نجنبیم ناگزیر در انتها به آن تن می‌دهیم.

 

 

 

فردا در را باز می‌کنم. سلام‌‌اش به دیوار می‌ریزد. نه، اشتباه نکنید! این من نیستم که کنار کشیده‌ام. اوست که دارد در من می‌گذرد. از من عبور می‌کند، حالا روی کفش‌ها کم بود،‌ روی دیوار هم می‌خواهد ابدی شود. دیوار اگرچه به‌تر است،‌ اگرچه می‌شود به آن تکیه کرد اما عین آن کفش‌ها، هیچ‌جای‌اش مال من نیست. به آجرها خوش آمده است. این را عصبانیت‌ام می‌گوید وقتی می‌خواهد حرص‌اش را خلاصه یک جوری خالی کند در دهن‌کجی‌های خودش ‌یا خودشان یا خاطرات که همیشه یک عصر  ِ آفتابی پاییز را به یادت نمی‌آورند. اگر هم بیاورند از تصور آن همه آفتاب که ذره‌ای هم گرم‌ات نمی‌کند حتمن دل‌ات می‌گیرد. و خدا می‌داند دل‌گرفته‌گی از دل‌تنگی هم بدتر است، از سخت‌ترین سرماخورده‌گی‌ها، از انتشار ِتنهایی ِ بزرگ؛ نه به خاطر آن که وقتی داری دردی می‌کشی همیشه آن درد از همه‌ی دردهای دیگر بدتر است‌ها، ‌نه. باور کنید از انتشار تنهایی ِ بزرگ هم بدتر است وقتی برای خودت قهوه‌ای با شکر بیش‌تر درست می‌کنی در حالی‌ که خانه را بوی عود اکالیپتوس و احساس خوش‌بختی پر کرده است.

اما همان‌طور که گفتم آدم برای دو چیز هرگز پیر نمی‌شود؛ یکی‌اش مرض گرفتن است؛ سرماخورده‌گی،‌ پوکی استخوان،‌ سرطان پروستات،‌ عشق یا هر مرض دیگر. دومی‌اش هیچ ربطی به این‌ها ندارد. 

 

+ + +

 

 

آریا صدیقی

تهران – 26 مهرماه 1388

 

 

 

 

کتاب‌بازی 2


بگذریم.


پست‌های ]به ضم پ (!)[ زیادی توی نوبت عاشقی انتظار می‌کشند. مجال بی‌رحمانه اندک بود یا من کم‌ام،‌ درست نمی‌دانم اما تو باور نکن به هر حال.

چند تا کتاب ِ این اواخر خوانده شده و یک عالم حرف توی کله و روی کاغذ دارم. تراکم، آدم را به تنبلی گنگی می‌اندازد گاهی. به قول دوستی از بس می‌دانی چه بنویسی نمی‌دانی چه بنویسی. حالا به همه‌ی این‌ها کمبود امکانات و توهم استعداد را هم که اضافه کنید پازل تکمیل می‌شود. واقعن این تکه‌تکه‌ها را هر بار با چه انگیزه‌ای و برای نمایش فراموش شده‌گی ِ کدام تصویر در خودم جمع می‌کنم.

+ + +

 

باکره و کولی ِ دی. اچ. لارنس  را اگر مثل من که تا یک ماه پیش نخوانده بودم نخوانده‌اید بد نیست بخوانید. نسخه‌ای از چاپ اول آن،‌ یعنی زمستان 83، انتشارات لوح فکر،‌ به ترجمه‌ی کاوه میرعباسی کاملن اتفاقی سر راه‌ام قرار گرفت. البته نه از آن نوع ِ غافل‌گیر کننده‌اش که روزی روی پل ِ هوایی شهرک، درست آن بالا، بساط یک دست‌فروش آمرانه صدای‌ام زد و وقتی رسیدم پایین ِ پله‌ها چهار کتاب هم‌راه‌ام بودند. این کتاب و دو تای دیگر و چند تا فیلم را یک ماه پیش که رفته بودم رشت طلی – که شاید ‌نداند چه‌قدر دوست‌اش دارم – با تاکید بر این‌که می‌داند امانت‌دار خوبی هستم داد دست‌ام. که شاید خدای نکرده مدیون ِ پولی که بابت‌شان پرداخته، نشود یک روز! کاش خود ِ‌ بهانه‌جوی‌اش هم بردارد و بخواندشان.



 باکره وکولی       


فرانک ریموند لویس درباره این کتاب می‌گوید: ... این‌جا شاهد تقابل نیروهای حیات‌بخش – عشق اصلی‌ترین‌شان است – و نیروهایی هستیم که با زنده‌گی خصومت و ستیز دارند.

بیان زمخت لارنسی که ستایش عده‌ای و انتقاد خشن عده‌ای دیگر را برانگیخته، هر چه هست می‌تواند ارتباط عریانی، شاید کم‌تر به کمک بلاغت و جادوگری‌های نگارنده،‌ با مخاطب‌اش برقرار کند. من که معمولن توصیف و اضافات رمان‌ها در حوصله‌ام نمی‌گنجد، و با داستان خارق‌العاده‌ی کله پا کننده‌ای هم روبه‌رو نبودم از این که کتاب تا آخر من را با خودش کشاند و در انتها ناامیدم نکرد لذت زیادی بردم شاید پایان‌بندی داستان بیش‌تر از خودش برای‌ام جذابیت به هم رساند. چیزی که به من حس و حال برباد رفته‌ی مارگارت میچل را داد وقتی هرگز برای‌ام تمام نشد.

یادمان باشد کاوه میرعباسی که می‌شود بیش‌تر از این‌ها درباره‌اش نوشت، در تاثیرگذاری کتاب بی‌تاثیر نبوده‌ است.




به زودی آذر زهر دیگری می‌ریزد

 

          تهران/ آریا صدیقی

 

همیشه آتش ِ زیر دیگی بودن که برای دیگری می‌جوشیده ‌است، ‌سوزی به زنده‌گی‌ام انداخته که شمال و جنوب جهان با هم به سرمای‌اش نمی‌رسند. زمستان ِ امسال، سی و سه سال ِ دیگر به سی و سه ساله‌گی‌ام اضافه می‌شود.

وقتی می‌گویم خوب‌ام،‌ این‌همه لبخند را آخر از کجای خودم می‌آورم خدا؟ مرگ من پیش از تولدم در من مرده است. به دیگران‌ام بگویید لبخند بلندتری بزنند، این یک عکس یادگاری نیست.

 

 

 

صد سال تنهایی

         کوهین/ آریا صدیقی

 

آدم دل‌اش هرچه‌قدر هم که شکسته باشد

باز همیشه تکه‌های بزرگ پنهانی برای دوباره شکستن دارد.

 

 

 

 

شعر 21

 

 

چه‌طور جرات می‌کند خدا

این چهارمین بار است

شیطان سجده کرده است و

خیابان مرد دیگری ندارد از چشم‌ام بیفتد

 

+

 

 

آن‌قدر سرد دست داد

جهنم گفت

              برو برای خودت

این دست ِ آخر است

                          خدا

                          دوباره کی جرات می‌کنی

 

 

+ + +

 

آریا صدیقی

تهران – 4 مهر 1388

 

 

من‌م بازی!

 

به بچه‌بازی ِ شیرین ِ کاسنی! خوش آمدید

 

 

آوازای غمناک

به بهانه‌ی غم ِ نان و قیمت آن، که از آزادی آدمی افزون باشد

فقط جیب‌برها به بهشت نمی‌روند؟

این انتخاب صرفن بر اساس اولویت علاقه‌مندی‌ام انجام نشده؛ در نظر گرفتن زمین ِ بازی و حال و هوای افراد شرکت کننده،‌ قطعن تاثیر خودش را گذاشته است.

 

برای دوستان دیگرم که شاید سوای این بازی به این پست نگاه کنند، پیشنهاد دیگری دارم:

مرد جان به لب رسیده را چه نامند

این درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی‌شود

گزینه ی بعدی صحیح است

 

+

در پایان جا دارد از خانواده‌ام که روح‌شان از این بازی خبر ندارد، وبلاگیان ِ همیشه در صحنه و کاسنی ِ زیادی عزیزی که روح‌ ِ عصیانی‌اش قرین رحمت باد،‌ کمی تشکر کرده باشم.

 

 + + +

راستی، اجابت! را از دست دهید یک وقت!

 

 

 

 

نه، نمی‌خواهم ببینم‌اش

 

دو تا شده است من، و این پیام‌آور چه چیزی می‌تواند باشد جز تجربه‌ی حسی که به جرات می‌توانم برای یک‌بار هم که شده بگویم دوست‌اش نمی‌دارم.

حس بد دوگانه‌گی، احساس غریبه‌گی عمیقی در خودت، جایی که نمی‌خواهی در حالی‌ که می‌خواهی، یا به برمی‌گیری و دل‌ات را اما با دردهای‌ات به جست‌وجوی دنیاهای دیگری فرستاده‌ای.

به همین ساده‌گی و به همین سختی، دو تا می‌شوی از هر طرف که فکر کنی.

نه،‌ نمی‌خواهم ببینم‌اش

 

سه‌شنبه 31 شهریور 1388

 

 

 

این‌جا تهران است

 

اما تو باور نکن

 

 

   سبز تویی که سبز می‌خواهم‌ات 

 

 

 

به بهانه‌ی غم  ِ نان و قیمت آن، که از آزادی آدمی افزون باشد

 

 

اگر یک‌شبه لواش بیست تومنی،‌سی تومن می‌شود؛ یعنی به ازای هر لواشی پرپرویی که هیچ کجای  ‌هیچ شکمی را نمی‌گیرد، ده تومن افزایش قیمت، یعنی همین ده تومنی‌ها که خودشان بفهمی نفهمی شرمنده‌ی یک‌قرانی‌های خدابیامرزند؛ علت را در لبان فرو بسته‌ی خود جست‌وجو کنید.

اگر برای چند لیتر بنزین – که مسلمن حق مسلم ما نیست – چند سال است سر  ِ‌کارید، علت را در لبان فرو بسته‌ی خود جست‌وجو کنید.

اگر به جای آن که دنیا به روی‌تان بخندد،‌ به هیکل‌تان می‌خندد، علت را در لبان فرو بسته‌ی خود جست‌وجو کنید.

اگر همسایه‌تان بی‌هیچ دلیلی که خدای‌اش خواسته باشد،‌ با چراغی در دست و چراغی در دل‌اش، ‌شبی از شب‌ها که مسافر نبود با دهان باز مرد،‌ علت را در لبان فرو بسته‌ی خود جست‌وجو کنید.

اگر از این‌همه به رقص آمده‌اید،‌ برقصید.

اگر از ماست که بر ماست، به لبان فرو بسته‌ی خود ادامه دهید.

 

شما برنده‌ی یک دستگاه زرشک طلایی شده‌اید از جشنواره‌ی بانک‌های به بخش خصوصی واگذار شده، با هزاران جوایز فیزیکی و غیرفیزیکی،‌ و هدایای ارزنده‌ی اشک‌آور.

 

 

منتظر پیام‌های کوتاه و بلند بعدی ِ ما باشید.

مخابراتی که تا خرخره به شما بدهکار است

هیچ‌کس تنها نیست!

 

 

 

این درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی‌شود

 

 

روز به روز از آن‌ها که دوست‌ترند دورتر می‌شود آن بخش ِ من که بخش شده بر سال‌ها ضرب ِ در چیزهایی که در چشم‌ام نمی‌گنجید تاکنون.

تنهایی تلخ چسبناک در لحظاتی که خودم را به موسیقی و شکلات مهمان می‌کنم. تنهایی بزرگ، تنهایی بزرگ آفتاب‌گونه، بی‌انتها و آفتاب‌گونه که پشت هیچ ابری بند نمی‌شود حتا اگر بخار همه‌ی رویاها هم‌زمان به آسمان خوش‌خیالی‌ام پناه دهند.

چیزی که در من فرو می‌پاشد از هم، پیوند بین کوچک‌ترین ذراتی‌ست که عشق ِ بلاشرط را امکان پذیر می‌کند، عشق یک طرفه را،‌ عشق افلاطونی را؛ پیوند بین مولکول‌هایی که من‌ام؛‌ اتم‌های سرگردانی؛ در سیاهی ِ فضایی که می‌خواهد ستاره‌هایی بیافریند.‌ و ناگزیر نیروهایی که با حس لامسه دیدنی‌ترند،‌ اتصال تنگاتنگ پیوندهای در من را می‌درند و به تکه‌تکه ‌هایی تبدیل‌ام می‌کنند که به سوی پیدایش کهکشانی نامعلوم پیش می‌روند.

اتم‌هایی که در من زنده‌گی می‌کنند هر یک قلبی برای تپیدن داشتند و حالا هزاران قلب ِ جدامانده مثل انبوه ماهی‌های بیرون مانده از آب،‌ به تنهایی عظیمی فکر می‌کنند که مرگ ندارد. که مرگ نمی‌تواند که بتواند. صداها در اعماق، حباب می‌شوند. پایان ِ‌من، پایان ِ تنهایی ِ من نیست. تنهایی ِ دور از تصوری که به فکر کسی که من را و لبخندم را و صدای‌ام را و دست‌های‌ام را که می‌دوند و می‌چرخند و به‌برمی‌گیرند و رها می‌شوند می‌بیند، نخواهد رسید.

+

واقعیت، درون ماست؛‌جهان با همه‌ی شعورش چه‌گونه می‌تواند بازتابی جز این در آینه‌اش بگرداند.

 

 

دو‌شنبه 30شهریور 1388

 

 

 

خداحافظی در من

 

 

شاید در لحظه‌ای که اکنون است،‌ احساسات آدم  ِ احساساتی‌یی که من‌ام، به تغییرات عمیقی تن داده باشند،‌ با این‌همه هیچ‌ چیز هیچ وقت نمی‌تواند از زنده‌گی در لحظاتی که گذشت، از نوشتن درباره‌ی چیزهایی که به آن‌ها اعتقاد داشته‌ام، از گریستن در جاهایی که نگریسته‌ام، و حتا از قشنگی ِ اشتباهی که او بود در سی و سه ساله‌گی‌ام،‌ شرمنده‌ام کند.

انگار هر چه بیش‌تر می‌نویسم روبه‌روتر می‌شوم با خودم. می‌گذارم شعله‌ها به تمامی قد بکشند‌ آن‌قدر بلندبلند که فردای خاکستری پشیمانی را به خواب ببیند. در من همیشه کودکی ناآرام پرسه می‌زند، می‌گذارم بزند. با هر کلمه رهاتر می‌شوم و می‌بینم چه‌طور این نیز بهانه‌ای بود برای بزرگ شدن،‌ اینی که نیز بگذرد. آدم‌ها کلماتی ناماندگارند و هر کلمه می‌تواند مترادف‌های بیشماری داشته باشد،‌ با این همه شاید، فقط شاید ...

من در کلمه عاشق شده بودم،‌ در نام خودم، با بهانه‌ای که بزرگ‌اش کرده بودم آن‌قدر که با درد بزرگی از چشم‌ام بیفتد انگار.

با این همه

 

مرا تو بی‌سببی نبودی

به راستی صلت کدام قصیده‌ای ای غزل

ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچه‌ی تاریک

کلام از نگاه تو شکل می‌بندد

خوشا نظربازیا که تو آغاز می‌کنی

 

دوشنبه 30شهریور 88

+ + +

 

در من لحظه‌های زیادی زندگی می‌کنند. لحظه‌هایی که روبه‌روی من نشسته‌ای یا لحظه‌هایی که انگشتان‌ات بی‌جستجوی چیزی بر من می‌لغزند و ریشه می‌دوانند و در تاریکی‌های روشن به بار می‌نشینند.

لحظه‌هایی که دویده‌ایم و رقصیده‌ایم و آوازها و خنده‌هامان را از دیوارها و آجرها به خانه‌های همسایه برده‌ایم. لحظه‌هایی که می‌نشینیم به کُری خواندن و باز تو برنده می‌شوی با آن‌که بازی‌ات به‌تر از من نیست تا تمام کنیم این دست را و من پای ادامه‌ی «24»، با آن همه هیجان که دوباره و دوباره می‌توانی یک سریال را ببینی،‌ خواب‌ام ببرد در تعجب ِ ساکت تو ، و آغوش‌ات،‌ که بیدار نشوم. با همه‌ی مهربانی‌ات اما آرام نگیری و هر یک ربع یک بار بیایی توی صورت‌ام و با دیدن بازی ِ چشمان‌ام بازی‌های تو آغاز شود. آن‌قدر بخندم که ادامه بدهی، ‌آن‌قدر ادامه بدهی تا دیگر نتوانم بخندم.

لحظه‌هایی که سرازیر شده‌ایم و بالا رفته‌ایم و پریده‌ایم از ارتفاع ِ هر چه باداباد، بی طنابی که نگه‌مان دارد، بی تُشکی که اطمینان بدهد مرگ امروز هم به سراغ ما نخواهد آمد.

لحظه‌هایی که برگردیم و لحظه‌های تلخ توچال را در طعم کیک‌هایی که می‌گویی فقط توی ولنجک پیدا می‌شوند، گم کنیم.

لحظه‌هایی که لحظه‌ی چندش‌آور دستی که دوست‌اش نمی‌دارم به هق‌هق‌ام بیاندازد آن‌قدر که بیرون بیاید دست‌ام از ترس‌ و عرق، روی شماره‌ات بنشیند و بگویی به من بازگرد. بازگشته باشم بی‌آن‌که داستان‌ام را با دستانی که دستان تو نیست گفته باشم. دویده باشم تمام راه را در باد،‌ بادی که به بی‌خبری بکشاندمان، که دیگر مثل آدم‌خسته‌ها ننشینیم روبه‌روی هم که بگوییم تا چه‌اندازه هم‌دیگر را می‌فهمیم و نفهمیم. با هم از آرزوهای مشترکی حرف می‌زنیم که اشتراکی در صرافت رسیدن به آن‌ها نداریم و این حرف‌ها که با همه‌ی واقعیت‌شان از رویاهای من واقی‌تر نیستند به لحظه‌ای می‌کشاندم که روبه‌روی من نشسته‌ای به بی‌تفاوتی ِ همیشه، بی‌آن‌که هیچ کجای روح روشن‌‌ات که گمان می‌کنی همه‌چیز را پیش‌پیش می‌بیند، دیده باشد که چه‌گونه در من زنده‌گی کرده‌ای، در لحظه‌لحظه‌های من، حتا پس از روزهای زیادی که گذشته است.

 

یک‌شنبه 22 شهریور 1388