شاید در لحظهای که اکنون است، احساسات آدم ِ احساساتییی که منام، به تغییرات عمیقی تن داده باشند، با اینهمه هیچ چیز هیچ وقت نمیتواند از زندهگی در لحظاتی که گذشت، از نوشتن دربارهی چیزهایی که به آنها اعتقاد داشتهام، از گریستن در جاهایی که نگریستهام، و حتا از قشنگی ِ اشتباهی که او بود در سی و سه سالهگیام، شرمندهام کند.
انگار هر چه بیشتر مینویسم روبهروتر میشوم با خودم. میگذارم شعلهها به تمامی قد بکشند آنقدر بلندبلند که فردای خاکستری پشیمانی را به خواب ببیند. در من همیشه کودکی ناآرام پرسه میزند، میگذارم بزند. با هر کلمه رهاتر میشوم و میبینم چهطور این نیز بهانهای بود برای بزرگ شدن، اینی که نیز بگذرد. آدمها کلماتی ناماندگارند و هر کلمه میتواند مترادفهای بیشماری داشته باشد، با این همه شاید، فقط شاید ...
من در کلمه عاشق شده بودم، در نام خودم، با بهانهای که بزرگاش کرده بودم آنقدر که با درد بزرگی از چشمام بیفتد انگار.
با این همه
مرا تو بیسببی نبودی
به راستی صلت کدام قصیدهای ای غزل
ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچهی تاریک
کلام از نگاه تو شکل میبندد
خوشا نظربازیا که تو آغاز میکنی
دوشنبه 30شهریور 88
+ + +
در من لحظههای زیادی زندگی میکنند. لحظههایی که روبهروی من نشستهای یا لحظههایی که انگشتانات بیجستجوی چیزی بر من میلغزند و ریشه میدوانند و در تاریکیهای روشن به بار مینشینند.
لحظههایی که دویدهایم و رقصیدهایم و آوازها و خندههامان را از دیوارها و آجرها به خانههای همسایه بردهایم. لحظههایی که مینشینیم به کُری خواندن و باز تو برنده میشوی با آنکه بازیات بهتر از من نیست تا تمام کنیم این دست را و من پای ادامهی «24»، با آن همه هیجان که دوباره و دوباره میتوانی یک سریال را ببینی، خوابام ببرد در تعجب ِ ساکت تو ، و آغوشات، که بیدار نشوم. با همهی مهربانیات اما آرام نگیری و هر یک ربع یک بار بیایی توی صورتام و با دیدن بازی ِ چشمانام بازیهای تو آغاز شود. آنقدر بخندم که ادامه بدهی، آنقدر ادامه بدهی تا دیگر نتوانم بخندم.
لحظههایی که سرازیر شدهایم و بالا رفتهایم و پریدهایم از ارتفاع ِ هر چه باداباد، بی طنابی که نگهمان دارد، بی تُشکی که اطمینان بدهد مرگ امروز هم به سراغ ما نخواهد آمد.
لحظههایی که برگردیم و لحظههای تلخ توچال را در طعم کیکهایی که میگویی فقط توی ولنجک پیدا میشوند، گم کنیم.
لحظههایی که لحظهی چندشآور دستی که دوستاش نمیدارم به هقهقام بیاندازد آنقدر که بیرون بیاید دستام از ترس و عرق، روی شمارهات بنشیند و بگویی به من بازگرد. بازگشته باشم بیآنکه داستانام را با دستانی که دستان تو نیست گفته باشم. دویده باشم تمام راه را در باد، بادی که به بیخبری بکشاندمان، که دیگر مثل آدمخستهها ننشینیم روبهروی هم که بگوییم تا چهاندازه همدیگر را میفهمیم و نفهمیم. با هم از آرزوهای مشترکی حرف میزنیم که اشتراکی در صرافت رسیدن به آنها نداریم و این حرفها که با همهی واقعیتشان از رویاهای من واقیتر نیستند به لحظهای میکشاندم که روبهروی من نشستهای به بیتفاوتی ِ همیشه، بیآنکه هیچ کجای روح روشنات که گمان میکنی همهچیز را پیشپیش میبیند، دیده باشد که چهگونه در من زندهگی کردهای، در لحظهلحظههای من، حتا پس از روزهای زیادی که گذشته است.
یکشنبه 22 شهریور 1388