داستان 2

گوشهی لبخندش جامانده بود روی ردیف ِ اول ِ کفشهای توی جاکفشی که هیچکدامشان مال من نبود اتفاقن. برای همین هر وقت میرسم خانه، زودتر از من رسیده است که مخفیانه یا کاملن علنی آرشهاش را روی رشتههای عصبیام بکشد.
تنها راه ِ رها شدن از آزار افکاری که نمیخواهیشان این است که بنشینی و رو راست ببینی تا چه اندازه میخواهیشان.
به هر حال هر احساس مسخرهی دیگری ــ تو فکر کن اصلن خود عشق باشد ــ درمان ِ شناخته شدهی بیفایدهای دارد. واقعیتاش این است که آدم با هزار بار سرماخوردن، خیلی جدی هم حتا اگر باشد به این آسانیها که نمیمیرد، میمیرد؟ میخواهد دو روز طول بکشد یا دوازده روز. دورهاش که تمام شود همهی آن اشکها که ریختهای یادت میرود. گیرم هزار بار و هزار جا بخواهی تعریفاش کنی. خب، بالاخره از دهنات میافتد. از دهنات هم که نیفتد از دلات میافتد. به چیزی زیادی آویزان بشوی آویزانات میکند اما آویزانتر که بشوی میافتی و خلاص. و دقیقن در حالی که ظاهرن به روال عادی زندهگیات دست و پا میزنی یا گویا داری حالاش را میبری اصلن، گلبولهای سفید ِ جدیدی برای دردهایی جدید، آرام آرام به صفآرایی میپردازند.
هر کار که میکنم نمیتوانم یک روز که میآیم خانه کفشام را جفت کنم و روی آن لبخند بگذارم. شاید هیچکس به اندازهی من اعتقاد نداشته باشد به این که همه چیز ِ زندهگی انتخابی است. انتخابی که اگر نجنبیم ناگزیر در انتها به آن تن میدهیم.
فردا در را باز میکنم. سلاماش به دیوار میریزد. نه، اشتباه نکنید! این من نیستم که کنار کشیدهام. اوست که دارد در من میگذرد. از من عبور میکند، حالا روی کفشها کم بود، روی دیوار هم میخواهد ابدی شود. دیوار اگرچه بهتر است، اگرچه میشود به آن تکیه کرد اما عین آن کفشها، هیچجایاش مال من نیست. به آجرها خوش آمده است. این را عصبانیتام میگوید وقتی میخواهد حرصاش را خلاصه یک جوری خالی کند در دهنکجیهای خودش یا خودشان یا خاطرات که همیشه یک عصر ِ آفتابی پاییز را به یادت نمیآورند. اگر هم بیاورند از تصور آن همه آفتاب که ذرهای هم گرمات نمیکند حتمن دلات میگیرد. و خدا میداند دلگرفتهگی از دلتنگی هم بدتر است، از سختترین سرماخوردهگیها، از انتشار ِتنهایی ِ بزرگ؛ نه به خاطر آن که وقتی داری دردی میکشی همیشه آن درد از همهی دردهای دیگر بدتر استها، نه. باور کنید از انتشار تنهایی ِ بزرگ هم بدتر است وقتی برای خودت قهوهای با شکر بیشتر درست میکنی در حالی که خانه را بوی عود اکالیپتوس و احساس خوشبختی پر کرده است.
اما همانطور که گفتم آدم برای دو چیز هرگز پیر نمیشود؛ یکیاش مرض گرفتن است؛ سرماخوردهگی، پوکی استخوان، سرطان پروستات، عشق یا هر مرض دیگر. دومیاش هیچ ربطی به اینها ندارد.
+ + +
آریا صدیقی
تهران – 26 مهرماه 1388
......................................