ای خاطرهات پونز / نوکتیز ته کفشام

چند روز پیش یکی از بچهها - که البته خیلی نزدیکتر از آنست که بشود بهاش گفت یکی از بچهها - از من پرسید «مگه فلانی حاملهس؟»
فلانی، مدتیست که با شوهرش پای یک سفره غذا نمیخورد، و مسیر زندهگی مشترکشان بعد از کلی عشق و عاشقی میرفت که به انتهای قیف برسد که یکهو سر و کلهی موجود زندهای توی شکم فلانی پیدا شد. بماند که خدا میداند آقای پدر با چه نیتی ممکن است چنین شبیخونی زده باشد. شاید اصلن برای این بود که دلاش چیزهایی را میخواسته که به مذاق غرورش چندان خوش نمیآمده و دنیاست دیگر، گاهی روی انگشت مردان قصه میچرخد. و یا نه؛ مثل همیشه دنیاست که نشانده ما را روی انگشتاش و میچرخاند!
و اما... وقتی جواب مثبتام را یکی از بچهها شنید، پرسید « پس چرا انقد خوشحاله؟! » من که مبهوت عمق و غنای این سوال شده بودم(!) گفتم گفتنی نیست اما من میفهمم. او گفت که نمیفهمد. و من درآمدم که میدانم. میدانستم که نمیتواند سردربیاورد. این خوشحالی را به گمانام تنها زنانی میفهمند که پیش از آن که از همسرانشان جدا شده باشند اتفاقی نظیر این را ناخودآگاه، بیآن که دلیل روشنی داشته باشند، یا حتا به روی خودشان آورده باشند انتظار میکشیدند.
......................................