این درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمیشود
روز به روز از آنها که دوستترند دورتر میشود آن بخش ِ من که بخش شده بر سالها ضرب ِ در چیزهایی که در چشمام نمیگنجید تاکنون.
تنهایی تلخ چسبناک در لحظاتی که خودم را به موسیقی و شکلات مهمان میکنم. تنهایی بزرگ، تنهایی بزرگ آفتابگونه، بیانتها و آفتابگونه که پشت هیچ ابری بند نمیشود حتا اگر بخار همهی رویاها همزمان به آسمان خوشخیالیام پناه دهند.
چیزی که در من فرو میپاشد از هم، پیوند بین کوچکترین ذراتیست که عشق ِ بلاشرط را امکان پذیر میکند، عشق یک طرفه را، عشق افلاطونی را؛ پیوند بین مولکولهایی که منام؛ اتمهای سرگردانی؛ در سیاهی ِ فضایی که میخواهد ستارههایی بیافریند. و ناگزیر نیروهایی که با حس لامسه دیدنیترند، اتصال تنگاتنگ پیوندهای در من را میدرند و به تکهتکه هایی تبدیلام میکنند که به سوی پیدایش کهکشانی نامعلوم پیش میروند.
اتمهایی که در من زندهگی میکنند هر یک قلبی برای تپیدن داشتند و حالا هزاران قلب ِ جدامانده مثل انبوه ماهیهای بیرون مانده از آب، به تنهایی عظیمی فکر میکنند که مرگ ندارد. که مرگ نمیتواند که بتواند. صداها در اعماق، حباب میشوند. پایان ِمن، پایان ِ تنهایی ِ من نیست. تنهایی ِ دور از تصوری که به فکر کسی که من را و لبخندم را و صدایام را و دستهایام را که میدوند و میچرخند و بهبرمیگیرند و رها میشوند میبیند، نخواهد رسید.
+
واقعیت، درون ماست؛جهان با همهی شعورش چهگونه میتواند بازتابی جز این در آینهاش بگرداند.
دوشنبه 30شهریور 1388
......................................