من خواب دیده‌ام که کسی می‌آید...

 

 

چند روز است احساس می‌کنم از ناحیه‌ی صورت،‌ یک‌هو، چند درجه پیرتر شده‌ام، که پس از تقسیم بر بزرگی ِ مخرج، باقیمانده ثابت می‌کند «داری پیر می‌شی و خبر نداری»! اما نکته‌ی جالب‌اش این است که ای دل، این‌همه بال و پر رو از کجا میاری تو آخه؟

با یک حساب سرانگشتی و تازه اگر و تنها اگر داده‌های اول تا امروز که بیست‌ام بهمن است را توی معادله بگذاریم، برای 365 x 34 اُمین بار به این نتیجه خواهیم رسید که قاعدتن من نمی‌توانم مرد خداحافظی همیشه‌گی باشم. به خدا گاهی می‌خواهم بتوانم اما شما نمی‌گذارید. و دقیقن از دست همین شماهاست که می‌خواهم بروم(!) / می‌خواهم بمانم / دارم هی پابه‌پای نرفتن صبوری می‌کنم...

این لینک یکی از هدیه‌های خوشگلی بود که هزار و دو سه‌تایی شادم کرد. حالا در ادامه‌ی بساط تبریک و تشکر، گذاشته‌ام‌اش این‌جا، بل‌که بردارید و کلیک بکنید و بعد روی آن صفحه‌ی سیاه که باز می‌شود هم باز هرچه‌قدر که خواستید و توانستید کلیک‌های دیگری بکنید و به چشم خودتان ببینید که عشق چه کارها که با آدم نمی‌کند، به همین سادگی. به شرط آن‌که فقط یک بار کلیک کنید و فقط برای یک لحظه به صفحه‌ای که چیز زیادی در آن نمی‌بینید نگاه کنید.

+

به احتمال قریب به یقین، توی این روزهای تعطیل،‌ یه واگن باری، قرار است قِل‌م بده ببردم یه جایی توو جنوب. دل‌ام را به کویر می‌زنم اماوازراآ آوازای غمناک‌ام شاید از همیشه بیش‌تر باشد وقتی بیست و دوم بهمن در پیش است.

 

و جمله‌ی آخرم هم برای فروغ، برای سال‌مرگ‌اش، یعنی چهار روز دیگر که خدا می‌داند هر کدام از ما – که تا این لحظه زنده‌ایم – آن روز کجای دنیای بی‌وطنی‌مان باشیم:

... و زخم‌های من همه از عشق است

از عشق، عشق، عشق ...

 

 

 

 

من می‌خندم، پس هستم یا من هستم،‌ پس می‌خندم؟

  

 

«بخند آریا و نذار هیچ‌کس امکان لبخند رو ازت بگیره»

این جمله را دوست خیلی عزیزی حدود دو ماه پیش از راه دورمان برای‌ام نوشت. روزهایی بود که آریا کم‌تر می‌خندید. امشب اتفاقی دوباره چشم‌ام افتاد به این جمله و لبخندی زدم که هیچ‌کجاش زورکی نبود.

خیلی دوست دارم بدانم دیگران وقتی به یاد من می‌افتند اولین تصویر یا اولین کلمه‌ای که به ذهن‌شان می‌رسد، چه چیزی است؟ گویا باید ترتیب یک همه‌پرسی را بدهم. یک نظرسنجی از نوع  ِ نودی؛ موافقید؟!

 

کسانی را سراغ دارم که تولدشان را بیش‌تر از خودشان، به خانواده و دوستان‌شان تبریک می‌گویم. حالا امشب تولد خودم است و زده است به سرم که یکی از آن رازهای به‌ گور بردنی‌ام را در  ِ گوشی به شما هم بگویم. همیشه آرزو داشتم یکی از آن‌ها باشم، یکی از کسانی که می‌شود تولدشان را به دنیا تبریک گفت!

می‌بینید، به همین ساده‌گی می‌توانم شما را هم بخندانم!!

 

 

 

... عدوی تو نیستم من/ انکار توام


  

چه حس آشنایی بود توی این پست ِCold Silence ، وقتی من هم مدام دچار این داستان‌ها می‌شوم. مثل همین‌ چندی پیش که دوستی بعد از سه‌چهار سال از طریق همین وبلاگ لطف کرد و پیدا شد و خدا می‌داند تا چه اندازه خوش‌حال شدم. حالا ولی نیستم. آدمی مثل من معلوم است که آدم نمی‌شود. معلوم است که نمی‌تواند ذوق‌اش را از این دست اتفاق‌ها و دیدارها ندید بگیرد یا بروز ندهد. آدمی مثل من هرگز نمی‌فهمد چرا بعضی از آدم‌ها بعضی چیزها را با هم قاطی می‌کنند و دوستی‌های قشنگ را می‌گذارند در  ِ کوزه و آب ِ رویاهای بی‌اساس و توقعات عجیب و غریب‌شان را می‌خورند. از روزی که فهمیدم لحظه‌های تلخ فراموش نمی‌شوند همیشه سعی کردم به جای کم کردن از غصه‌ها، شادی‌های‌ام را زیاد کنم. شاید اگر مدتی‌ست که حال‌ام هیچ خوب نمی‌شود دلیل‌اش این باشد که بهانه‌های شادی من تازه‌گی‌ها هی دارند به اندوه‌های تازه‌ای تبدیل می‌شوند.

راست‌اش از این بچه‌بازی‌ها اصلن خوش‌ام نمی‌آید ولی به خدا هر جایی یک حرمتی دارد. به این خانه مهمان عزیزی سر می‌زنند. این که بردارند و به من چیزی بگویند (حتا اگر یک مساله‌ی شخصی باشد و قطعن این‌جا جای این حرف‌ها نیست) یک چیز است، اما بی‌احترامی به بقیه را نمی‌توانم تحمل کنم. به همین دلیل ِ شاید به نظر خیلی‌ها مسخره،‌ مدت‌هاست برای دو تا از دوستان نزدیک ِ حقیقی‌ام، در خانه‌های مجازی‌شان کامنتی نمی‌گذارم. بماند هستند کسانی که از هم‌چنین آب‌های گل‌آلودی، حباب‌های درشتی را به جای ماهی، برای ارتقا مراتب و درجات و میزان محبوبیت‌شان می‌گیرند.

پس لطف کنید و من را ببخشید 1- به خاطر توهینی که در این خلال ممکن است متوجه کسی شده باشد. 2- برای این که به خودم اجازه‌ی تایید نظرات دادم.

 

+


موضوع برمی‌گردد به پست ِ قبلی («اول رئال،‌ بعد تراختور» هم نه، «اول تراختور» !) و لطف یکی از دوستان!

محمدرضای عزیز، جواب شخصی‌تر را می‌توانی زیر همان کامنت بخوانی.