چه حس آشنایی بود توی این پست ِCold Silence ، وقتی من هم مدام دچار این داستان‌ها می‌شوم. مثل همین‌ چندی پیش که دوستی بعد از سه‌چهار سال از طریق همین وبلاگ لطف کرد و پیدا شد و خدا می‌داند تا چه اندازه خوش‌حال شدم. حالا ولی نیستم. آدمی مثل من معلوم است که آدم نمی‌شود. معلوم است که نمی‌تواند ذوق‌اش را از این دست اتفاق‌ها و دیدارها ندید بگیرد یا بروز ندهد. آدمی مثل من هرگز نمی‌فهمد چرا بعضی از آدم‌ها بعضی چیزها را با هم قاطی می‌کنند و دوستی‌های قشنگ را می‌گذارند در  ِ کوزه و آب ِ رویاهای بی‌اساس و توقعات عجیب و غریب‌شان را می‌خورند. از روزی که فهمیدم لحظه‌های تلخ فراموش نمی‌شوند همیشه سعی کردم به جای کم کردن از غصه‌ها، شادی‌های‌ام را زیاد کنم. شاید اگر مدتی‌ست که حال‌ام هیچ خوب نمی‌شود دلیل‌اش این باشد که بهانه‌های شادی من تازه‌گی‌ها هی دارند به اندوه‌های تازه‌ای تبدیل می‌شوند.

راست‌اش از این بچه‌بازی‌ها اصلن خوش‌ام نمی‌آید ولی به خدا هر جایی یک حرمتی دارد. به این خانه مهمان عزیزی سر می‌زنند. این که بردارند و به من چیزی بگویند (حتا اگر یک مساله‌ی شخصی باشد و قطعن این‌جا جای این حرف‌ها نیست) یک چیز است، اما بی‌احترامی به بقیه را نمی‌توانم تحمل کنم. به همین دلیل ِ شاید به نظر خیلی‌ها مسخره،‌ مدت‌هاست برای دو تا از دوستان نزدیک ِ حقیقی‌ام، در خانه‌های مجازی‌شان کامنتی نمی‌گذارم. بماند هستند کسانی که از هم‌چنین آب‌های گل‌آلودی، حباب‌های درشتی را به جای ماهی، برای ارتقا مراتب و درجات و میزان محبوبیت‌شان می‌گیرند.

پس لطف کنید و من را ببخشید 1- به خاطر توهینی که در این خلال ممکن است متوجه کسی شده باشد. 2- برای این که به خودم اجازه‌ی تایید نظرات دادم.

 

+


موضوع برمی‌گردد به پست ِ قبلی («اول رئال،‌ بعد تراختور» هم نه، «اول تراختور» !) و لطف یکی از دوستان!

محمدرضای عزیز، جواب شخصی‌تر را می‌توانی زیر همان کامنت بخوانی.