...حال همهی ما خوب است/ اما تو باور نکن

بیش از اینها، آه آری
بیش از اینها...
حس میکنم این آنتیبیوتیکها همهچیزم رو خشک کردن، حتا نوشتنم رو، یا فقط فکر کردن حتا...
تموم روزهایی که مریض بودم، چون لاشهی برگی بر آب، یک خط هم کتاب نخوندم.
درست روزهایی که پر بود از تبریکهای شیرین تولدم، و کمکم صدام به سختی شنیده میشد. انگار به فکر دوباره به دنیا اوردن خودم بودم.
دیروز یکی از دوستام حسابی شاکی بود از این که حق خوب زندگی کردن ازش گرفته شده، میگفت جد اندر جد تهرونیه و دوس نداره جای دیگهای زنگی کنه، ولی نمیتونه تو شهر خودش هر وقت میخواد ماشینش رو بیرون ببره، راحت پارک کنه، نفس عمیق بکشه و الا ماشااله
ازم خواست این رو بنویسم، نوشتم. اما این چند روز حتا حس همدردیم هم خشکیده، در کرخی ِ خاصی سیر میکنم. ژلوفن رو بیشتر از هر چیزی دوس دارم، و آرامش دنیا از دریچهی کدیین میترسوندم
......................................