شعر ۳۱




 

زیرا تو با نگاهِ ناممکن
شلیک شده‌ای به ظهرِ چهارشنبه‌‌ای در جنوب

امید می‌سوزانَد

دراز کشیده‌ام
برهنه
در سایه‌ی عدالتی
عدالتی وهمناک و سراب‌گون

در جست‌وجوی آفتاب
به هر ردِ داغی دست می‌کشم
دست نمی‌کشم
جزغاله‌ام کن
چنان که توده‌ی تاریکی
به جای من
به جای تو
به آن‌جا که نیستیم نگاه کند

ما هرگز
در آن دو فنجانِ‌ یک‌شکل
بر آن دو بالشِ یک‌شکل
در بی‌مانندیِ ستیغِ تمنا حتا
با هم نبوده‌ایم
ما نبوده‌ایم
نیستیم

دیگران نیز


 


آریا صدیقی
تهران، ۲۳ خرداد ۱۳۹۹





+
پی‌نوشت: خودم دلتنگِ آوردنِ شعری به این خانه بودم پس از مدت‌ها، عزیزی صبحِ امروز پرتوِ نوری شد...
راست‌اش دلیل این تعلل‌های‌ بیهوده را هیچ نمی‌فهمم






 

از صدای سخن عشق ندیدم خوش‌تر



 

ماجرا از این قرار است:
شاید به خاطرِ خاطره‌‌‌‌بازی باشد، یا میلِ مرموزِ گذشته‌ورزی و نوعی گرایش به جست‌وجوی زمانِ ازدست‌رفته؛ و شاید و بیش‌تر شاید به دلیلِ دلزدگی‌هایی که انبوهِ امکاناتِ مجازی در چشم‌وچالِ‌مان فرومی‌کند؛ که پنجره‌ی امن‌مان در جایی چون وبلاگ‌ها و ایمیل‌ها، حالِ بهتری برای‌ام می‌سازد؛ یک‌جور دلگرمیِ دل‌چسب؛ با رنگ و بوی آن خوراکی‌های عید، در گنجه‌ی "مادرجون"، که تا از راه می‌رسیدیم یکی‌یکی و با شوقِ بسیار، بیرون‌شان می‌آورد.

خلاصه این‌که من این فضای متکی به واژه، بی‌اتکا و بی‌اجبار به استفاده از تصاویر را بسی دوست می‌دارم.
هرچه‌قدر و هرکجا که پرسه بزنم، باز هر از گاهی به خانه‌ی آشنایم برمی‌گردم و چند خطی می‌نویسم و باز به بی‌مهری‌ام ادامه می‌دهم.
همین چندی پیش، به یادِ یک عادتِ دیرین، دوباره لینکِ آخرین پست وبلاگ‌ام را برای دوستانِ دیده و نادیده‌یی محفوظ در جان‌ام، در ایمیلی فرستادم. باورکردنی نبود، فکر می‌کردم دیگر کم‌تر کسی ایمیل‌‌اش را چک می‌کند، اگر چک کند نمی‌خواند، اگر بخواند پاسخ نمی‌دهد، اما آدم برای خودش چه فکرهای بیهوده‌یی که نمی‌کند.

خوشحالم از این‌همه حضور، این شادمانی‌های کوچکِ بزرگ، به قولی:
یادگاری که در این گنبد دوار بماند


 


پی‌نوشت:
تازه نگفتم از برادرم، علیرضا، که به سیاقِ هنرمندی‌اش، پاسخی را، در ویدیویی دوست‌داشتنی، با متنی دوست‌داشتنی‌تر، در صفحه‌ی اینستاگرام‌اش با ما به اشتراک گذاشت.

https://www.instagram.com/tv/CAfGTVlAh0i/?igshid=3yrhiehynja9