شعر ۳۱
زیرا تو با نگاهِ ناممکن
شلیک شدهای به ظهرِ چهارشنبهای در جنوب
امید میسوزانَد
دراز کشیدهام
برهنه
در سایهی عدالتی
عدالتی وهمناک و سرابگون
در جستوجوی آفتاب
به هر ردِ داغی دست میکشم
دست نمیکشم
جزغالهام کن
چنان که تودهی تاریکی
به جای من
به جای تو
به آنجا که نیستیم نگاه کند
ما هرگز
در آن دو فنجانِ یکشکل
بر آن دو بالشِ یکشکل
در بیمانندیِ ستیغِ تمنا حتا
با هم نبودهایم
ما نبودهایم
نیستیم
دیگران نیز
آریا صدیقی
تهران، ۲۳ خرداد ۱۳۹۹
+
پینوشت: خودم دلتنگِ آوردنِ شعری به این خانه بودم پس از مدتها، عزیزی صبحِ امروز پرتوِ نوری شد...
راستاش دلیل این تعللهای بیهوده را هیچ نمیفهمم
......................................