از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
ماجرا از این قرار است:
شاید به خاطرِ خاطرهبازی باشد، یا میلِ مرموزِ گذشتهورزی و نوعی گرایش به جستوجوی زمانِ ازدسترفته؛ و شاید و بیشتر شاید به دلیلِ دلزدگیهایی که انبوهِ امکاناتِ مجازی در چشموچالِمان فرومیکند؛ که پنجرهی امنمان در جایی چون وبلاگها و ایمیلها، حالِ بهتری برایام میسازد؛ یکجور دلگرمیِ دلچسب؛ با رنگ و بوی آن خوراکیهای عید، در گنجهی "مادرجون"، که تا از راه میرسیدیم یکییکی و با شوقِ بسیار، بیرونشان میآورد.
خلاصه اینکه من این فضای متکی به واژه، بیاتکا و بیاجبار به استفاده از تصاویر را بسی دوست میدارم.
هرچهقدر و هرکجا که پرسه بزنم، باز هر از گاهی به خانهی آشنایم برمیگردم و چند خطی مینویسم و باز به بیمهریام ادامه میدهم.
همین چندی پیش، به یادِ یک عادتِ دیرین، دوباره لینکِ آخرین پست وبلاگام را برای دوستانِ دیده و نادیدهیی محفوظ در جانام، در ایمیلی فرستادم. باورکردنی نبود، فکر میکردم دیگر کمتر کسی ایمیلاش را چک میکند، اگر چک کند نمیخواند، اگر بخواند پاسخ نمیدهد، اما آدم برای خودش چه فکرهای بیهودهیی که نمیکند.
خوشحالم از اینهمه حضور، این شادمانیهای کوچکِ بزرگ، به قولی:
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
پینوشت:
تازه نگفتم از برادرم، علیرضا، که به سیاقِ هنرمندیاش، پاسخی را، در ویدیویی دوستداشتنی، با متنی دوستداشتنیتر، در صفحهی اینستاگراماش با ما به اشتراک گذاشت.
https://www.instagram.com/tv/CAfGTVlAh0i/?igshid=3yrhiehynja9
......................................