یک سور برای چهارشنبهسوری
به تنهایی ِ شهرام در خیابانهای نخریدن، در وبلاگی که بهروز نمیشود، در جنوب...
و خورشید من، وقتی مینویسم طلوع میکند
هر دو به یک اندازه احساس مچالهگی میکردیم، من و اسکناسهایی که زمانی میتوانستند خوشحالم کنند، دست به دست میچرخیدیم و هر بار خستهتر به نظر میرسیدیم، در دست کسانی که هنوز چیزی مثل ما شادشان میکند یا کسانی که مثل ما دیگر چیزی شادشان نمیکند. تمام این سالها در مدار صفر درجه چرخیدیم و به بزرگی ِ خود دامن زدیم و صفرها مانند دانههای تسبیح برای ادامهی ما ذکر مصیبت خواندند.
تن بدهی تهی میشوی. تن بدهی به این تنهایی که با صفرها و اسکناسها و دستها همدستاند، تهی میشوی.
آنها که برای خرید عید به خیابان زدهاند غمگیناند. آنها که برای نخریدن از خیابانها ناگزیرند غمگیناند. پشت این صداها که با ترقهها به خیابانهای غمگین میریزند، کسانی پنهان شدهاند که انقلابشان از انفجار نور و این حرفها گذشته است.
این تنهایی ِ دستهجمعی، این احساس مچالهگی را، احساس میکنم اگر هر کداممان به تنهایی، به آتش ِ آخر ِ سال نیندازیم، کار سبزههای سال نومان به گرههای کوری کشیده شود.


......................................