یک‌ سور برای چهارشنبه‌سوری

 

 

به تنهایی  ِ شهرام در خیابان‌های نخریدن، در وبلاگی که به‌روز نمی‌شود، در جنوب...

و خورشید من، وقتی می‌نویسم طلوع می‌کند

 

 

 

هر دو به یک اندازه احساس مچاله‌‌گی می‌کردیم، من و اسکناس‌هایی که زمانی می‌توانستند خوش‌حال‌م کنند، دست به دست می‌چرخیدیم و هر بار خسته‌تر به نظر می‌رسیدیم، در دست کسانی که هنوز چیزی مثل ما شادشان می‌کند یا کسانی که مثل ما دیگر چیزی شادشان نمی‌کند. تمام این سال‌ها در مدار صفر درجه چرخیدیم و به بزرگی ِ خود دامن زدیم و صفرها مانند دانه‌های تسبیح برای ادامه‌ی ما ذکر مصیبت خواندند.

تن بدهی تهی می‌شوی. تن بدهی به این تنهایی که با صفرها و اسکناس‌ها و دست‌ها هم‌دست‌اند، تهی می‌شوی.

آن‌ها که برای خرید عید به خیابان زده‌اند غمگین‌اند. آن‌ها که برای نخریدن از خیابان‌ها ناگزیرند غمگین‌اند. پشت این صداها که با ترقه‌ها به خیابان‌های غمگین می‌ریزند، کسانی پنهان شده‌اند که انقلاب‌شان از انفجار نور و این حرف‌ها گذشته‌ است.

این تنهایی  ِ دسته‌جمعی، این احساس مچاله‌گی را، احساس می‌کنم اگر هر کدام‌مان به تنهایی، به آتش  ِ آخر  ِ سال نیندازیم، کار سبزه‌های سال نومان به گره‌های کوری کشیده شود.   

 

 

 

 

ولی حالا که هست، پس مبارک است!

 

 

قبول ندارید وقتی یک روز - آن هم با این ابعاد و حواشی و تحت این عناوین - به اتفاقی به نام زن اختصاص پیدا می‌کند (انگار فرآیند جدابافته‌ای باشد در چرخه‌ی بی‌پایان ِ تولید و تکامل و تمدن)، احساس طفلکی بودن و تنهاتر بودن به آدم دست می‌دهد؟ و البته توجه داشته باشید که می‌گوییم «به آدم»، ولی منظورمان جنس زن است!

و بماند که 364 روز بقیه‌ی سال متعلق به «آدم»های واقعی است. جنس برتری که شاید هرگز طفلکی بودنی از این دست را تجربه نکرده باشد.

+

داشتم این‌ها را برای کافه کلمه کامنت می‌کردم، زد به سرم به نمایش عمومی بگذارم! اصل موضوع از این‌جا آب می‌خورد که هفته‌ی پیش آمدم پست جدید بگذارم، عکس‌ام نشد که نشد، تا خود الان.

و جالب‌تر این‌که بی‌خیال شدم و امروز تصمیم گرفتم هرچه نوشتم را همین‌طور بی‌ریا و بی‌عکس روانه وبلاگ‌ام کنم که یک‌هو در دقیقه‌ی 90، طی ِ مکالمات چَتی با دوستی که اسم‌اش را نمی‌برم به اشکال کار پی بردم و حالا صورت‌ام به لبخند گنده‌ای تبدیل شده. به همین ساده‌گی.

و اضافه می‌کنم، در حالی که همه‌چیز متاسفانه دارد کاهنده‌تر می‌شود و چراغ‌های رابطه بدجور تاریک‌اند، و هیچ اتفاق بیرونی  ِ مربوطی هم نیفتاده، از دیروز دارم دوباره احساسات به‌تری را تجربه می‌کنم. انگار از دورن‌ام کسی دست مرا گرفته و به زنده‌گی پیوندم داده است.

 

این عکس و این دو سه خط مال هفته‌ی پیش بود:

ارگ راین - کرمان/ آریا صدیقی

دوستی گفت «اجتماعی بودن سخته» و راست می‌گفت. این روزها این‌طوری شده اوضاع. اما شما بگویید منی که برای‌ام اجتماعی نبودن سخت‌تر است، به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را ...

 

با این‌همه

من آن پری‌ام که یاد گرفته‌ام به بهانه‌های ساده‌ی خوش‌بختی خودم بنگرم.

 


 یادم رفت بگویم که این عکس سوغات سفر به کویر بود. ارگی به نام راین در شهری به همین نام، واقع در جنوب کرمان.

 

 

 

 

وبلاگی با این آدرس پیدا نشد!


 

آریا صدیقی


... چراغی در دست، چراغی در دل‌ام ...

 

 

همیشه آدم را یاد روشنایی می‌اندازد. چراغ، خاموش‌اش هم روشنایی است. هر لحظه منتظری نور از نقطه‌های چ بیرون بریزد. حتا زیر آفتاب ِ تمام هم وقتی بدون منت انتظار می‌کشد، اسم‌اش همان چراغ است. با چهار نقطه که می‌دانی خاموش نمی‌مانند. می‌خواهد زیر شیروانی باشد مثل ضحی که بلاگفا وقتی چراغی در زیر شیروانی را جستجو می‌کنی می‌گوید


وبلاگی با این آدرس پیدا نشد

ممکن است آدرس وبلاگ را اشتباه وارد کرده باشید و یا وبلاگ حذف شده باشد


   یا روی شاخه‌ای در باد، مثل عرفان در پیدا شدم باز  که باز پیدای‌اش نمی‌کند بلاگفا. اما چراغ، چراغ است. و موطن آدمی تنها در قلب کسانی‌ست که دوست‌اش می‌دارند.

 

+ + +

امروز وقتی هنوز روز بود و درد دل بالا را ننوشته بودم اما درد می‌کردم، این چند خط را کامنت‌پیچ کردم و برای خیلی‌ها گذاشتم:

 

یهو زد به سرم دردم رو با همه به اشتراک بذارم، شاید یکی فریادم کرد:

دل‌ا‌م گرفته‌ است
به ایوان می‌روم و انگشتان‌‌ام را بر پوست کشیده‌ی شب می‌کشم
چراغ‌های رابطه تاریک‌اند

 

+ + +

محض اطلاع علاقه‌مندان به حواشی و دوستان ِ داستان‌پرداز، این دو وبلاگ و این دو نویسنده‌، هیچ‌گونه ارتباط حقیقی یا مجازی‌ای با یکدیگر نداشته‌اند و هم‌زمانی ِ تقریبی ِ غیبت صغرا یا کبرای‌شان را پای من بگذارید که بی‌خودی به جای گذاشتن دو پست ِ مجزا برای هر کدام‌شان، صرفه‌جویی زمانی و مکانی را در سال اصلاح الگوی مصرف رعایت کرده‌ام.

 

 

... و یا وبلاگ حذف شده باشد ...

 

 





Looking for the summer

 

 

ما آن‌ها نبودیم. پشت دست نشستیم بازی‌شان تمام شود. خواب‌شان برد. عادت کردیم همه را در خواب ببینیم. ما آن‌ها نبودیم.

 

And still I stand this very day
With a burning wish to fly away
I'm still looking
Looking for the summer