سلام
نه این وبلاگ و نه نویسندهاش- که البته کم دمدمی نیست- دلشان نمیخواهد دمدمی رفتار کنند. راستاش هرچهقدر هم که بیجهت باشم، از باری به هر جهت بودن خوشام نمیآید.
داستان این دیر بهروز شدنها هم دو تاست. یکیاش همان کمبود وقت و امکانات معروف است بهخدا. دومیاش را در ِ گوشی بخوانید:
مدتیست نمیتوانم بنویسم. مینویسمها، ولی حتا نه جوری که دستکم خودم را راضی کند. آنقدر ذهنام شلوغ و خستهست، آنقدر حواشی و دغدغههای درونی و بیرونیام بیخودی زیاد شده که نوشتههایام به شوربایی تبدیل میشوند. وقتی توی کلهات چندین صدا همزمان در انتظار حرف زدن باشند، مثل اسبهای در پیست، شلیک که میکنی فاتحهات خوانده است اگر خودت را به یکیشان نبسته باشی.
شعرم هم به پیروی از همین اوضاع، بدجور درد میکند.
آدمی با طبیعت اسلومشناش، با سری که درد میکند در هر آشی، از انواع سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و ادبی و هنری و علمی و تاریخی و هرچه فکرش را کنید، نقش انواع نخود را بازی کند، خودش را روی دور ِ تند ِ آدمها و اتفاقها گذاشته. خب، تصورش را کنید، چهرهای که از خودم به نمایش میگذارم این روزها، آدم را یاد سینمای صامت میاندازد با آن حرکات بریدهبریده و صدایی که با فونت درشت، بعد از هر تصویر روی صفحه میآید.
خودم هم خندهام میگیرد. اما خوشبختانه چهارشنبهسوری نزدیک است. یک عالم سوزاندنی کنار گذاشتهام، یک عالم آدم و خاطره و کار و برنامه و آرزوهای عقبمانده دارم که باید از روی سرخی و زردیشان بپرم.
تازه (زودتر از آنها)، چیزی هم به تولدم نمانده، دلیلی ندارد امسال بیشتر از سالهای پیش خوش نگذرد. خصوصن که امسال هم انگار دارد باز عین جشنهای باستانی، طولانی و خاطرهانگیز میشود!
اولین هدیهام را هم همین شنبهای که گذشت دریافت کردم(!)، از سانتای عزیزی که دلاش میخواهد برای کارها و دیدارهای دیگر هم وقت داشته باشد و گفت به شما هم بگویم. حالا این تولدبازی هی دارد ادامهدارتر میشود و آنجور که بویاش میآید قطعن تا انتهای تعطیلات بهمن طول خواهد کشید!
پس سلام
این وبلاگ و نویسندهاش بدون نوشتن بلد نیستند زندهگی کنند.