«اول رئال،‌ بعد تراختور» هم نه، «اول تراختور» !

 

 

مهم نیست دیشب 90 را دیده باشید یا نه،‌ فقط چشمان‌تان را ببندید و دنیای آدم‌هایی را تصور کنید که تراختور همه‌چیزشان است. می‌برد، تشویق می‌کنند،‌ می‌بازد،‌ تشویق می‌کنند،‌ مساوی می‌کند،‌ تشویق می‌کنند. هشت‌صد کیلومتر راه می‌روند که تشویق کنند. آدم‌هایی که همیشه با تراکتورهای خسته‌گی‌ناپذیرشان دنبال آرزوهاشان روی زمین می‌گردند.

بعد چشمان‌تان را باز کنید و آدم‌هایی را تصور کنید که از هر طرف که فکر کنید به دسته‌ی اول می‌خندند(گیرم نشود نخندید). روی هوا هستند و اسب‌هاشان را در آسمان ِ مادرید یا هر جای دیگری جز جایی که هستند می‌تازانند. می‌برند،‌ غر می‌زنند،‌ می‌بازند، غر می‌زنند، مساوی می‌کنند،‌غر می‌زنند و لعنت به دنیایی می‌فرستند که با همه‌ی بزرگی‌اش از نوک بینی‌شان فراتر نمی‌رود.

پس خوش‌به‌حال‌ت تراختور،‌که نداری دل ِ سنگ!

 

 

 

 

یعنی متشکرم ...

 

 

سلام

نه این وبلاگ و نه نویسنده‌اش- که البته کم دم‌دمی نیست- دل‌شان نمی‌خواهد دم‌دمی رفتار کنند. راست‌اش هرچه‌قدر هم که بی‌جهت باشم، از باری به هر جهت بودن خوش‌ام نمی‌آید.

داستان این دیر به‌روز شدن‌ها هم دو تاست. یکی‌اش همان کمبود وقت و امکانات معروف است به‌خدا. دومی‌اش را در  ِ گوشی بخوانید:

مدتی‌ست نمی‌توانم بنویسم. می‌نویسم‌ها، ولی حتا نه جوری که دست‌کم خودم را راضی کند. آن‌قدر ذهن‌ام شلوغ و خسته‌ست، آن‌قدر حواشی و دغدغه‌های درونی و بیرونی‌ام بی‌خودی زیاد شده که نوشته‌های‌ام به شوربایی تبدیل می‌شوند. وقتی توی کله‌ات چندین صدا هم‌‌زمان در انتظار حرف زدن باشند،‌ مثل اسب‌های در پیست، شلیک که می‌کنی فاتحه‌ات خوانده است اگر خودت را به یکی‌شان نبسته باشی.

شعرم هم به پیروی از همین اوضاع، بدجور درد می‌کند.

آدمی با طبیعت اسلومشن‌اش،‌ با سری که درد می‌کند در هر آشی، از انواع سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و ادبی و هنری و علمی و تاریخی و هرچه فکرش را کنید، نقش انواع نخود را بازی کند، خودش را روی دور  ِ تند  ِ آدم‌ها و اتفاق‌ها گذاشته. خب، تصورش را کنید،‌ چهره‌ای که از خودم به نمایش می‌گذارم این روزها، آدم را یاد سینمای صامت می‌اندازد‌ با آن حرکات بریده‌بریده و صدایی که با فونت درشت، بعد از هر تصویر روی صفحه می‌آید.

خودم هم خنده‌ام می‌گیرد. اما خوش‌بختانه چهارشنبه‌سوری نزدیک است. یک عالم سوزاندنی کنار گذاشته‌ام، یک عالم آدم و خاطره و کار و برنامه و آرزوهای عقب‌مانده دارم که باید از روی سرخی و زردی‌شان بپرم.

تازه (زودتر از آن‌ها)، چیزی هم به تولدم نمانده، دلیلی ندارد امسال بیش‌تر از سال‌‌های پیش خوش نگذرد. خصوصن که امسال هم انگار دارد باز عین جشن‌های باستانی،‌ طولانی و خاطره‌انگیز می‌شود!

اولین هدیه‌ام را هم همین شنبه‌ای که گذشت دریافت کردم(!)، از سانتای عزیزی که دل‌اش می‌خواهد برای کارها و دیدارهای دیگر هم وقت داشته باشد و گفت به شما هم بگویم. حالا این تولدبازی هی دارد ادامه‌دار‌تر می‌شود و آن‌جور که بوی‌اش می‌آید قطعن تا انتهای تعطیلات بهمن طول خواهد کشید!

پس سلام

این وبلاگ و نویسنده‌اش بدون نوشتن بلد نیستند زنده‌گی کنند.

 

 

 

 

سال اشک پوری،‌ سال خون مرتضا

 

                   

 

برای دوستان ِ نزدیک‌ام که راه‌شان دور و دل‌شان کنار همین گریستن است، و سالی دو بار در سال ِ نو دل‌تنگ می‌شوند از زمانی‌ که سرزمین‌شان را پشت سر گذاشته‌اند.

برای میشل که همین نزدیک‌هاست و برای هر کسی که به هر جایی که دل‌اش خواسته دل‌ام را کشیده است و برده است.

سال نوی زمستانی‌تان‌ گرم

+

سال ِ پیش از قول یاستین گوردر نوشته بودم که صلح پیام اصلی کریسمس است، و درست در همان روزها بود که غزه به خاک و خون کشیده شد و ما از آن‌ها نوشتیم و امسال دقیقن در چنین روزهایی، ایران، کربلا را با شمر و یزیدش به چشم دید و ما نه می‌توانیم بنویسیم و نه نمی‌توانیم بنویسیم.

و من باز می‌نویسم: در واقع صلح ...

 

 

تو بخواب بابانوئل

این جوراب‌ها برای پاهایی که به خانه برنمی‌گردند چه هدیه‌ای خواهند داشت؟

 

 

 

 

ناگهان چه زود دیر می‌شود

 

 

جهان تصور ماست *

 

این یک عذرخواهی  ِ دیر شده است

از زنده‌یاد عارف عباسی عزیز که جمله‌ای از شعر شاهین دلبری همان‌قدر عزیز را به اشتباه به نام او، در چند پست پیش آوردم. و عذرخواهی از دنیا و عذرخواهی ویژه از شاهین و از شما. و با یک تشکر زبرپوستی از همان دنیای دوست‌داشتنی و از کاسی  ِ عزیزتر از جان‌ام که (با تذکر آیین‌نامه‌ای‌اش) مثل همیشه به موقع به‌ دادم رسید!

 

*شعر عارف را این‌جا بخوانید

 

 

 

17 دی کجا بودی

 

17 دی کجا بودی؟ ، کارگردان:امیررضا کوهستانی ، عکس:رضا معطریان

        http://theater.ir/news.show/+28005 

 

17دی کجا بودی به کارگردانی امیررضا کوهستانی و به دست‌نوشته‌گی خودش، دارد توی تماشاخانه ایران‌شهر (باغ هنر، جنب خانه‌ی هنرمندان)، با بازی احمد مهران‌فر، الهام کردا، نگار جواهریان، مهین صدری، فاطمه فخرایی و سعید چنگیزیان، در ساعت ۲۰:۳۰ هر روز حتا شنبه‌ها، با تاخیرهای احتمالی البته، اجرا می‌شود این روزها.