...

 

شاید به یک رودخانه خیره شدی. در کنارت کسی بود که دوست‌ات داشت. چیزی نمانده بود که لمس‌ات کند. می‌توانستی حس‌اش کنی قبل از آن که واقع شود. بعد واقع شد.

این نام من است.

 

شاید در بستر دراز کشیده بودی، تقریبن در دالان خواب بودی و به چیزی خندیدی، با خودت جوکی گفتی،‌ به‌ترین راه ِ پایان بخشیدن به روز.

این نام من است.

 

یا وقتی آن دختر چیزی به تو گفت که حال‌ات بد شد. می‌توانست این حرف‌ها را به کسی دیگر گفته باشد: هر کسی که با مشکلات‌اش بیش‌تر آشنا بود.

این نام من است.

 

 

ریچارد براتیگان

 

 

 

قربون‌ت برم خدا، چه‌قد غریبی رو زمین

 

 

جهارشنبه 14 مرداد 1388

 

و نام او بهترین سرآغاز است برای کسانی که فریب می‌دهند و کسانی که فریب می‌خورند.

امروز که چهارده مرداد بود هم گذشت و این‌ها نیز بگذرند. بهارستان، بهارش را انتظار می‌کشد، و من آن روز را ... حتا روزی که دیگر نباشم.

 

افضل الجهاد کلمه حق عند سلطان جائر

 

 

 

آه، پیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگوی

 

 

 ... این شحنه‌های پیر از مرده‌ات هنوز پرهیز می‌کنند                    

جمعه 2مرداد 1388

 

 غروب امام‌زاده طاهر بود و مردمی که با ارواح‌شان و قبرهاشان با بی‌تفاوتی تمام از کنار چند ردیف قبر تنها و ارواح تحت تعقیب و مردمی که این‌جا هم حقی ندارند می‌گذشتند. چه ساده، چه به سادگی مرد،‌ مردی که یادگارش را خودی برد و نام‌اش را دیگران و آزادی‌اش را گورکنان بی‌مزد و ما کرکسان تماشا / با شحنه‌های مامور / مامورهای معذور / هم‌سان و هم‌سکوت ماندیم. تنها جان‌اش را او برد که قلبی که دوست بدارد بود، چرا که درد در رگان اش دیگر نمی‌توانست ... تو را آن به که چشم فرو پوشیده باشی و ندیده باشی چه گونه چیزی نظیر آتش در جان‌مان پیچیده‌است وقتی شانه‌مان را حتا برای سرگذاشتن و سرود ملی ِ بی‌پناهی را هم‌چون پریای گریان سر دادن، با دیواره‌ای غیر انسانی از ما گرفته‌اند. انیفرم‌هایی که پول‌شان را ما می‌دهیم تا برابر خودمان قد علم کنند و خون‌مان را به پای پرچمی بنویسند که رنگ‌اش، ننگ‌اش، سنگ‌اش، برای همه‌گی‌مان یکی‌ست.

و ما زخمی‌تر از همیشه از غروب ِ امام‌زاه طاهر به شرق ِ تاریک برگشتیم.

 

 

+

بين ِ شما کدام
                    ــ بگوييد! ــ
بين ِ شما کدام
صيقل مي‌دهيد
 سلاح ِ آبائي را
برای
       روز ِ
           انتقام؟

 

افسوس!
موها، نگاه‌ها
                به‌عبث
عطر ِ لغات ِ شاعر را تاريک مي‌کنند.

 

در خلوت ِ روشن با تو گريسته‌ام
براي ِ خاطر ِ زنده‌گان،
و در گورستان ِ تاريک با تو خوانده‌ام
زيباترين ِ سرودها را
زيرا که مرده‌گان ِ اين سال
عاشق‌ترين ِ زنده‌گان بوده‌اند.

 

زنده‌گي دام نيست
عشق دام نيست
حتا مرگ دام نيست
چرا که ياران ِ گم‌شده آزادند
آزاد و پاک...

من عشق‌ام را در سال ِ بد يافتم
که مي‌گويد «ماءيوس نباش»؟ ــ
من اميدم را در ياءس يافتم
مهتاب‌ام را در شب
عشق‌ام را در سال ِ بد يافتم
و هنگامي که داشتم خاکستر مي‌شدم
گُر گرفتم.

زنده‌گي با من کينه داشت
من به زنده‌گي لب‌خند زدم،
خاک با من دشمن بود
من بر خاک خفتم،
چرا که زنده‌گي، سياهي نيست
چرا که خاک، خوب است.

من بد بودم اما بدي نبودم
از بدي گريختم
و دنيا مرا نفرين کرد
و سال ِ بد دررسيد:
سال ِ اشک ِ پوري، سال ِ خون ِ مرتضا

سال ِ تاريکي.
و من ستاره‌ام را يافتم من خوبي را يافتم
به خوبي رسيدم
و شکوفه کردم.

 

يه شب ماه مياد
يه شب ماه مياد...

 

 

+++

بيتوته‌ی کوتاهي‌ست جهان
 در فاصله‌ی گناه و دوزخ
 

خورشيد
 همچون دشنامي برمي‌آيد
 

و روز
شرم‌ساری جبران‌ناپذيری‌ست.

آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی

درخت،
جهل ِ معصيت‌بار ِ نياکان است

و نسيم
 وسوسه‌يي‌ست نابه‌کار.
 

مهتاب پاييزی
کفری‌ست که جهان را مي‌آلايد.

چيزی بگوی

پيش از آن که در اشک غرقه شوم
 چيزی بگوی
 

هر دريچه‌ی نغز
بر چشم‌انداز ِ عقوبتي مي‌گشايد.

عشق
 رطوبت ِ چندش‌انگيز ِ پلشتي‌ست
 

و آسمان
 سرپناهي
 تا به خاک بنشيني و
 بر سرنوشت ِ خويش
 گريه ساز کني.
 

آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی،
هر چه باشد

چشمه‌ها
از تابوت مي‌جوشند
و سوگواران ِ ژوليده آبروی جهان‌اند.
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمندتران‌اند.
 

خامُش منشين
 خدا را
 پيش از آن که در اشک غرقه شوم

از عشق

چيزی بگوی!