نکته ی مهم آن است که بتوانید در هر لحظه آن چه را که هستید فدای آن چه که می توانید بشوید کنید.
چالز دوبوا
نکته ی مهم آن است که بتوانید در هر لحظه آن چه را که هستید فدای آن چه که می توانید بشوید کنید.
چالز دوبوا
میخواهم با هر آن چه مرا در بر گرفته يكی شوم
حس میكنم و میدانم
دست میسايم و میترسم
باور میكنم و اميدوارم
كه هيچچيز با آن به عناد بر نخيزد
میخواهم آب شوم
در گسترهی افق
آنجا كه دريا به آخر میرسد
و آسمان آغاز میشود
.
.
.
زیاد خوب نیس آدم سرمائویی باشی. این روزا هوا خیلی خوبه اما خوب تر می شد اگه می تونستم سر و صورت-م رو بپوشونم، و دستام، آخ دستام دارن یخ می کنن...
نمی شه، آخه خودم از اونایی-م که از کار همه ایراد می گیرم!
اول از همه باید به سر در گمی-م اقرار کنم. روایات مختلف دستور خط فارسی مدت هاست اسباب دردسر شده، و تایپ-ش که دیگه نگو. از اون جایی که هر کی به سبک و سیاق خودش کار کنه بهتره(!) من هم دارم این طوری می نویسم. سوادم از هر دو طرف کمه اگه نه Traylayoutهمین دور و براست اما عمل نمی کنه. بگذریم
چندین سال پیش، دوستی به اسم میترا گفت دیگه به-ش زنگ نزنم. روز تولدش بود و چند سالی می شد که تبریک ها و احوال پرسی ها خلاصه شده بود به رفت و آمدهای تلفنی. جالب این جاست که هر بار هم به این موضوع اشاره می کردیم تا عاقبت در اومد که دیگه بسه، یا می بینیم هم-دیگه رو یا ... تا امروز از هم خبری نداریم.
تلفن رو نمی دونم ولی اینترنت خوبه! دم این دنیای مجازی گرم که از گوشت و خون-ت توی فراموشی، واقعی تره. صدای من رو هم اکنون از تهران می شنوید، جایی که همه چی داره، فقط کافیه دست-ت رو دراز کنی؛ اینترنت پر سرعت، اتوبوس های تندرو، اتوبان های دراز، انجمن های زیاد، گوش هایی که برای تو به صدا در می آیند...
که ول کنی
روزنامه و غذای مانده و ظرف کثیف
صدایی تمام طبقات بپیچد
می توانستی به پات بزنی
می توانستی این فاز افیونی ای کاش
با صدای هر پایی
دل ات نلرزد
کسی که نمی آید
اسم اش مقدس است
می ترسی و فریاد می زنی
به انتظاری که مجبور نباشی
حرکت نکنی
با ظرف های کثیف
زل بزنی به در
به زنگ ها
چند شنبه باشد
زور نزنی بخوابی
روح عصیانی
خون ات را به رقص می آورد
به چهار طبقه بالاتر
به پنجره
به قرمزی سر سیگار
تاریکی قابل تشخیص رویاهای ات
توهمی که وفادار بماند
سگ صدای زنده ای به خانه می ریزد
به سگ فکر کن
زمستان هر سال زودتر می آید
با ربدشام اضافی
کلاه بوقی و
خنده هایی آب می شوند
دو و نیم فردا
رفته ام
خانه ای که کلیدش را فقط خودت داشته باشی
از پنجره اما
از طبقه ی چهارم
ادامه بده
درد خیابان می رود
می خوابد
آواز می خواند
صدا سگ است
وفادار تر از عکس و خاطره و تابلوهای شهر
برای آرزو بال های بزرگی بکش
ادامه ام را به تو بسته بودم
یک شال خاکستری
روی سرم گذاشتم و امسال هم گذشت
می خواستم صدات کنم
باران صداتر بود
باید به رخت خواب برگردم
به رل دستمال کاغذی
با تو می غلتد
آب ترشی که بالا می آوریم
آآخ آلومینیوم ام جی
یا
علفی روی زخم ات بگذاری
کاش صدا اندازه بود
کاش چراغ های کوچک و کم نور
کاش این لامپ دویست توی سرم نمی کوبید
به هر حالی که باشی
یک کلید
خاموش یا روشن
کاش می شد خط خطی کنم و
نترسم
یا فردا روز دیگری بود
یا امروز نمی گذشت
....................................................................................................................... آریا صدیقی
تهران – 21 آبان 87
چه قدر خوشگلی تو فواره
یعنی درخت ها دور تو در آمده اند
با حاشیه های رنگی
دانه دانه و موج موج
هر روز بالاتر می روی
هر روز
پناه بر آسمان
به فواره های اش فکر کن
برای ام به صدا در آمده اند
آن مرد با گونه های فرو رفته
دل ام را جاهای بدی می برد
تو بالاتر رفته ای
به سنگ فرش نگاه می کنم
گریه ام می گیرد
به برگ ها
گریه ام می گیرد
به رنگ ها و صداها
گریه قانون دوم نیوتن است
چیزی شبیه قلب
در اندام تهتانی ام تیر می کشد
خودکار کار خودش را می کند
خواب از پشمی ترین لحاف ها فرار می کند
پرنده ها به زندگی در فصل ها نه نمی گویند
واکنش واکنش می آفریند
به خنده بیش تر شبیه است
به خوب ترین تصویری که از عزیزترین لحظه مخفی کرده ای
بازیگوشی
بعد از سی ساله گی
عاشقی
وقتی تمام راه ها را رفته ای
روی پای خودت می ایستی
با دست تازه ای آب می خوری
توی تاریکی درخت هم هست
آدم های فرو رفته
با مردمک های درشت
صداهایی که آهسته
به حفره های عمیق می برندت
قطره هایی که می خندند
دانه دانه و موج موج
....................................................................................................................... آریا صدیقی
تهران – 14 آبان 87
فندک و زیرسیگاری را
اعداد را و کاغذها را
پیدا می کنم از گوشه و کنار
تا دود یک سال پیش همین روزها از دماغ ام بزند بیرون
پر و خالی کنم ریه های ام را از مغزم
استخوان ام را فرو کنم توی کارد
خون سیب زمینی های موازی
بین آب و روغن بجوشد
بیدار شو
شام دو نفره زود سرد می شود
....................................................................................................................... آریا صدیقی
تهران – آبان 86