خبر کوتاه بود و جانکاه



دیروز ۲۳ دی‌ماه ۱۴۰۱ خورشیدی، مقارن با ۱۳ ژانویه ۲۰۲۳ میلادی و مقارن با ۲۰ جمادی‌الثانی ۱۴۴۴ قمری، ‏طالبان کتابخانه‌ی پنچشیر را به آتش کشید.


«من درد در رگانم/ حسرت در استخوانم/ چیزی نظیر آتش در جانم پیچید»

و دردناک‌تر این‌که اجسام از آن‌چه در آیینه می‌بینیم به ما نزدیک‌تر هستند.


این‌جا تهران
سده‌ی بیست‌ویک میلادی





به قول کافکا: هرگز این‌گونه بی‌رحمانه ساکت نبوده‌ام



حالم مدام خوب نیست. نمی‌دانم دنبال قوت قلب هستم یا نه.
دست‌وپا می‌زنم، دست‌وپا می‌زنم شاید برای زندگی کردن، اما زندگی نمی‌کنم. یا زندگی همین است. اما پرسش من که آیا واقعن زندگی همین است یا نه، بی‌پاسخ و سرگردان حول هر لحظه‌ام می‌چرخد.
عادی بودن و عادی زندگی کردن دشواریِ پارادوکسیکالی پیدا کرده است.
از این رو حتا، گاهی، هنگامی که چیز تازه‌ای می‌خرم یا چیز خوشایندِ غیرواجبی می‌خورم جایی در گلوی فکر و خیالاتم گیر می‌کند.
با این‌همه، هم‌زمان، از این‌که می‌توانم فرونپاشم و ادامه بدهم، دچار توهمِ «درست‌اش همین است» می‌شوم.
سرگردانِ تعریف احساساتم هستم، تعریف انسان بودن شاید.
و بی‌اندازه تنهام در خودم.
گویی چندین صورتک با خودم دارم، به فراخور در هر روز و هر لحظه‌، با یکی‌شان چهره‌ام را می‌پوشانم. اما از باقیِ‌ وجودم که بیرون از آن پیداست و آویزان است و مصرف می‌کند و ادامه می‌دهد و شرم نمی‌کند، خجالت می‌کشم.
کدام من درست است؟