شعر ۳۵
رفتن موقتیست
ماندن موقتیست
موقت موقتیست
ما موقتی غمگین نیستیم
ما موقتی شادمان
موقتی کارت میزنیم
از گیت عبور میکنیم
بر دروازههای بسته مشت میفرساییم
ما اندوهِ فشردهایم
باران نمیآید
این ابتدای زمستان است
و آسمان نمیداند خودش تیرهتر است یا آنچه میبیند واقعیت دارد
ما صدای خستهای هستیم
جاهای خالی نه با ناسزا پر میشوند نه با شعار
اما شعر میتواند شعار هم بدهد
فحش هم بدهد
یا ندهد
و آنچه را در سر دارد اجرا کند
هیچکس نمیتواند شعری را توقیف کند
مغازه نیست پلمپاش کنند
مردم نیست تا بیاویزند از طنابِ ترسشان
شعر برای آشتی نیست
چرا که خود
آشتیست
اما شعر هم
جاهای خالی را
نمیتواند که پر کند
شاعر میایستد
نمینویسد
سکوت نمیکند
به خیابان میرود
به خودش بازمیگردد
از تمام مرزها رد میشود
و سطرهایی را به ناگزیر سپید میگذارد
تو فکر میکنی بیابان را سراسر برف گرفته است
بیردِ پایی
«و جهان از هر سلامی خالیست»
شاعر زخماش را
با کلماتاش است که میبندد
وقتی از پایان تابستانِ این سال تا آغاز زمستاناش چیزی ننوشته است
یعنی نمیتواند با هیچچیز گرم شود
نه با مازوت
نه با تحریم
نه با مهاجرت
نه با امید
نشسته است و خاک سیگارش را
بر کثافات این روزها میتکاند
بعد دستمال برمیدارد
ها میکند
میکشد
ها میکند
میکشد
شاعر میتوانست اپتومتریست باشد
اما تنها شاعرست
و انسانها اصرار عجیبی به ندیدن دارند
آریا صدیقی
تهران، ۳۰ آذر ۱۴۰۱
......................................