روزی اگر در آیینه‌ات کسی را ندیدی
به من بازگرد
روزی اگر به سایه‌ات دست کشیدی و خراشیدی
به من بازگرد

آن‌جا که قله‌ای را دیدی که می‌گریزد
آن‌جا که دشت
گیاهان‌‌اش را رو به قلبِ زمین می‌رویانَد
گویی که هر گناه، جبرانِ رنجِ نابرابری باشد
آن‌جا که انگشتا‌ن‌ات
از لای انگشتان‌ات فرومی‌ریختند
آن‌جا که ساعتِ شنی‌‌ برنگشت
به من بازگردد


زیرا که فراموش می‌کنیم
زیرا که عشق پل‌های بی‌شماری می‌سازد
زیرا که باید باید
یک‌به‌یک
آن‌چه را که بُرده‌ایم بازگردانیم
انسان از ترسِ از دست دادنِ زمان
زمان را از دست می‌دهد
و هیچ‌چیز تمام نمی‌شود
آدمی قرار نمی‌گیرد

 روزی که رودِ بلندِ بی‌قراری‌ات به دریا ریخت
روزی که غرق شدی در ناتمامی‌ات
آن‌جا که دیدی گویِ طلاییِ خیال‌ات چه‌گونه در افقی لغزان ناپدید می‌شود
به من بازگرد

به این من که دیگر شخص نیست
واژه نیست
نامی نیست

به من که می‌توانی
با انگشت نشان‌ام بدهی
با همان انگشتِ خراشیده‌‌ی آن روز و
با خاطری که آسوده است
و بگویی:
«آن‌جا»


نامِ دیگرِ من آن‌جاست

 

 


آریا صدیقی
تهران، ۶ تیرماه ۱۳۹۹