آواز قو




دور تا دور خودم ناودان کشیده‌ام

در من صدای باران خشکیده است

در من صدای پرنده‌ها و سوسک‌های تابستان

خشکیده است

در من لوله‌های گرفته‌ی بسیاری جریان دارند

دل‌ام برای باز شدن

صفحات نیازمندی‌های روزنامه را می‌بلعد

کلمات آشنا توی گلوی‌ام گیر کرده‌اند

کلمات معمولی آشنا

در من فرو می‌روند مثل کرم

از من تغذیه می‌کنند مثل کرم

از تن‌ام

سرم

صورت‌ام

لبخند لاغرم

مثل کرم

 

 

 

 

 

گلوی‌ام گوش‌اش را چسبانده است به ناودان

به انتظار شنیدن صدایی که نخشکد

نمیرد

صدایی که آه ِ رفتن‌اش

از شوق ِ آمدن‌اش بلندتر نباشد

 

 

گوش‌اش را می‌کوبد به ناودان

گلوی من

به خودش بدهکار است

گلوی من

به دنیا بدهکار است

گلوی من

به کلمات بدهکار است

 

 

 

 

 

می‌خواهم اتاق را

همین‌طور که هست

برای دیگری بگذارم

کلید را جابگذارم روی در

پایین بروم از پله‌ها

از کفش‌های پوشیده و نپوشیده

از لباس‌های پوشیده و نپوشیده

از مارک‌ها

از ظرف‌ها و ملافه‌ها و فرش‌ها

از لوازم آرایش

از کتاب‌خانه‌ای که توی خانه جا نشد

از کتاب‌هایی که در آن جا نشدند

از آدم‌های توی کتاب‌ها و خانه‌‌ها

از آن‌ها که مثل باران‌های تهران موقتی‌اند

یا مانند باران‌های شمال بند نمی‌آیند

از پله‌هایی که هم‌زمان

هم می‌شود ازشان بالا رفت

هم می‌شود پایین آمد

از بسته‌گی داشتن به این‌که

کجای پله‌ ایستاده باشم

خسته‌ام

 

 

 

طبقه‌ها

طبقه‌هایی که ظرف‌ها و لباس‌ها و کفش‌ها را

به جایی نمی‌رسانند

و ساختمان‌ها را به جایی نمی‌رسانند

من را به کدام خانه خواهند رساند

 

 

 

دست‌ام از دیوار خودم هم کوتاه است

از تکیه دادن معذورم

حتا به شما دوست عزیز

 

 

 

 

در من هر صبح دری به دنیا می‌آید

می‌خواهم کلید را جا بگذارم

این اتاق برای نصف شدن حیف است

این خانه برای تکه‌تکه شدن

 

 

مثل لگوها

مثل اسباب‌بازی بچه‌ها

که هر بار می‌توانی سر هم‌شان کنی

 

نمی‌دانم که زنده‌گی

مثل لگو هست یا که نیست

فقط می‌دانم

بچه‌ها در یک لحظه است که احساس می‌کنند بزرگ شده‌اند

در لحظه‌ای که به تنها چیزی که فکر نمی‌کنند

‌بازی‌هاشان است

بازی‌های پیچیده

تو در تو

آجرهایی که ممکن است در آن لحظه

خانه‌ای باشند که بناست روی سرت خراب شود

یا تکه‌تکه زیر پا

کف اتاقی درد بگیرند

که قرار است

کلیدش روی در جا گذاشته شود

 

 

+

 

 

شاخه را نصف کنی

آن قسمتی که دست‌اش به درخت نمی‌رسد

                                                          می‌میرد

درخت را نصف کنی

آن قسمتی که دست‌اش به ریشه نمی‌رسد

                                                               می‌میرد

ریشه را نصف کنی

آن قسمتی که دست‌اش به خاک نمی‌رسد

                                                              می‌میرد

 

خاک را برای شما می‌گذارم

خاک آرام‌بخش است

من مثل بادبادکی که نخ‌اش را رها کرده باشند

در هیچ آسمانی بند نمی‌شوم

آن سوی ابرها

باران نمی‌آید

من ناودان‌ را برای شما می‌گذارم

گوش‌تان را بیهوده به آن نچسبانید

گاهی صدایی که منتظرش هستید

در جای دیگری جریان دارد

به فکر گلوی‌تان باشید

 

 

 

 

+

آریا صدیقی

کرج –  3 مهرماه 1391