تاش ِ سفید

 

سپید بودم، سپید می‌مانم...

 


گفتن از این که با بدحجاب‌ترین سر و وضع ممکن به مذهبی‌ترین پایگاه اخذ رای رفتم و با لبخند گشاد از من و شناسنامه‌ام استقبال کردند و در ازای یک انگشت ِ قابل یک آب‌نبات ناقابل تحویل‌ام دادند، دیگر لطفی ندارد.

از صبح دیروز، از ظهر دیروز، از غروب دیروز، از دیشب، دل‌ام می‌خواهد بنشینم و با آن‌ها که تا پریشب برای هم بالای منبر می‌رفتیم و نظریه می‌دادیم و تحلیل می‌کردیم، گپی بزنم.

مثلن با «علی»، که گمان نمی‌کنم عاقبت انگشت‌اش را در استمپ فرو کرده باشد. یا با «آزیتا»، که می‌دانم انگشت فرو نکرده است اما دلایل‌اش ارتباط چندانی با دلایل «علی» ندارد. کلن ما آدم‌های به ظاهر شبیه به همی بودیم که این روزها معلوم شد افکار و عقایدمان ارتباط چندانی هم با هم ندارند. آن هم در مشترک‌ترین و سرنوشت‌سازترین اتفاقاتی که قرار است این سال‌های عزیز عمرمان را رقم بزنند.

دیدی علی! یادت هست گفتی این رای دادن خفتی‌ست که معنی‌اش پذیرفتن آن‌چه بر سرمان آورده‌اند است، سر فرود آوردن در تایید تقلب‌ها و جفایی که به جبر به آن تن دادیم و لب فرو بستیم؟ یادت هست گفتم خیلی‌ها همین را می‌خواهند،‌ همین سرخورده‌گی و کناره‌گیری را، این که عرصه را هر روز برای‌شان بازتر کنیم، نگفتم؟ دیدی علی، خفت نصیب کسانی شد که به استمرار و استحکام حضور و سماجت ما تن دادند، هر چند منافع خودشان بود که ایجاب می‌کرد ولی این‌بار ما فقط سیاهی لشکر نبودیم، ما رای‌هایی بودیم که خوانده شدیم. در این سال‌ها صدایی بودیم که تمرین صبوری می‌کرد،‌ برای «صیقل سلاح آبایی ... در رفت و آمد بودیم در دشت مه‌زده». تمی بودیم در پس‌زمینه، اتفاقی در انتظار. ما شمرده شدیم، این رویداد کمی نبود. دیدی نه انفعال می‌تواند واکنش مناسبی برای استبداد باشد، نه خشونت جواب خشونت است؟ همان‌طور که حماقت در پاسخ حماقت، جهان را به «سرزمین قدکوتاهان» تبدیل می‌کند. در این «قلعه‌ی حیوانات»،‌ انتخاب با ماست که کدام یکی باشیم، آقای جونز،میجر، ناپلئون، سنوبال، باکسر، موزز، یکی از گوسفندان، و یا این‌که بیاییم و شخصیتی تازه در آن قلعه بیافرینیم.

حالا درست نمی‌دانم باید به کی‌ها تبریک بگویم. در این که اساسن این داستان جای تبریک دارد شکی ندارم، هر کی خوش‌اش نمی‌آید روی‌اش را در این لحظه از متن برگرداند که تبریک‌گیر نشود خدای ناکرده!

طبیعتن بعد از مردم‌ام باید به حسن روحانی شادباش بگویم. اما چه شادباشی! آن بنده‌ی خدا تازه روزهای سخت‌اش دارند شروع می‌شوند! برای من این‌بار شرکت در این انتخابات ابدن به آن تعابیر «بد و بدتر»ی که تکرارش این‌همه سال از دهن‌ها و از مُد نمی‌افتد، ربطی نداشت. به هر حال، می‌بخشید آقای روحانی، من به شما رای ندادم. عارف اندازه‌های‌اش فرق می‌کرد. طبیعتن این سلیقه‌ی من است که به طرز غیرقابل توضیحی ریاضیات را به اندازه‌ی ادبیات و هنر دوست می‌دارم. وقتی عارف با عطر شیرینی‌های یزدی‌‌اش کنار کشید، آن هم نه تنها به نفع شما و به احترام حرف خاتمی،‌ که به نفع تک‌تک ما و آینده‌ی این کشور،‌ چه کار دیگری می‌توانستم بکنم جز اعتماد؟ اعتمادی که احترام ایجاب‌اش می‌کرد. احترامی که اگر لحظه‌ای روی بدبینی‌های اجتناب‌ناپذیرمان چشم بپوشیم، گاهی تنها یک بازی‌ سیاسی نیست،‌ شعوری‌ست که کم‌کم دارد از سوراخ لایه‌ی ازن از هوای زمین خارج می‌شود، و جهان را با ترس ِ این خلا تنها می‌گذارد؛ اگرچه می‌ترسم، اگرچه می‌دانم روح جمعی با روحیات ما سازگاری ندارد، اگرچه «خرد جمعی» هر دو واژه‌اش نایاب به نظر می‌آید، اگرچه می‌دانم ما عادت کرده‌ایم وقتی دشمن از بیرون نداشته باشیم از درون به جان هم بیفتیم. تقصیر چه کسی بود که اصلاح‌طلب‌ها از شانزده سال پیش به این طرف به تکه‌تکه کردن هم تن دادند؟ حالا شما هم که (شکر خدا) اصلاح‌طلب به حساب نمی‌آیید اما حواس‌تان باشد فرق چندانی ندارد. آن‌ها که اجازه دادند این بار رای‌ها درست شمارش شود، حواس‌شان درست‌تر از ما و شما جمع است، آب‌ها که از آسیاب افتاد، آن‌ها که توانستند نفس راحتی از این‌همه گندی که بالا آورده‌اند بکشند،‌ می‌نشینند و به ریش تکرار احتمالی حماقت‌های ما می‌خندند و از آب گل‌آلود ِ آینده ماهی‌شان را می‌گیرند. امید ِ اعتدال در کشوری که آب و هوای معتدلی ندارد و آدم‌های متغیری دارد به فرهنگ‌سازی نیاز دارد، به ترمیم زیرساخت‌هایی که نطفه‌اش در اصلاحات ِ آرام (بخوانید میانه‌رو) بسته می‌شود. حسن روحانی بدی در برابر بدترها نبود. این‌بار، با تمام ناگزیری ِ روزگارم، ناگزیر نبودم. من در واقع به محمد خاتمی رای دادم. حتا به شما هم نه، هاشمی رفسنجانی ِ عزیز، که سال 1376، هیچ عزیز نبودید. وقتی در این سال‌های اخیر سنگ‌ات را به سینه می‌زدیم، از طرفی تاسف می‌خوردم از این‌که آن‌قدر مرگ‌مان داده‌اند که به تب راضی شده‌ایم و از طرفی نمی‌توانستم آن‌قدر دگم‌اندیش باشم که نپذیرم آدم‌ها در هر اشلی که یک زمانی قرار گرفته بودند، قابل تغییرند، همان‌طور که حجاریان‌ها و گنجی‌ها و دیگران. با همه‌ی اشکالاتی که می‌شود به خاتمی و دولت‌اش وارد کرد، سی و شش سال زنده‌گی‌ام، دوران خوش‌‌اش همان هشت سال بود که با او به سر رفت. در قلب‌م سرزنده‌گی داشتم و آرزو، در شهر آرامش داشتم و امنیت، در دنیا، آبرو و احترام... و خیلی چیزهای خوب دیگر. با همه‌ی روزهای تلخ، با همه‌ی بگیر و ببندها که پیش آمد، با زندان‌ها و عزیزانی که از دست دادیم، حتا با تاوانی که برای هر حرفی که می‌زدیم و هر کاری که می‌کردیم می‌دادیم، هیچ‌چیز از احساس ارزش‌مندی‌مان کم نمی‌کرد. ما می‌توانستیم حرف بزنیم و می‌زدیم. ما حتا اگر آسوده‌خاطر نبودیم که به خانه برمی‌گردیم یا نه، هر روز شهامت و شخصیت را با خودمان به خیابان می‌بردیم، به دانشگاه، به اداره‌ی ارشاد، به شورای شهر، به شورای جوانان، به مهمانی‌، به جشن، به پارک‌، به ورزشگاه، ‌به دریا، ‌به سفر. با روزنامه‌ها، با مجله‌ها، با کتاب‌ها ورق خوردیم و تمرین گفت‌وگو کردیم. ما با جهان ِ یک‌سره در جنگ، از صلح سخن گفتیم.

امیدواری‌ام را لایک کنید ولی با توهم اشتباه‌اش نگیرید. دیشب و پایکوبی‌های‌اش، دیشب و شادمانی مردم، افسرده‌گی ِ چهار سال پیش و چهار سال پیش‌تر را به یادم می‌آورد. برای بعضی از هم‌پالکی‌های‌ام غمگین‌‌ام. چه‌طور رای ندادی «بهمن»؟ مسلمن برای تو انجام ندادن‌اش از انجام دادن‌اش سخت‌تر بود، نبود؟ باور کن باور نمی‌کنم. تو تمام سرخورده‌گی‌ات را بعد از سیاهی ِ روزهای خرداد 88 به خیابان می‌بردی. تو حلق‌ات پر از حرف نگفته و گاز اشک‌آور بود، نبود؟ صحبت از نوشتن یک اسم روی یک تکه کاغذ نیست، صحبت از آب به آسیاب دشمن ریختن نیست. داریم توی این مملکت کوفتی عزیز زنده‌گی می‌کنیم،‌ نمی‌کنیم؟

به نظرم آن‌ها که رای نمی‌دهند یا باید از هوای این کشور بروند و قید ِ اکسیژن ِ هر چند اندک‌اش را بزنند، یا باید بایستند و نان ِ زور ِ صاحبان ِ گران‌اش را نخورند. نه در حرف، که در واقعیت نخورند. یعنی فقط یک روز هم که شده بنزین هفتصد تومنی نخرند، سر کار نروند، توی صف ِ پیش‌خرید سکه نلولند، برای پیاز دو هزار و پانصد تومنی اشک هم را درنیاورند، ننشینند توی خانه و دعا کنند کسانی از کشورهایی دیگر با خمپاره  و موشک برای نجات‌مان ظهور کنند. مردم ِ من چیزی را که ابدن نمی‌دانند نافرمانی ِ مدنی است. مردم  ِ من هنوز هویت و تمدن را در هزار و چهارصد یا دو هزار و پانصد سال پیش جست‌وجو می‌کنند. از این دسته از مردم‌ام چه انتظاری می‌توانم داشته باشم؟ و از هم‌پالکی‌های غمگین من...

و کسانی که اصلاحات برای‌شان پیکان شده است و سقف آرزوی‌شان تا خریدن ِ پراید پایین آمده است. کسانی که هر اتفاقی که بیفتد تنها ناله‌ سر می‌دهند و صورت‌شان به اعتراض شبیه‌تر است تا انسان. کسانی که برای هزینه ندادن، بیش‌ترین هزینه را می‌دهند. و دستی دستی به جای آن‌که به فرهنگ‌شان بنازند، می‌تازند.

 

به تو تبریک می‌گویم «امیر». نه چشم بسته می‌گفتی روحانی، نه چشم بسته به کسی جز او رای دادی. هر چند حال و هوای‌ات بیش‌تر به کسی می‌مانست که بلندبلند، رفتن‌اش را اعلام می‌کند اما در دل‌اش، در ناخودآگاه‌اش، می‌خواهد کسی جلودارش شود. از این که حرف زدی و حرف ‌شنیدی، از این که می‌اندیشی، از این که اندیشه‌های‌ات را بدون پافشاری‌های رقت‌انگیز با دیگران در میان می‌گذاری، از این که وجود داری، خوش‌حال‌‌ام. دنیا به وجود داشتن آدم‌های‌اش نیاز دارد. به تو،‌ به من، به اصلاح‌طلب‌ها، به اصول‌گراها، به اعتدال، به گفت‌وگو، به چیزی بالاتر از کلماتی چون دموکراسی، به نظریاتی که پرداختن به آن‌ها امکان‌پذیر و به انسانی بودن نزدیک‌تر باشد «ماندانا».

تنها زمان می‌تواند تصور درستی از درست یا نادرست بودن هر چیزی به انسان‌های بعد از ما ارائه دهد. در این که هر کدام از ما فکر می‌کنیم داریم درست‌ترین کار ممکن را انجام می‌دهیم شکی ندارم، اما مدت‌هاست در اندازه‌‌های بینش و آگاهی‌مان شک عمیقی در من ریشه دوانده است. با این‌همه، مهم وجود داشتن است.

باور کنید دور از انتظار نبود، دیگر رهبر باید پشت چه کسی درمی‌آمد که روی‌‌اش را سیاه نکند؟! شاید باید وامی‌داد، شاید باید جریان را (هوشمندانه) به سرنوشت محتملی می‌سپرد. پیش‌تر هم می‌گفتم، من جای او بودم بقای حکومت‌ام را تنها در همین اتفاق که افتاد می‌دیدم. نتیجه‌ی ‌این انتخابات برای زخم این سال‌ها، دارویی بود که در هیچ ‌کجای ناصر خسرو هم پیدا نمی‌شد. جامعه‌ی بیمارمان مانند عزیزانی که دراین سال‌های تحریم از بی‌دارویی زنده‌زنده از دست‌مان رفتند می‌توانست از دست برود، بمیرد، تکه‌تکه شود، تجزیه شود، طاعون ِ تکراری ِ تاریخ به جان‌اش بیفتد. همه چیز داشت به هم می‌پاشید. در تاریخ ِ ما بی‌سابقه خواهد بود، نتیجه‌ای که هر دو طرف را راضی نگه ‌دارد. توضیح بیشتری که لازم ندارد، دارد؟ و البته تنها آن‌ها که دنبال قدرت ِ انحصاری بودند، و آن‌ها که در انتظار انقلاب، کودتا یا جنگ به سر می‌بردند سرشان بی‌کلاه مانده است. جنگ و اغتشاش! این راهی‌ست که به ترکستان می‌بردمان. آقای روحانی، بیا و در کنار ِ این‌همه اکبر بودن‌ات، کمی هم خاتمی باش اما برخلاف او از بداخلاقی‌های‌ منحصر به فرد خودت به موقع استفاده کن. و لطفن کاری نکن که چهار یا هشت سال بعد، به خودم، به دنیا و به این‌ها که نوشته‌ام، بد و بی‌راه بگویم. ما عادت کرده‌ایم با حلوا‌حلوا گفتن دهان‌مان را شیرین کنیم. بیا و روی آرزوهای‌ بنفش‌ات، یک تاش ِ‌ سفید بزن، شاید «کبوترها دوباره پیدای‌مان کنند، برای‌مان دانه بریزند، مهربانی دست زیبایی را بگیرد، و هر انسان برای هر انسان اگر برادر نشد، قفل نباشد...»

یادمان باشد درست است که «هر چیزی باید جریان‌ش رو طی کنه»، اما بد نیست گاهی از خودمان بپرسیم «بعد از مرگ آزادی به چه دردم می‌خوره»

 

 

و در پایان باید بگویم، دموکراسی - با تمام تخیلی بودن‌اش - به من اجازه نمی‌دهد به «تو»یی که رای نداده‌ای و رای دیگران را هم زده‌ای بگویم نمی‌توانی در شادی ِ این روزهای ما و آرامش ِ احتمالی ِ روزهای بعدمان، شریک باشی.

 

 

 

شاد باشید

این روزها و همیشه، و از درون...

آریا صدیقی

سوادکوه - یک‌شنبه بیست و شش‌ام خردادماه سال هزار و سی‌صد و نود و دو خورشیدی





Le Passé

 


... ماری، احمد را از فروشگاه برمی‌دارد، سوار اتومبیل می‌شوند، دنده عقب می‌رود، و تصادف اتفاق می‌افتد. صحنه‌ای که فرهادی هوشمندانه عنوان فیلم را به آن پیوند می‌زند: «گذشته». و برف‌پاک‌کن بالا آمدن عنوان را همراهی می‌کند...

آغازی که می‌گوید: عقب رفتن خطرناک است. بازگشت خطرناک است. گذشته خطرناک است.

 

 

برگرفته از نقدی بر «گذشته» ساخته‌ی اصغر فرهادی/ پیتر برادشاو/ گاردین