دستام را به سمت دختری که کف
قطار نشسته بود دراز کردم که بتواند راحتتر بلند شود. گفت دنبال جایی میگشته که
دستاش را به آن بگیرد. دیده بودم که دارد دنبال دیواری، میلهای، چیزی میگردد.
گفتم: «خب بگو!»، و لبخند کشیدهی صداداری زدم.
گاهی در کمتر از ده بیست سانتی
ِ آدم کسانی منتظر کمک کردن ایستادهاند. خود ِ من بارها دلام دست کسی را برای
بلند شدن خواسته است، میفهمم.
اینها ولی دیگر به او نگفتم.
تمام فاصلهی مترو تا فلکهی دوم
ِ آریاشهر، لبخندم را ول کرده بودم روی
صورتام، عین آدمهایی که راه میروند و سیگار میکشند، و عین خیالام هم نبود که
دیگران چه فکری میکنند.
اصلن از خدام هم بود که یکی نگاهاش
توی خندهام گیر کند و من هم بردارم و سادهگی ماجرا را برایاش تعریف کنم. اما
آدمها اینجور مواقع معمولن نگاهشان را، انگار دست بچهای را گرفته باشند، به
زور هم که شده به یک ور دیگر میکشانند و خنده یا تعجبشان را از چشم بقیه پنهان
میکنند.
لبخندم نصفاش برای این بود که
بارها و بارها پیش آمده که کف قطار نشسته باشم ولی هیچ بار تا امروز پیش نیامده
برای بلند شدن، از کسی دستاش را بخواهم. یعنی یکی نیست به خودم بگوید: «خب، بگو!»
و این که یکهو به یاد این موضوع
افتادم که پیشترها، همین اتفاقهای ساده را برمیداشتم و مینوشتم توی وبلاگام و
با دیگران در میان میگذاشتم. این هم نصفهی دیگر ِ دلیل لبخندم.
با همین فکرهای پیش پا افتاده
بود که امروز، طول ِ راه، مثل مرغی که باد لای پرهایاش انداخته باشد، کمتر از ده
بیست سانت بالاتر از سطح زمین راه میرفتم و خوشحالی ِ خنکی زیر پوستام احساس میکردم،
از همانها که وقتی خوب توی تنات افتاد یک قدری مورمورت میشود.