...It needs balance

 

 

 

توی بی‌نظم‌ترین خانه‌ها هم هر چیزی جای تقریبی خودش را دارد. کم‌تر پیش می‌آید کسی قهوه ‌جوش و رنده را توی کتابخانه بگذارد، لباس زیرش را و کرم صورت‌اش را زیر سینک ظرف‌شویی و کتاب و دفترش را مثلن توی حمام...

ممکن است یک ظرفی داشته باشی که هر غذایی را توی همان درست کنی و توی همان هم بخوری‌اش اما دیگر اجابت مزاج که توی‌اش نمی‌کنی. توی آن دوش نمی‌گیری،‌ توی آن موسیقی که گوش نمی‌دهی...

تلوزیون تمام شب و روز هم که روشن باشد گاهی موقع خواب یا بیرون رفتن خاموش‌اش که می‌کنی. گوشی موبایل‌ات را زیاد استفاده کنی اصلن یا نکنی، گاهی که می‌گذاری شارژ شود.

بی‌نظم‌ترین آدم‌ها هم بی‌بروبرگرد با یک انضباط بدوی اجتناب ناپذیر سنگ‌هاشان روی هم بند می‌شود.

توی روابط‌مان اما هیچ‌وقت دور و بری‌هامان را دسته‌بندی نمی‌کنیم. همه را با هم می‌چپانیم توی یک قفسه،‌ توی‌شان غذا می‌خوریم،‌ توی‌شان اجابت مزاج می‌کنیم، توی‌شان حمام می‌رویم، موسیقی گوش می‌دهیم، خاموش‌شان نمی‌کنیم هیچ‌وقت، شارژ نمی‌کنیم‌شان هیچ‌وقت، و اصلن توی آن قفسه‌های‌ شلوغ گم می‌کنیم که کدام‌شان به کدام‌شان است، و برای گذاشتن و برداشتن هر کدام‌شان به خود و بقیه فشار می‌آوریم و همه چیز را از آنی که هست بیش‌تر به هم می‌ریزیم.

بعد که لای این قفسه‌ها گیر می‌افتیم، احساس می‌کنیم چه‌قدر تنها هستیم.

 

 

 

زمین بیش‌تر از اون که به بارون احتیاج داشته باشه،‌ به هارمونی نیاز داره،‌ به تعادل...

The torroir needs more than southern rain.

It needs harmony

It needs balance…

 

دبالوگی ار فیلم A Good Year

 

 

 

 

بدون شرح!

 

 

شنبه، اول خرداد

آفرین! شما بردید!

امروز اول خرداد بود و من از صبح توی مانتوی بلند و گشاد خودم نمی‌گنجیدم. امروز اول خرداد بود و من، هم سردم بود و هم جوش آورده بودم، و هم از تمامی گوشواره‌های صدف بیزارم.

یک ماه است توی بوق و کرنا کرده‌اند که طبق فلان طرح و بهمان طرح قرار است از امروز فلان‌فلان‌شده‌گی‌شان را باز ثابت کنند تا ما عین اهالی Lost از خانه که بیرون می‌زنیم دقیقه‌ای 30بار سرمان را به چپ و راست بچرخانیم از ترس...

 

شنبه، 8 خرداد

یک روز به زودی وقتی می‌روی جلوی آینه روبنده و چادر را به سر و صورت‌ات بپیچی تا بتوانی بزنی بیرون، به جای تصویر خودت، این جمله را می‌بینی «دسترسی به سایت مورد نظر امکان‌پذیر نمی‌باشد». نمی‌توانی،‌ دیگر نمی‌توانی. باید سیستم را خاموش کنی، اما فلش این موش بی‌رمق به سمت Shut Down نمی‌رود، مثل کلیدها و انگشتان‌ات.

 Shut Upشده‌ای...

 

یک‌شنبه، 9 خرداد

در باز شد و یک زوج به شدت جوان، عین پنجه‌ی‌ آفتاب، آمدند توی شرکت و منت می‌کردند توی آن یک در اتاق دود گرفته‌ی توی پارکینگ سرایداری کنند.

مچاله نه، داشتم له می‌شدم، له...

 

پنج‌شنبه، 20خرداد

یعنی ممکن است کسی از شنیدن تصویب قطع‌نامه تحریم کشورش خوش‌حال شود؟!

ای برادرهای خونی، این برادری تنی نیست...

 

جمعه 21 خرداد

توی جهان با همه‌ی بزرگی‌اش نه، ‌توی جامی در افریقای جنوبی هم جایی نداریم حتا...

 

شنبه 22 خرداد

یعنی ممکن است کسی انتظار داشته باشد درگیری‌ها در فلان روز فلاکت‌بار بالا بگیرد و در خیابان‌های شهرش کارناوال خون و آتش راه بیفتد؟!

آخرین سنگر سکوته...

 

شنبه 29 خرداد

دکتر شریعتی عزیز

...ابن‌جا زندگی پنج ِ منهای شش چیز است. مردم من هر رور منهاتر می‌شوند، مردم من را نمی‌شود جمع زد. رادیکال‌هایی که روی زندگی افتاده‌اند و در مجذورشان تکرار می‌شوند زیر سقف‌هایی که اکنون سنگ‌فرش دیگران است. نه نان، نه آزادی، نه فرهنگ، نه ایمان، و نه دوست داشتن ... خسته‌گی تسلیم می‌آورد...  آنان که ماندند نه زینبی‌اند، نه یزیدی‌اند. و آنان که رفتند گویا برای همیشه رفته‌اند...

http://aria5511.blogfa.com/8802.aspx

 

 

 

یک‌شنبه 30 خرداد

باد در خرداد امسال شلاقی‌تر نبود. وقتی درخت‌ها درازکش از خیابان‌ها رد می‌شوند، ستون‌های باران قوی‌تر به نظر می‌رسند. کاش می‌توانستیم ایستاده بترسیم... ندا...

 

... تمام شد.

http://aria5511.blogfa.com/8803.aspx