Please wait... منتظریها نمیمانند
وارطان سخن نگفت
سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت...
+
آقای منتظری خداحافظ
خداییاش، خودت بگو چهطوری اینطوری رفتی.
مردمان من دو دستهاند؛ یکی آنها که توی هر چیزی شک میکنند و مرغشان تا آخر دنیا با یک پا تخم میکند، و دستهی دوم پر از دستههاییست که اصولن هیچچیز به هیچچیزشان نیست. (البته یک دستهسومیهای نامریی هم دارند این وسطها به درستترین شکل ممکن زندهگیشان را میکنند که ما در اینجا بهشان کاری نداریم)
آیتاله ِ عزیز که زمانی که عزیزشان بودی عظمایی بودی و امروز گویا از بس که دوستات دارند باور نمیکنند رفتنات را و اخبار ایران از خر تصور کردن مردم دست نمیکشد... خداحافظ
از آن بالا به این پایینیها بگو بعضی چیزها ارزش یک بار تجربه کردن را هم ندارند. ما انگار ولکن معامله نیستیم. بتپرستان ِ تاریخ دستکم بتهایشان بت بودند؛ تا نشکسته بودند ایستاده بودند و وقتی شکستند، شکستند؛ سنگ بودند، سنگ. انسان نبودند که آدم به همهچیز ِ خلقت شک کند. من سر از کار مردمام درنمیآورم. اینوری و آنوری ندارد. دیکتاتوری که دولادولا نمیشود، میشود؟ واقعیتاش این است که ما خودمان جانمان برای آقابالاسر داشتن میخارد.
آقای عزیز من، تو را هم همان بهتر که چشم فروپوشیده باشی... خداحافظ



......................................