Please wait... منتظری‌ها نمی‌مانند

 

 

وارطان سخن نگفت

سرافراز

دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت...

+

آقای منتظری خداحافظ

خدایی‌ا‌ش، خودت بگو چه‌طوری این‌طوری رفتی.

مردمان من دو دسته‌اند؛ یکی آن‌ها که توی هر چیزی شک می‌کنند و مرغ‌شان تا آخر دنیا با یک پا تخم می‌کند، و دسته‌ی دوم پر از دسته‌هایی‌ست که اصولن هیچ‌چیز به هیچ‌چیزشان نیست. (البته یک دسته‌سومی‌های نامریی هم دارند این وسط‌ها به درست‌ترین شکل ممکن زنده‌گی‌شان را می‌کنند که ما در این‌جا به‌شان کاری نداریم)

آیت‌اله ِ عزیز که زمانی که عزیزشان بودی عظمایی بودی و امروز گویا از بس که دوست‌ات دارند باور نمی‌کنند رفتن‌ات را و اخبار ایران از خر تصور کردن مردم دست نمی‌کشد... خداحافظ

از آن بالا به این پایینی‌ها بگو بعضی چیزها ارزش یک بار تجربه کردن را هم ندارند. ما انگار ول‌کن معامله نیستیم. بت‌پرستان ِ تاریخ دست‌کم بت‌های‌شان بت بودند؛ تا نشکسته بودند ایستاده بودند و وقتی شکستند، شکستند؛ سنگ بودند، سنگ. انسان نبودند که آدم به همه‌چیز  ِ خلقت شک کند. من سر از کار مردم‌ام درنمی‌آورم. این‌وری و آن‌وری ندارد. دیکتاتوری که دولا‌دولا نمی‌شود، می‌شود؟ واقعیت‌اش این است که ما خودمان جان‌مان برای آقابالاسر داشتن می‌خارد.

آقای عزیز من، تو را هم همان به‌تر که چشم فروپوشیده باشی... خداحافظ

 

 

 

یه شب ماه میاد ...

 

سایت رسمی احمد شاملو

      http://www.shamlou.org

 

زيباترين حرف‌ات را بگو
شکنجه‌ی پنهان سکوت‌ات را آشکاره کن
و هراس مدار از آن‌که بگويند
ترانه‌ای بيهوده می‌خوانيد

چرا که ترانه‌ی ما
ترانه‌ی بيهوده‌گی نيست

چرا که عشق حرفی بيهوده نيست
حتا بگذار آفتاب نيز برنيايد
به خاطر فردای ما اگر
بر ماش منتی است
چرا که عشق
خود فرداست
خود هميشه است

 

 

 

 

الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم

 

بگو تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می‌کنی

http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=57468

درباره‌ی عکس

 امشب صدای موقت‌آزاد عزیزی را در حالی شنیدم که نمی‌دانم چند صدای دیگر حالا که 16 آذر به شب رسیده است خاموش شده‌اند.

برای دیروز که عید غدیر بود از چند روز پیش از رادیو – که بعد از فراق نوقان یادش آمده فرهاد هم خواننده بوده و پخش‌اش می‌کند مدام - صدای وحدت(!) می‌آمد:

والا پیام‌دار، محمد!

گفتی كه یک دیار
هرگز به ظلم و جور
نمی‌ماند برپا و استوار!

 

+

 

آه بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را

با تاج گل ساخته‌گی وطن‌پرستی نمی‌آرایند

 

 

آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید

پولاد آزادی زنگار ندارد

از آن کسان که زالووار به حیات مردم چسبیده‌اند

ما باید سرزمین‌مان را امریکا را بار دیگر بازپس‌بستانیم

 

                                                                              لنگستن هیوز

 

 

 

 

 

 

زمستان برای ما سردتر بود       

                                                      ص83

 

 

کسانی که با نخواندن‌ها و ندیدن‌ها و نشنیدن‌ها و هر جور نه‌ی دیگری چیزی از دست نمی‌دهند لابد کلن چیزی برای از دست دادن ندارند.

نه که بخواهم بگویم چه‌قدر از کیسه‌تان رفته است اگر این کتاب را نخوانده باشید اما چندتا که رفته است. می‌خواهم بگویم چندتا می‌تواند از خیلی هم بیش‌تر باشد گاهی.

من چاپ سوم از نشر چشمه (بهار1388) و گویا در مجموع، چاپ بیست و هفتم‌اش را خواندم. و تازه چاپ اول‌اش 1353 بود! شما کدام را... ؟

 

آبشوران/ آریا صدیقی

ناگفته نماند مراتب قدردانی و آن دعای ویژه برای طلی در لحظه‌های لذت این کتاب و شاید دیگر همه‌ی کتاب‌ها، جز  ِ واجبات است، ولاغیر.

 

+  +

 

او مینیاتوریست نبود، منبت‌کاری هم نمی‌دانست؛ اما با دقت یک نقاش و با مهارت یک منبت‌کار کارکشته،‌گوشت‌ها را با چاقو از روی استخوان‌ها می‌تراشید. موقع کار لنگ قرمزی روی زانوهای‌اش پهن می‌کرد. استخوان‌هایی که کمی گوشت روی آن‌ها مانده بود،‌ برمی‌داشت و در آن دکان تاریک،‌با تلاش تمام می‌کوشید که ذره‌ای گوشت بر استخوان‌ها نگذارد. وقتی که کار استخوان‌ها تمام می‌شد گویی استخوان‌ها را با صابون شسته‌ای. تمیز و پاکیزه. آن وقت نوبت جوشاندن استخوان‌‌ها بود. استخوان را در قابلمه‌ای بار می‌گذاشت. چربی‌های روی‌اش را می‌گرفت و از آن به عنوان روغن استفاده می‌کرد. آب‌اش را هم ترید می‌کرد و می‌خورد.  

ص73/ آبشوران/ علی‌اشرف درویشیان

 

+ + +

 

... معلوم شد که مادرش برای مش باقر،‌ تاجر خشک‌بار ده کار می‌کرده. کارش خندان کردن پسته بوده. پسته‌های دهان‌بسته را با دندان باز می‌کرده. روزی بیست و پنج ریال هم می‌گرفته. پس از سال‌ها کار،‌ دندان‌های‌اش ریخته و بی‌کار شده. 

 ص10/ از این ولایت/ علی‌اشرف درویشیان

 

 

 

 

 

 

چرا نیستم؟

 

 

ADSLمان که نشد عاقبت، بی‌وقتی و بی‌پولی را هم که بگذاریم روی‌اش،‌ دهن‌کجی می‌کند به آن یکی کفه‌ی ترازو که تل‌انباری از پست‌های تاریخ‌مصرف‌گذشته است.

خب همین‌طوری می‌شود که یک‌هو می‌بینی رسیده‌ای به تاریخی که ده‌ام آذرماه‌ست و دل‌ات می‌خواهد فقط همین یک جمله را بنویسی و خلاص.

 

عبور، تکرار ِغمگین ِ آدم‌هاست

 .................................................................................................................... از مرحوم عارف عباسی

 

به خدا این‌ها نک وناله نیست. همه‌‌ی عذرهای بالا را امشب هم داشتم ولی ببینید همین احساسات ِ مسخره‌ی تماشاگر نپسند چه‌طور آدم را به بودن سنجاق می‌کنند.

آآآآآآآآآآآخ، من هستم، هستم،‌ هستم...