من درد در رگان ام...

 

شنبه ۲۳ خرداد، ۱۲ پیش از ظهر

 

با چشم ها
ز حیرت این صبح نا به جای
خشکيده بر دريچه‌ی خورشيد ِ چارتاق
بر تارک ِ سپيده‌ی اين روز ِ پابه‌زای،
دستان ِ بسته‌ام را
آزاد کردم از
زنجيرهای خواب.
 

 

فرياد برکشيدم:
 

«ــ اينک
 
 
  چراغ معجزه
 
 
  مَردُم!
 

تشخيص ِ نيم‌شب را از فجر
در چشم‌های کوردلي‌تان
سويي به جای اگر
مانده‌ست آن‌قدر،
 

تا
 
 
  از
 
 
  کيسه‌تان نرفته تماشا کنيد خوب
 

در آسمان ِ شب
 

پرواز ِ آفتاب را !
 

با گوش‌های ناشنوايي‌تان
اين طُرفه بشنويد:
در نيم‌پرده‌ی شب
آواز ِ آفتاب را!»
 

«ــ ديديم
 
 
  (گفتند خلق، نيمي)
 

پرواز ِ روشن‌اش را. آری!»
 

 

نيمي به شادي از دل
فرياد برکشيدند:
 

 

«ــ با گوش ِ جان شنيديم
 
آواز ِ روشن‌اش را!»
 

 

باری
من با دهان ِ حيرت گفتم:
 

«ــ اي ياوه
 
 
  ياوه
 
 
  ياوه،
 
 
  خلائق!
 
مستيد و منگ؟
 
 
  يا به تظاهر
 

تزوير مي‌کنيد؟
از شب هنوز مانده دو دانگي.
ور تائب‌ايد و پاک و مسلمان
 

  نماز را
 
از چاوشان نيامده بانگي!»
 
 

 


 

 

هر گاوگَندچاله دهاني
آتش‌فشان ِ روشن ِ خشمي شد:
 

 

«ــ اين گول بين که روشني ِ آفتاب را
 
از ما دليل مي‌طلبد.»
 

 

توفان ِ خنده‌ها...
 

«ــ خورشيد را گذاشته،
 
 
  مي‌خواهد
 

با اتکا به ساعت ِ شماطه‌دار ِ خويش
بيچاره خلق را متقاعد کند
 

  که شب
 
از نيمه نيز برنگذشته‌ست.»
 
 

 

توفان ِ خنده‌ها...
 

 

من
درد در رگان‌ام
حسرت در استخوان‌ام
 

چيزي نظير ِ آتش در جان‌ام
 
 
  پيچيد.
 

سرتاسر ِ وجود ِ مرا
 
 
  گويي
 

چيزی به هم فشرد
تا قطره‌يي به تفته‌گي ِ خورشيد
جوشيد از دو چشم‌ام.
از تلخي ِ تمامي ِ درياها
در اشک ِ ناتواني ِ خود ساغری زدم.
 

 

آنان به آفتاب شيفته بودند
زيرا که آفتاب
تنهاترين حقيقت ِشان بود
احساس ِ واقعيت ِشان بود.
با نور و گرمي‌اش
مفهوم ِ بي‌ريای رفاقت بود
با تابناکي‌اش
مفهوم ِ بي‌فريب ِ صداقت بود.
 

 


(اي کاش مي‌توانستند
از آفتاب ياد بگيرند
که بي‌دريغ باشند
در دردها و شادی‌هاشان
 

حتا
 
 
  با نان ِ خشک ِشان. ــ
 

و کاردهای شان را
جز از برای ِ قسمت کردن
بيرون نياورند.)
 

 


 

افسوس!
 
 
  آفتاب
 

مفهوم ِ بي‌دريغ ِ عدالت بود و
آنان به عدل شيفته بودند و
اکنون
 

با آفتاب‌گونه‌يي
 
 
  آنان را
 
اين‌گونه
 
 
  دل
 
 
  فريفته بودند!
 

 


ای کاش مي‌توانستم
خون ِ رگان ِ خود را
 

من
 

قطره
قطره
قطره
بگريم
 
تا باورم کنند.
 

ای کاش مي‌توانستم
 
 
  ــ يک لحظه مي‌توانستم ای کاش ــ
 

بر شانه‌های خود بنشانم
اين خلق ِ بي‌شمار را،
گرد ِ حباب ِ خاک بگردانم
تا با دو چشم ِ خويش ببينند که خورشيد ِشان کجاست
و باورم کنند.
 

 

ای کاش
مي‌توانستم!
 
 
 

باید برای روزنامه آگهی تسلیتی بفرستیم

 

شنبه ۲۳ خرداد، ۸ صبح

من زنده بودم اما انگار مرده بودم      از بس که روزها را با شب شمرده بودم

 

 

من رای داده ام، پس به طرز غم انگیزی هستم

 

جمعه ۲۲خرداد ۱۳۸۸

آیا به جز من کسی گریه کنان از پای صندوق های رای به بی خانه گی اش برگشته است؟ آیا پیچیده کسی آن قدر در پریشانی اش که شناسنامه اش را جا گذاشته باشد در جا پای دیگران؟ هم چون عروسی که دل اش با خواستگاران اش نبوده است و بعله ی تلخی پای شناسنامه اش گذاشته است و دیگر نمی خواهدش، نه، دیگر نمی خواهد ببیندش. اجباری که اختیار کرده است به سهم خودش، به سهم مردم، مردمی که با هزار انگشت به وقاحت پاکی آسمان را متهم می کنند.

کسی که عین هیچ کس نیست به دروازه های شعور کشور من نمی رسد. از دهلیزهای تایید صلاحیت نمی گذرد. آیا آری، آیا نه، من از فرو رفتن تن زدم. برای کسانی که دل ام با هیچ شان نبود به حجله رفتم. سر خم کردم، برای خودم، برای نسلی که ندارم، و برای مردمی که یا صفرند یا یک.

آیا کسی همان یک تکه دل اش را که با کسی بود، به خاطر اکثریتی که هرگز جمع نمی شوند، از خودش کم کرده است؟ آیا کسی به این غم انگیزی، با به علاوه ی سنگینی بر پشت، خودش را با همه سرخورده گی اش زیر دیگران نوشته است؟

حس می کنم که وقت گذشته است...

 

 

اصلاحیه!

 

اسلام حقیقی می‌گوید:

نان‌ات را خودت بخور، حرف‌ات را هم خودت بزن، و فقط من برای این‌ام که تو به این حق برسی

اسلام دروغین می‌گوید:

تو نان‌ات را بیاور به ما بده و ما قسمتی از آن را جلوی تو می اندازیم، و حرف بزن اما آن حرفی که ما می‌گوییم

 

 

گاهی آن قدر شتابزده‌ای با خاطراتی که از تو کنده‌اند پر شوی، که پیشاپیش به پیشواز روزی می‌روی به اشتباه.

امسال و در فشار خردادی که ضربان‌اش به شماره افتاده تا بیست و دوم، دکتر علی شریعتی را درست یک ماه زودتر از دیگران‌اش کشتم.

درد ِ کشیده‌ای‌ام من، درد ِ کشیده‌ای در کشیده‌گی ِ سال‌ها و امروز بیست ونه‌ام خرداد نیست. سلام شریعتی، سلام ای شب معصوم. نه تو، نه دردت را، دیگر چه‌گونه می‌شود به سوره‌های رسولان سرشکسته پناه آورد؟ شاید فقط نامی دور مانده باشد که هر از گاهی از پیچ شمیران تا تجریش تکرار می‌کنیم.

شریعتی، سر معلم، بیا و دست بکش از این مردمی که برای یاد گرفتن دیر بوده‌اند. آن‌هایی که مغرور به رای ندادن‌های خودند و بر پیاده‌گی‌شان سوارند؛ آن‌ها که از فراموشی ِ دسته جمعی ِ بی‌تاریخ رنجی نمی‌برند؛ آن‌ها که آینده‌شان از نوک بینی‌شان فراتر نمی‌رودٰ؛ این‌ها همه مردم من‌اند. مردم من که  این‌گونه یا به عقایدشان چسبیده‌اند و در مرداب‌شان سخت پیچیده‌اند؛ یا هر روز به سمت تازه‌ای دست تکان می‌دهند و آن قدر با حرارت از چیزهایی که نمی‌دانند حرف می‌زنند که کف می‌کند گوشه‌ی لب‌هاشان یا آب دهان‌شان به صورت‌ات می‌ریزد.

رای دادن به دیوانه‌گی‌های کسی به‌تر از دیوانه‌گی رای ندادن نیست؟ مصداق ساده و بارز smsهایی که این روزها گسیل می‌شوند؛ من رای نمی‌دهم، تو رای نمی‌دهی، او رای می‌‌آورد. تکرار ادای اعتراضی که هیچ کجای جهان را تکان نمی‌دهد کلاه گشاد روشنفکری ِ جهان سومی‌هاست گویا. تایید صلاحیت نظامی که می‌تازد در خرید بنزین چهارصد تومنی‌ست، در خو کردن به جیره‌بندی برق و آب، در احتکار گونی‌های برنج وقتی یک شبه ارزش‌اش از مزد گورکن و آزادی آدمی افزون می‌شود. این‌ها را فردا به کودکی که ندارم چه‌طور قصه کنم؟

زندگی پنج ِ منهای شش چیز است. مردم من هر رور منهاتر می‌شوند، مردم من را نمی‌شود جمع زد. رادیکال‌هایی که روی زندگی افتاده‌اند و در مجذورشان تکرار می‌شوند زیر سقف‌هایی که اکنون سنگ‌فرش دیگران است. نه نان، نه آزادی، نه فرهنگ، نه ایمان، و نه دوست داشتن ... خسته‌گی تسلیم می‌آورد...  آنان که ماندند نه زینبی‌اند، نه یزیدی‌اند. و آنان که رفتند گویا برای همیشه رفته‌اند.

آسمان فردا زخمی‌تر از همیشه گزارش شده‌ است، اگر باد نتابد، اگر باد نتابد.

 

 

ای‌ خداوند! به‌ علمای‌ ما مسوولیت
و به‌ عوام‌ ما علم‌ و به‌ مومنان‌ ما روشنایی‌
و به‌ روشنفكران‌ ما ایمان‌ و به‌ متعصبین‌ ما فهم‌
و به‌ فهمیده‌گان‌ ما تعصب‌ و به‌ زنان‌ ما شعور و به‌ مردان‌ ما شرف‌
و به‌ پیروان‌ ما آگاهی‌ و به‌ جوانان‌ ما اصالت‌
و به‌ اساتید ما عقیده‌ و به‌ دانشجویان‌ ما نیز عقیده‌
و به‌ خفته‌گان‌ ما بیداری‌ و به‌ دینداران‌ ما دین‌
و به‌ نویسنده‌گان‌ ما تعهد و به‌ هنرمندان‌ ما درد و به‌ شاعران‌ ما شعور
و به‌ محققان‌ ما هدف‌ و به‌ نومیدان‌ ما امید و به‌ ضعیفان‌ ما نیرو
و به‌ محافظه‌كاران‌ ما گستاخی‌ و به‌ نشسته‌گان‌ ما قیام‌
و به‌ راكدان‌ ما تكان‌ و به‌ مرده‌گان‌ ما حیات‌ و به‌ كوران‌ ما نگاه‌
و به‌ خاموشان‌ ما فریاد و به‌ مسلمانان‌ ما قرآن‌
و به‌ شیعیان‌ ما علی‌ و به‌ فرقه‌های‌ ما وحدت‌
و به‌ حسودان‌ ما شفا و به‌ خودبینان‌ ما انصاف‌
و به‌ فحاشان‌ ما ادب‌ و به‌ مجاهدان‌ ما صبر و به‌ مردم‌ ما خودآگاهی‌
و به‌ همه‌‌ی ملت‌ ما همت‌ تصمیم‌ و استعداد فداكاری‌ و شایسته‌گی‌ نجات‌ و عزت‌ ببخش