|
من مرد خداحافظی همیشهگی نیستم
|
تولد
میخواهم یک بطری آبمعدنی باشم امسال
روی خودم بنویسم
پر شده از چشمههای نمیدانم کجای البرز
سد کرج
و رودخانههایی که اینهمه سال از به دریا نریختن خسته نمیشوند
میخواهم شما را بیدلیل
به یاد جویی که خیابان ولیعصر را هرگز تنها نمیگذارد بیندازم
با آشغالهایاش
با آشوب روزهای بارانیاش
با آن لهجهی شمال شهریاش
با بوی برگهای چنارش
چنارهایی که فقط توی ولیعصر این بو را میدهند
این را هر کسی که دو تا خیابان بیشتر توی زندهگیاش دیده باشد میداند
امسال میخواهم همان یک بطری آب معدنی باشم
در تیراژ دو هزار و پانصد و چند جلدیام
بدون طرح جلد، بدون جلد
پشت ویترین خودم بنشینم و به خیابانها و آنها نگاه کنم
آنها که میتوانند آن طرفام را هم ببینند
بیآنکه نگاهشان پلاستیکی و خیس شود
و به یاد روزهایی بیفتند
که سرهاشان را زیر شیرها میگرفتند
و آبخوری مدرسهها، که زنگهای تفریح، پر از کلههای وارونه بود
من را وارونه کنید، سربهسر قلهها میگذارم
جاری میشوم و راه به گودالهایی در آسمانها پیدا میکنم
به برچسب دورم توجه نکنید
من را دور از نور آفتاب... فکرش را هم نکنید
درسته بگذاریدم توی ترکخوردهگی ِ خندهی خورشید
پوست تیره بیشتر به من میآید
میخواهم امسال
یک بطری نیم لیتری آب معدنی ِ برنزه
با دری که رنگاش آبی نباشد باشم
+ + +
آریا صدیقی
تهران – زمستان 90