|
من مرد خداحافظی همیشهگی نیستم
|
تولد
میخواهم یک بطری آبمعدنی باشم امسال
روی خودم بنویسم
پر شده از چشمههای نمیدانم کجای البرز
سد کرج
و رودخانههایی که اینهمه سال از به دریا نریختن خسته نمیشوند
میخواهم شما را بیدلیل
به یاد جویی که خیابان ولیعصر را هرگز تنها نمیگذارد بیندازم
با آشغالهایاش
با آشوب روزهای بارانیاش
با آن لهجهی شمال شهریاش
با بوی برگهای چنارش
چنارهایی که فقط توی ولیعصر این بو را میدهند
این را هر کسی که دو تا خیابان بیشتر توی زندهگیاش دیده باشد میداند
امسال میخواهم همان یک بطری آب معدنی باشم
در تیراژ دو هزار و پانصد و چند جلدیام
بدون طرح جلد، بدون جلد
پشت ویترین خودم بنشینم و به خیابانها و آنها نگاه کنم
آنها که میتوانند آن طرفام را هم ببینند
بیآنکه نگاهشان پلاستیکی و خیس شود
و به یاد روزهایی بیفتند
که سرهاشان را زیر شیرها میگرفتند
و آبخوری مدرسهها، که زنگهای تفریح، پر از کلههای وارونه بود
من را وارونه کنید، سربهسر قلهها میگذارم
جاری میشوم و راه به گودالهایی در آسمانها پیدا میکنم
به برچسب دورم توجه نکنید
من را دور از نور آفتاب... فکرش را هم نکنید
درسته بگذاریدم توی ترکخوردهگی ِ خندهی خورشید
پوست تیره بیشتر به من میآید
میخواهم امسال
یک بطری نیم لیتری آب معدنی ِ برنزه
با دری که رنگاش آبی نباشد باشم
+ + +
آریا صدیقی
تهران – زمستان 90
من از پایان میترسیدم و آغاز کردم
...
به همهی اون چیزایی که نمیتونی بخری نگاه میکنی. الان دیگه حتا نمیخوای که بخری
همهی اون چیزایی که هنوز هستن وقتی تو رفتی، وقتی تو مردی، و بعد میفهمی همهی اون چیزایی که از پشت شیشههای روشن نمایش داده میشن، همهی مدلها، کاتالوگها، همهی رنگها، همهی پشنهادهای ویژه، همهی دستورالعملهای مارتا استیوارت، غذاهای چرب، همه و همه سعی میکنن ما رو از مرگ دور نگه دارن. اما کاری هم از پیش نمیبرن
.
.
.
بعضی از ما نمیتونیم اون طوری زندهگی کنیم که بقیه از ما میخوان. اهمیتی هم نداره که چهقد سخت تلاش کنیم، ... نمیتونیم
.
.
.
یه مرده چیزی رو حس نمیکنه حتا افسوس رو
+ + +
از فیلم
My life without me
ما در حال خفه شدن با تصاویر، کلمات و صداها هستیم
زندهگی یه جور جشنه، بیا با هم بسازیمش
این تموم چیزی بود که میتونستم به تو و بقیه بگم لوییزا
اگه منو میخوای همونطور که هستم قبولم کن
این تنها راهیه که شاید بتونیم همدیگه رو پیدا کنیم
+ + +
از فیلم
هشت و نیم / Federico Fellini
به آخر خط رسیدن که به معنی پایان زندهگی نیس
سعی نکن همه چی رو کنترل کنی، فقط ولش کن
+ + +
از فیلم
Fight Club
از کسی نمیپرسند چه هنگام میتواند خدانگهدار بگوید
از عادات انسانیاش نمیپرسند
از خویشتناش نمیپرسند
زمانی به ناگاه باید با آن رو در روی درآید
تاب آرد
بپذیرد
وداع را
درد مرگ را
فرو ریختن را
تا دیگر بار بتواند که برخیزد
+ + +
مارگوت بیکل / احمد شاملو
جمع من با جمع قسمتهام برابر نیست
از فیلم
Before the devil knows you are dead
بگذار ما نویسندهگان، اتمها را به ترتیبی که بر مغز فرود میآیند ثبت کنیم. بگذار ما الگوهایی را دنبال کنیم که در ظاهر هیچ سنخیتی با هم ندارند اما هزاران تاثیر بر آگاهی بر جا میگذارند. بگذار زندهگی را دستکم نگیریم و بدانیم در ورای آنچه کوچک یا بزرگ میدانیم چیز دیگری در جریان است.
ویرجینیا وولف
غازه پرید توو استخر
حسنی: تو اردکی یا غازی؟
غازه: من غاز خوش زبانم
حسنی: میای بریم به بازی؟
غازه: نه جانم
حسنی: چرا نمیای؟
غازه: میخوای یههو بریزن توو استخر دمار از روزگارمون درآرن؟ تو هم دلت خوشهها حسنی! بسه دیگه، بیا از قصهها بیرون...
در ادامهی اجرای طرح پلمپ کردن باشگاههای بولینگ تهران، فدراسیون «بولینگ» به فدارسیون «گل یا پوچ» تغییر نام داد. این فدراسیون طی بیانیهای از کلیهی علاقهمندان به این رشتهی ورزشی درخواست کرد که به پارکها پناه ببرند، و به سنت دیرینه برای هم مشت گره کنند و خالیبازی راه بیاندازند و اگر فقط در کافیشاپ یکی از آن باشگاهها (که بیشک تنها اماکنی جهت فسق و فجور به حساب میآمدند) سیگار کشیدن آزاد بود، در پارکها با خیال راحت، هر چه دلشان میخواهد بکشند و بزنند به سلامتی ِ پوچی بر بدن و دسته جمعی بروند به جهنم.
نمیدونم چرا وبلاگم از دیروز که بهروزش کردم باز نمیشه
دو سه ساعتی هم هس که دیگه واسه هیشکی نمیتونم کامنت بذارم
این پست رو فقط واسه این گذاشته بودم که امتحانی کنم، بلکه درست شه، شد!!!!!!
حالا زده بهسرم پاکش نکنم که توو حافظهی تاریخیمون بمونه!!!!
اگر یک روز چشم باز کنید و ببینید در سرزمینی هستید که زباناش را نمیدانید و مردماناش هم متقابلن سر از زبان شما درنمیآورند، و هیچ زبان مشترکی هم در کار نیست، با این فرض (تو بگو محال) که هیچ راه خلاصی هم از آنجا وجود نداشته باشد، اگر یک نفر پیدا شود که درست و دقیق (دقیقن با اینهمه اغراق، باز هم تو بگو محال)، بدون هیچ کم و کاست یا حتا لهجهای که حالتان را خراب کند، به زبان شما حرف بزند، چه احساسی بهتان دست میدهد؟
آه، بله، میفهمم. فوقالعادهست.
و حالا اگر آن یک نفر، بله همان یک نفر ِ زبانبفهم، تحت هیچ شرایطی، نخواهد (یا اجازه نداشته باشد!) با شما حرف بزند چه؟
آه، بله... میفهمم...
البته فهمیدن ِ من (بگویی محال راه دوری نمیرود) همانقدر به درد شما میخورد که بود و نبود ِ آن یک نفر. این بود و نبود ِ لعنتی با همه فرقی که نمیکند احتمالن یک فرق لعنتیتری برای خیلیها میکند. فرقی که توی دل ِ آدم دود میکند، مثل آخرین کبریت ِ توی قوطی که کشیده باشی و سرش جرقهای زده باشد و بیآنکه آتش گرفته باشد، سوخته باشد. شما کدام دسته از آن خیلیها هستید؟
آه، بله، سعی میکنم که بفهمم!

وقتی تیانا و پرنس ناوین که به قورباغه تبدیل شده بودند، رفتند و رفتند و خودشان را به مامان اُدی رساندند تا جادویی سرهم کند که آنها دوباره انسان شوند، مامان اُدی ازشان پرسید:
آدم بودین مگه چه غلطی کردین که باز میخواین آدمتون کنم؟!
+
مامان اُدی! این قصه سر دراز دارد... نگو نه
با کمال تاسف و تاثر به اطلاع کلیه (و نیز گوش و چشم و قلب و مغز) دوستان و اقوام و آشنایان عزیز میرسانم:
گوشی اینجانب در اثر بیاثری پکید و اطلاعات آن پرید.
نامبرده در حین جان به جانآفرین تسلیم کردن دستگیر و زندانی شد .وی هماکنون دوران محکومیت خود را با موفقیت پشت سر گذاشته، بهزودی به آغوش امن جامعه باز خواهد گشت.
لذا از شما مردم غیور و همیشه در صحنه خواهشمندم با رساندن شمارههای خود، بیماری را از مرگ حتمی برهانید و خانوادهای را از نگرانی درآورید و میهن خویش را کنیم آباد.
نکتهی اخلاقی:
همین الان بردارید قبول زحمت بفرمایید یک بکآپی چیزی از فونبوک ِ مادرمرده و مابقی اطلاعاتتان در هر سوراخ سنبهای که گذاشتهاید تهیه کنید، تا به حال و روز ِ دست و لب گزیدن من نیفتید.
از ما گفتن
+
منتظر سونامی ِ کمکهای بیدریغ و بادریغ شما هستم...
]آیکون سرافکندهگی در عین متنبهشدهگی[
+ +
امیدوارم به اندازهی کافی توی دام دلسوزی به حال من افتاده باشید
که نخواهید بابت تاخیر طولانیام توبیخام کنید!
+ + +
و ضمنن
فرصتشمار صحبت،کز این دو راه منزل
چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن
نوشتن، سخت هم اگر باشد از ننوشتن سختتر نیست.
+
حس و حال آدمی را دارم که همین دیروز ۳۴ سالهگیاش را پشت و رو کرده و یک پیانوی درسته هدیه گرفته و آوازهای غمناکاش را روی کیکاش فوت کرده تا بروند با ابرها روی دنیا شیرینی ببارند.
و حس و حال هر چیزی را تنها زمانی میتوانی با گوشت وخونات احساس کنی که آن را عینن تجربه کرده باشی.
عینن تجربه کردهام...
سلام دنیا، سلام
و ممنونام بابک

به خندهداری این که یک نفر بیاحتیاطی میکند اما یک نفر دیگر باردار میشود، آریشکا متولد شد.
صاحباش داشت با بلاگفا ورمیرفت ببیند میتواند یک در اتاقی چیزی مجازی هم که شده برای خودش دست و پا کند، که خانهبهدوشیاش لو رفت و گیر افتاد. بعد مثل همهی وقتها که گیر میافتد و نمیتواند از آن چیز که وقت صرفاش کرده، بگذرد، نگذشت.
بعد فکر کرد حالا که اینجا کاغذی نیست، حالا که میشود با نور حرف زد، سیاه رنگ مناسبی برای وراجی رنگهاست. آن موقع فکرش را هم نمیکرد کسی این انتخاب رنگ قالب را پای سیاه دیدن زندهگی و این جور چیزها بگذارد. او فقط داشت به رنگها فکر میکرد، به همهی رنگها. در واقع او هنوزم که هنوز است از توی جعبههای مداد رنگی بیرون نیامده است. آن جعبههای 6تایی یا 12تایی را یادتان میآید که اصلن تویشان مداد سیاه نبود؟ یا آن 24تاییها که سیاههاشان دستنخورده و طفلکی یک گوشه میافتادند. نه این که عقدهی دستمالی شدن داشتندها، نه. از این که نمیتوانستند دو تا خط سیاه بکشند که به خیال خودشان، برجستهگیها و فرورفتهگیها را بهتر نشان دهد، دمق بوند. وگرنه هیچکس آرزوی دم به دقیقه توی ماتحت مدادتراش رفتن که ندارد.
این وراجیها را کردم که بگویم رنگیپنگیتر هم میتوانیم به دنیا و خرت و پرتهای توویاش نگاه کنیم. کسی که ابزار حرف زدناش تنها کلمه نیست، مثل من، آدم شلوغی به نظر میرسد، مثل همه، با تنهاییاش یکی زیر یکی رو بازی میکند، میشود کشباف. هر کاری دلتان میخواهد بکنید، کش میآید.
راستاش اینجا بهانهی شروعش شعر بود. شعری که به عقیدهی من بدون مخاطب نمیتواند از عرض خیابان بگذرد. خیابانی که هر روز شلوغتر میشود با جورواجوی ِ مغازهها و سلیقهها و پلیسهای سوت به دستِ دههای قبل، با ماشینهای با بوقهای مدل بالا و تخت ِ گاز رو. البته بماند که شعر در حد بهانه ماند و آریشکا در پیادهرو.
و باز به عقیدهی من، کسی که فقط برای خودش یا دلاش مینویسد، خب، میرود توی دفترش مینویسد، توی هاردش ذخیره میکند، برنمیدارد وبلاگ به دنیا بیاورد و بعد بگوید مخاطب داشتن یا نداشتن برایاش فرقی نمیکند. درست به این میماند که بچهای را که به دنیا آوردهای نگذاری هیچ خاله و عمویی هیچ وقت بغلاش کنند، هیچ وقت نگذاری برود بیرون، هیچ وقت نفرستیاش مدرسه! کسی که وبلاگ راه میاندازد حتا اگر سالی یک بار درش را باز کند درست مثل نقاشیست که نمایشگاه برگزار کرده باشد، تمام. دیگر نمیتواند بردارد مثلن رنگهایاش را بریزد توی حلق مردم که دربارهی کارهایاش حرف نزنند.
و خب، اینها عقیدهی من است به هر حال. بد یا خوب، آریشکا توانست به صاحباش دوباره نوشتن را یادآوری کند. آریشکا نوزادی بود که به غذا احتیاج داشت، به مراقبت، حتا به خواب. مثل همهی نوزادانی که بدون ونگ زدن، بدون خرابکاری تووی پوشکشان، و بدون ساعتهای ِ طولانی خواب، بزرگ نمیشوند. همین آریشکا هر از گاهی تمرین ِ تحمل میشود. وقتی خستهام مثل فرزندی که لبخندش در میانسالیِ آدم بزرگ میشود، برایام صندلی میآورد، با یک فنجانِ خالی که هر چه قدر دلام بخواهد تویاش نگاه کنم و سرنوشتام را تکان بدهم.
کسی که بیاحتیاطی کرده بود رفته است. این بچه تصمیم ندارد همهی عمرش را دنبال علامت سوالهای بیپدرش بگردد. پس میرود و یک صندلی هم برای خودش میآورد. فنجانها را کنار میگذارد و نگاه من را به ادامهی خودش کوک میزند. منی که ماندهام با یک بند ناف بند نیامدنی که از دو سر، سرم برای دوست داشتن درد میکند. دوست داشتن خودم، دوست داشتن زندهگی با نفرتانگیزهاش، دوست داشتن دوستان دیده و نادیدهای که یخچال خانهام را بارها، از شیشههای مربا پر کردهاند. دوست داشتن کَرهی خالی با نان، دوستداشتن مداد سیاهها، دوست داشتن (حتا) کسانی که حرفهای در ِ گوشی را تووی گوش آدم میزنند. و دوست داشتن مدادتراشها، با آن لبخندهای فلزیشان. لبخندهایی که تیزشان را بیشتر دوست دارم. مدادتراشهای کند کاری به جز نوک شکستن بلد نیستند.
یک روز که خیلی گرسنه هستی میروی سمت یخچال، سراغ شیشه مربایی که از یکی دو ماه پیش یک قالب کره هم گذاشته بودی تنگاش برای یک همچنین روزی. چون مربا با کره معرکه میشود.
لازم به توضیح نیست که چهطور وقتی درش را باز میکنی، چشمانات از حدقه درمیآیند و در لایههای متراکم کپک فرو میروند.
گرسنهگی را - با آن که اصلن کار آسانی نیست - میگذاری یک کناری و با کپکها وارد گفت و گو میشوی. به عنوان ذخایر عظیم آنتیبیوتیک جدیشان میگیری و هر چه دریچهی مثبت برای این جور مواقع کنار گذاشته بودی رو میکنی. آن صدا قشنگه که صاحب ِ نیمه فرشتهاش نه روی شانهی راستات بند میشود نه روی شانهی چپات، هی زیر گوشات میگوید: به همه جایات که تا به حال دروغ گفتهای، بیا و به ذائقهات هم بگو. اما همان تصور طعم کپک که با گاز گرسنهگی معده توی دهنات جمع میشود کافیست بیخیال این امتحان بشوی. شاید وقتاش رسیده باشد برای یک بار هم که شده یک جایی توی زندهگیات قبول کنی که دیر جنبیدهای. حتا شیشههای مربا هم عقربههای نامریی دارند. زمان در تمام لحظاتی که میایستی و ساعتها در رویاهایات پرواز میکنی، یک لحظه هم برایات نمیایستد. با این حال، یک جور میل سیریناپذیر که اشتهایاش را با تصور این جور صحنههای دل و روده به هم زن، از دست نمیدهد تشویقات میکند این اتفاق فرخنده را با بدشانسیهایی که این روزها پشت هم به پشتات میزنند ربط دهی. ربط نمیدهی. و خیلی خونسرد طوری که انگار ترجیح بدهی تا کسی نفهمیده اوضاع را جمع و جور کنی، اوضاع را جمع و جور میکنی. هرچند در خانهای که توی یخچالاش، تا همین چند دقیقه پیش، فقط همین یک شیشه مربا و یک قالب کره پیدا میشد، کسی هم نیست که بفهمد. اما چه میشود کرد، بعضی رفتارهای نمایشی به مرور جزیی از آدم میشوند.
«تجربهی جالبی بود». سعی میکنی از این زاویه به قضیه نگاه کنی. بانمکتر میشود حتا درست در لحظهای که دهنات از تمام مزهها فقط تلخی را میفهمد.
اما جالبتر از همه، یک موضوع است که از ذهنات بیرون نمیرود هیچوقت. این که تو، از آن قالب کره که دستنخورده و تنها به یخچالی برمیگردد که بدون در نظر گرفتن کلیهی دلایل فیزیکی و ادلهی علمی، به طرز بیرحمانهی اغراقشدهای، حالا سرمایاش - فقط برای آن یک قالب کره البته - دست کم دو برابر شده است، طفلکیتر نیستی.
بعضی چیزها عین ادرار ِ دور کاسهی توالت، اگر همان موقع آب نریزی که برود، بویشان تا مدتها نمیرود که نمیرود.
این یکی از نفرتانگیزهای من است.
یکی دیگرش جمع کردن موهای دیگران است با مخلفات لزج معمول، از توی صافی ِ خروجی آب حمام.
عنکبوت از آن دو تای اولی به مراتب نفرتانگیزتر است.
اما من این روزها، باز، تا فرصتی گیر میآورم مینشینم و (یا همانطور ایستاده یا در حال حرکت و یا حتا در خواب) بیشتر به قشنگی ِ تخم سگ ِ زندهگی فکر میکنم که تویاش همهی اینها هم هست. [تخم سگ را با همان لحنی بخوانید که یک بچهی لَوَند ِ توو دلبرو را ناز میدهید]
زندهگی هم عین آدمهاست. وقتی بزرگ میشود، سگی میشود. نمیشود نازش داد. و تخماش هم دیگر نیست. نمیخواهم برگردم به جعبههای جورواجوری که از بچهگی لای ابرها و ستارهها، یک جاهایی از آسمان جا دادهام، اما خیال هم ندارم بیخودی بزرگاش کنم روی زمین یا زیر آن. بعضی تخمها را نباید کاشت. آمدیم درخت بائوباب از آب درآمد، همانها که شازده کوچولو مجبور بود یک عمر، هر روز مواظبشان باشد مبادا ریشههاشان سیارهی کوچکاش را بخشکاند. سیارهی من با همهی بزرگیاش دل کوچکی دارد. سیارهی من زندهگی من است. دلام میخواهد این زندهگی ِ طفلکی را طوری توی بغلام بگیرم که زندهگی دلاش میخواهد من ِ طفلکی را توی بغلاش بگیرد. حالا این تصمیم حتا اگر فقط تا پایان این پُست دوام داشته باشد باز هم شیرین است. مثل لحظهای که بداخلاقترین آدمها وقتی به یکی از آن بچه لوندهای توو دلبرو میرسند، یک جور لبخند نامریی میزنند یا برمیدارند و بیهوا در یک حرکت ترجیحن مخفیانه و در عین حال جدی، لپاش را میکشند.
یک لبخند، یکجور شادی ِ قلقلک دهندهی حتا کاملن مخفی، آن هم اگر یک لحظه باشد در طول یک بیست و چهار ساعت ِ از خیلی نظرها نفرتانگیز... ارزشاش را دارد، ندارد؟
این کرهی آبی- خاکی، هرچهقدر هم ریشههای خشکاننده توی دلاش کاشته باشند، تووی آسمان و برای سیارهها و ستارههای دیگر، دارد میدرخشد.
ساراماگو یک بار در ِگوشی یک جملهای از کتاب قصهی جزیرهی ناشناختهاش به من گفت، و من آن جمله را تا به حال، هزار بار به هزار نفر در ِگوشی و بلندبلند گفتهام:
برای دیدن یک جزیره باید از آن جزیره جدا شد

هر مرد، زن، و بچهیی که زندهس، باید یه بار قبل از اینکه بمیره کویر رو ببینه
تا مایلها دراطرافت هیچی نیس، هیچی به جز شن، صخرهها، کاکتوسها و آسمون آبی. یه روح هم نمیبینی
هیچ آژیری، هیچ صدای دزدگیری، هیشکی واسه تو بوق نمیزنه. هیچ دیوونهیی توی خیابون فحش نمیده یا نمیشاشه
میتونی سکوت رو اونجا پیدا کنی، آرامش رو پیدا کنی، میتونی خدا رو پیدا کنی
پس میرونیم به سمت غرب
اینقد میرونیم تا یه شهر خوب و کوچیک پیدا کنیم
این شهرهای خارج از کویر، میدونی چرا اونجا قرار دارن؟
چون آدمها میخوان از یه جای دیگه دور باشن
کویر برای شروع دوبارهس
امکان به وجود اومدن این زندهگی، بیشتر از بهوجود نیومدنشه
از فیلم 25th hour
عکس از پیروز پارسا