تبليغاتX
آریشکا
من مرد خداحافظی همیشه‌گی نیستم


حالا که دیگر تمام شد. این‌ها را برای آخرت‌تان می‌گویم

این نمایشگاه کتاب طفلکی از آن سال‌ها که به مصلی تبعید شد، و از آن سال‌ها که خواندنی‌ها و مخاطبان‌اش ریزش کردند، به اندازه‌ی کافی از اعتبارش کم شده است، این که برمی‌دارید درش را به روی امثال نشر چشمه‌ها می‌بندید و حتا در حین برگزاری هم دست از ادا و اصول‌های غیر فرهنگی‌-ادبی‌تان برنمی‌دارید، آخرین چشمه‌های اقبال‌ و اعتبار خودتان را خشک می‌کند.

مردم دارند با همه‌ی آن‌چه بر سرشان می‌آید ماست‌شان را می‌خورند. خب شما هم ماست‌تان را بخورید. چرا مدام برای خودتان دشمن‌تراشی می‌کنید. چرا اصرار دارید از هر راهی که می‌توانید خودتان را ضایع‌تر از این‌ها کنید. این دست و پا زدن‌ها زودتر غرق‌تان می‌کند.

این آدم‌ها که شما هی سوژه دست‌شان می‌دهید، لنگ ِ فرمایشات شما که نیستند. ته‌مانده‌ی امیدشان را مدت‌هاست گذاشته‌اند ته جیب‌شان و به زیر پل کریم‌خان‌ها و گوشه‌های انقلاب و خیابان‌های خاکی آشنا پناه برده‌اند.

از ما گفتن. سوای نمایشگاه گذاشتن‌تان، کمی هم کتاب بخوانید بد نیست. بی‌خیال ِ ادبیات و هنر و فلسفه و روان‌شناسی، که همه‌گی منحط‌اند و انسان‌ را مستقیم به جهنم می‌فرستند، همین که قدری تاریخ بخوانید خوب است. البته حالا که دیگر تمام شده اما به درد آخرت‌تان می‌خورد.




 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 1:18 PM  توسط آریا صدیقی  | 


به فرستنده‌های خود دست نزنید.

مشکل از این گیرنده است که عادت دارد رد امواج را بگیرد و پشت آن‌ها، موجود ِمواج ِ منحصر به‌ فردی را جست‌‌وجو کند.

شما حق دارید یک انسان معمولی مثل همه‌ی آدم‌ها، یا به عجیب و غریب‌ترین شکل  ِ شخصیتی ِ خودتان باشید.

این گیرنده‌ی خطرناک، خطای دید از نوع ِ «دیگر بزرگ‌بینی» دارد، و اجسام  ِ دور را بزرگ‌تر از آن‌چه هستند می‌بیند.

نزدیک نشوید لطفن. همان‌جا که هستید بمانید حتا اگر واقعیت نداشته باشید.






+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 4:37 PM  توسط آریا صدیقی  | 

«این آن»

 

 

 

خودم را که لای لحاف پیچانده بودم

روبان می‌زنم و به بهار تقدیم می‌کنم

 

 

سال نو

کودکی‌ست

که روبان‌ها و کاغذ کادوها را پاره می‌کند

و همیشه توی آن‌ها

دنبال چیز هیجان‌انگیزتری می‌گردد

سرگرمی ِ تازه‌ای

که یا

با هدیه‌ی بعدی فراموش می‌شود

یا

روی‌اش اسم‌ می‌گذارد و

زیر بالش‌اش نگه می‌دارد و

وقتی بزرگ شد

برای کودکان‌اش تعریف می‌کند

 

 

 

فردا صبح

با همین برفی که بند نمی‌آید

خودم را لحاف‌پیچ و روبان‌زده

به دست سال دیگری

که اسم‌اش همیشه «سال نو» است می‌سپارم و

در ساعت هشت و چهل و چهار دقیقه بهار می‌شود

 

 

 

 + + +

آریا صدیقی

اسفند 90



با آرزوی آرزوهایی نو








+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 5:28 PM  توسط آریا صدیقی  | 



 

دست‌ام را به سمت دختری که کف قطار نشسته بود دراز کردم که بتواند راحت‌تر بلند شود. گفت دنبال جایی می‌گشته که دست‌اش را به آن بگیرد. دیده بودم که دارد دنبال دیواری، میله‌ای، چیزی می‌گردد. گفتم: «خب بگو!»، و لبخند کشیده‌ی صداداری زدم.

گاهی در کم‌تر از ده بیست‌ سانتی ِ آدم کسانی منتظر کمک کردن ایستاده‌اند. خود ِ من بارها دل‌ام دست کسی را برای بلند شدن خواسته است، می‌فهمم.

این‌ها ولی دیگر به او نگفتم.

 

تمام فاصله‌ی مترو تا فلکه‌ی دوم  ِ آریاشهر، لبخندم را ول کرده بودم روی صورت‌ام، عین آدم‌هایی که راه می‌روند و سیگار می‌کشند، و عین خیال‌ام هم نبود که دیگران چه فکری می‌کنند.

اصلن از خدام هم بود که یکی نگاه‌اش توی خنده‌ام گیر کند و من هم بردارم و ساده‌گی ماجرا را برای‌اش تعریف کنم. اما آدم‌ها این‌جور مواقع معمولن نگاه‌شان را، انگار دست بچه‌ای را گرفته باشند، به زور هم که شده به یک ور دیگر می‌کشانند و خنده یا تعجب‌‌شان را از چشم بقیه پنهان می‌کنند.

لبخندم نصف‌اش برای این بود که بارها و بارها پیش‌ آمده که کف قطار نشسته باشم ولی هیچ بار تا امروز پیش نیامده برای بلند شدن، از کسی دست‌اش را بخواهم. یعنی یکی نیست به خودم بگوید: «خب، بگو!»


و این که یک‌هو به یاد این موضوع افتادم که پیش‌ترها، همین اتفاق‌های ساده را برمی‌داشتم و می‌نوشتم توی وبلاگ‌ام و با دیگران در میان می‌گذاشتم. این هم نصفه‌ی دیگر  ِ دلیل لبخندم.

با همین فکرهای پیش پا افتاده بود که امروز، طول ِ راه، ‌مثل مرغی که باد لای پرهای‌اش انداخته باشد، کم‌تر از ده بیست سانت بالاتر از سطح زمین راه می‌رفتم و خوش‌حالی ِ خنکی زیر پوست‌ام احساس می‌کردم، از همان‌ها که وقتی خوب توی تن‌ات افتاد یک قدری مورمورت می‌شود.






+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 3:43 PM  توسط آریا صدیقی  | 



تولد

 

 

می‌خواهم یک بطری آب‌معدنی باشم امسال

روی خودم بنویسم

پر شده از چشمه‌های نمی‌دانم کجای البرز

سد کرج

و رودخانه‌هایی که این‌همه سال از به دریا نریختن خسته نمی‌شوند

 

می‌خواهم شما را بی‌دلیل

به یاد جویی که خیابان ولی‌عصر را هرگز تنها نمی‌گذارد بیندازم

با آشغال‌های‌اش

با آشوب روزهای بارانی‌اش

با آن ‌لهجه‌ی شمال شهری‌اش

با بوی برگ‌های چنارش

چنارهایی که فقط توی ولی‌عصر این بو را می‌دهند

این را هر کسی که دو تا خیابان بیش‌تر توی زنده‌گی‌اش دیده باشد می‌داند

 

 

 

امسال می‌خواهم همان یک بطری آب معدنی باشم

در تیراژ دو هزار و پانصد و چند جلدی‌ام

بدون طرح جلد، بدون جلد

پشت ویترین خودم بنشینم و به خیابان‌ها و آن‌ها نگاه کنم

آن‌ها که می‌توانند آن طرف‌ام را هم ببینند

بی‌آن‌که نگاه‌شان پلاستیکی و خیس شود

و به یاد روزهایی بیفتند

که سرهاشان را زیر شیرها می‌گرفتند

و آب‌خوری مدرسه‌ها، که زنگ‌های تفریح، پر از کله‌های وارونه بود

 

من را وارونه کنید، سربه‌سر قله‌ها می‌گذارم

جاری می‌شوم و راه به گودال‌هایی در آسمان‌ها پیدا می‌کنم

 

 

 

 

 

به برچسب دورم توجه نکنید

من را دور از نور آفتاب... فکرش را هم نکنید

درسته بگذاریدم توی ترک‌خورده‌گی ِ خنده‌ی خورشید

پوست تیره بیش‌تر به من می‌آید

می‌خواهم امسال

یک بطری نیم‌ لیتری آب معدنی ِ برنزه

با دری که رنگ‌اش آبی نباشد باشم

 

 

 

 

+ + +

 

 

آریا صدیقی

تهران – زمستان 90



 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 10:25 AM  توسط آریا صدیقی  | 





من از پایان می‌ترسیدم و آغاز کردم







+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 3:10 AM  توسط آریا صدیقی  | 



...

به همه‌ی اون چیزایی که نمی‌تونی بخری نگاه می‌کنی. الان دیگه حتا نمی‌خوای که بخری

همه‌ی اون چیزایی که هنوز هستن وقتی تو رفتی، وقتی تو مردی، و بعد می‌فهمی همه‌ی اون چیزایی که از پشت شیشه‌های روشن نمایش داده می‌شن، همه‌ی مدل‌ها، کاتالوگ‌ها، همه‌ی رنگ‌ها، همه‌ی پشنهادهای ویژه، همه‌ی دستورالعمل‌های مارتا استیوارت، غذاهای چرب، همه و همه سعی می‌کنن ما رو از مرگ دور نگه دارن. اما کاری هم از پیش نمی‌برن

.

.

.

بعضی از ما نمی‌تونیم اون طوری زنده‌گی کنیم که بقیه از ما می‌خوان. اهمیتی هم نداره که چه‌قد سخت تلاش کنیم، ... نمی‌تونیم

.

.

.

یه مرده چیزی رو حس نمی‌کنه حتا افسوس رو




+ + +


از فیلم

My life without me




+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 3:2 AM  توسط آریا صدیقی  | 



ما در حال خفه شدن با تصاویر، کلمات و صداها هستیم


زنده‌گی یه جور جشنه، بیا با هم بسازیم‌ش

این تموم چیزی بود که می‌تونستم به تو و بقیه بگم لوییزا

اگه منو می‌خوای همون‌طور که هستم قبول‌م کن

این تنها راهیه که شاید بتونیم همدیگه رو پیدا کنیم



+ + +


از فیلم

هشت و نیم / Federico Fellini





+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 2:50 AM  توسط آریا صدیقی  | 



به آخر خط رسیدن که به معنی پایان زنده‌گی نیس

سعی نکن همه چی رو کنترل کنی، فقط ول‌ش کن



+ + +


از فیلم

Fight Club





+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 2:40 AM  توسط آریا صدیقی  | 



از کسی نمی‌پرسند چه هنگام می‌تواند خدانگه‌دار بگوید

از عادات انسانی‌اش نمی‌پرسند

از خویشتن‌اش نمی‌پرسند

زمانی به ناگاه باید با آن رو در روی درآید

تاب آرد

بپذیرد

وداع را

درد مرگ را

فرو ریختن را


تا دیگر بار بتواند که برخیزد




+ + +


مارگوت بیکل / احمد شاملو




+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 2:35 AM  توسط آریا صدیقی  | 

 


جمع من با جمع قسمت‌هام برابر نیست


از فیلم

Before the devil knows you are dead





 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 2:30 AM  توسط آریا صدیقی  | 

 

 

بگذار ما نویسنده‌گان، اتم‌ها را به ترتیبی که بر مغز فرود می‌آیند ثبت کنیم. بگذار ما الگوهایی را دنبال کنیم که در ظاهر هیچ سنخیتی با هم ندارند اما هزاران تاثیر بر آگاهی بر جا می‌گذارند. بگذار زنده‌گی را دست‌کم نگیریم و بدانیم در ورای آن‌چه کوچک یا بزرگ می‌دانیم چیز دیگری در جریان است.

 

ویرجینیا وولف

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 11:58 AM  توسط آریا صدیقی  | 

 

 

غازه پرید توو استخر

حسنی: تو اردکی یا غازی؟

غازه: من غاز خوش‌ زبان‌م

حسنی: میای بریم به بازی؟

غازه: نه جان‌م

حسنی: چرا نمیای؟

غازه: می‌خوای یه‌هو بریزن توو استخر دمار از روزگارمون درآرن؟ تو هم دل‌ت خوشه‌ها حسنی! بسه دیگه، بیا از قصه‌ها بیرون...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 3:49 PM  توسط آریا صدیقی  | 

 

 

در ادامه‌ی اجرای طرح پلمپ کردن باشگاه‌های بولینگ تهران، فدراسیون «بولینگ» به فدارسیون «گل یا پوچ» تغییر نام داد. این فدراسیون طی بیانیه‌ای از کلیه‌ی علاقه‌مندان به این رشته‌ی ورزشی درخواست کرد که به پارک‌ها پناه ببرند، و به سنت دیرینه برای هم مشت گره کنند و خالی‌بازی راه بیاندازند و اگر فقط در کافی‌شاپ یکی از آن باشگاه‌‌ها (که بی‌شک تنها اماکنی جهت فسق و فجور به حساب می‌آمدند) سیگار کشیدن آزاد بود، در پارک‌ها با خیال راحت، هر چه دل‌شان می‌خواهد بکشند و بزنند به سلامتی ِ پوچی بر بدن و دسته جمعی بروند به جهنم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 10:16 AM  توسط آریا صدیقی  | 

 

 

نمی‌دونم چرا وبلاگ‌م از دیروز که به‌روزش کردم باز نمی‌شه

دو سه ساعتی هم هس که دیگه واسه هیشکی نمی‌تونم کامنت بذارم


این پست رو فقط واسه این گذاشته بودم که امتحانی کنم، بلکه درست شه، شد!!!!!!

حالا زده به‌سرم پاک‌ش نکنم که توو حافظه‌ی تاریخی‌مون بمونه!!!!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 1:15 PM  توسط آریا صدیقی  | 

 

 

اگر یک روز چشم باز کنید و ببینید در سرزمینی هستید که زبان‌اش را نمی‌دانید و مردمان‌اش هم متقابلن سر از زبان شما درنمی‌آورند، و هیچ زبان مشترکی هم در کار نیست، با این فرض (تو بگو محال) که هیچ راه خلاصی هم از آن‌جا وجود نداشته باشد، اگر یک نفر پیدا شود که درست و دقیق (دقیقن با این‌همه اغراق، باز هم تو بگو محال)،‌ بدون هیچ کم  و کاست یا حتا لهجه‌ای که حال‌تان را خراب کند، به زبان شما حرف بزند، چه احساسی به‌تان دست می‌دهد؟

آه، بله، می‌فهمم. فوق‌العاده‌ست.

و حالا اگر آن یک نفر، بله همان یک نفر ِ زبان‌بفهم، تحت هیچ شرایطی،‌ نخواهد (یا اجازه نداشته باشد!) با شما حرف بزند چه؟

آه، بله... می‌فهمم...

 

البته فهمیدن ِ من (بگویی محال راه دوری نمی‌رود) همان‌قدر به درد شما می‌خورد که بود و نبود ِ آن یک نفر. این بود و نبود ‌ِ لعنتی با همه فرقی که نمی‌کند احتمالن یک فرق لعنتی‌تری برای خیلی‌ها می‌کند. فرقی که توی دل‌‌ ِ آدم دود می‌کند، مثل آخرین کبریت ِ توی قوطی که کشیده باشی و سرش جرقه‌ای زده باشد و بی‌آن‌که آتش گرفته باشد، سوخته باشد. شما کدام دسته از آن خیلی‌ها هستید؟

آه، بله، سعی می‌کنم که بفهمم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 11:35 AM  توسط آریا صدیقی  | 

 

 

پرنسس و قورباغه

 

وقتی تیانا و پرنس ناوین که به قورباغه تبدیل شده بودند، رفتند و رفتند و خودشان را به مامان اُدی رساندند تا جادویی سرهم کند که آن‌ها دوباره انسان شوند، مامان اُدی ازشان پرسید:

آدم بودین مگه چه غلطی کردین که باز می‌خواین آدم‌تون کنم؟!

+

مامان اُدی! این قصه سر دراز دارد... نگو نه

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 1:7 PM  توسط آریا صدیقی  | 

 

 

با کمال تاسف و تاثر به اطلاع کلیه‌ (و نیز گوش و چشم و قلب و مغز) دوستان و اقوام و آشنایان عزیز می‌رسانم:

گوشی این‌جانب در اثر بی‌اثری پکید و اطلاعات آن پرید.

نامبرده در حین جان به جان‌آفرین تسلیم کردن دستگیر و زندانی شد .وی هم‌اکنون دوران محکومیت خود را با موفقیت پشت سر گذاشته، به‌زودی به آغوش امن جامعه باز خواهد گشت.
لذا از شما مردم غیور و همیشه در صحنه خواهشمندم با رساندن شماره‌های خود، بیماری را از مرگ حتمی برهانید و خانواده‌ای را از نگرانی درآورید و میهن خویش را کنیم آباد.

 

نکته‌ی اخلاقی:

همین الان بردارید قبول زحمت بفرمایید یک بک‌آپی چیزی از فون‌بوک ِ مادرمرده و مابقی اطلاعات‌تان در هر سوراخ سنبه‌ای که گذاشته‌اید تهیه کنید،‌ تا به حال و روز  ِ دست و لب گزیدن من نیفتید.

از ما گفتن

+

منتظر سونامی ِ کمک‌های بی‌دریغ و بادریغ شما هستم...

                                                                           ]آیکون سرافکنده‌گی در عین متنبه‌شده‌گی[

 

+ +

امیدوارم به اندازه‌ی کافی توی دام دلسوزی به حال من افتاده باشید

که نخواهید بابت تاخیر طولانی‌‌ام توبیخ‌‌ام کنید!

+ + +

 

و ضمنن

فرصت‌شمار صحبت،‌کز این دو راه منزل

                           چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 2:43 PM  توسط آریا صدیقی  | 

 

 

نوشتن، سخت هم اگر باشد از ننوشتن سخت‌تر نیست.

+

حس و حال آدمی را دارم که همین دیروز ۳۴ ساله‌گی‌ا‌ش را پشت و رو کرده و یک پیانوی درسته هدیه گرفته و آوازهای غمناک‌‌اش را روی کیک‌‌اش فوت کرده تا بروند با ابرها روی دنیا شیرینی ببارند.

و حس و حال هر چیزی را تنها زمانی می‌توانی با گوشت وخون‌ات احساس کنی که آن را عینن تجربه کرده باشی.

عینن تجربه کرده‌ام...

 

سلام دنیا، سلام

 و ممنون‌ام بابک

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 4:55 PM  توسط آریا صدیقی  | 

 

 

آریا و بابک

 

برای پهلو گرفتن، کشتی‌ها دنبال بهانه می‌گردند
و اقیانوسی می‌تواند در کلمه‌ی کوچکی به نام ازدواج آرام بگیرد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 9:43 AM  توسط آریا صدیقی  |