تبليغاتX
آریشکا
من مرد خداحافظی همیشه‌گی نیستم
 

 

چند روز است احساس می‌کنم از ناحیه‌ی صورت،‌ یک‌هو، چند درجه پیرتر شده‌ام، که پس از تقسیم بر بزرگی ِ مخرج، باقیمانده ثابت می‌کند «داری پیر می‌شی و خبر نداری»! اما نکته‌ی جالب‌اش این است که ای دل، این‌همه بال و پر رو از کجا میاری تو آخه؟

با یک حساب سرانگشتی و تازه اگر و تنها اگر داده‌های اول تا امروز که بیست‌ام بهمن است را توی معادله بگذاریم، برای 365 x 34 اُمین بار به این نتیجه خواهیم رسید که قاعدتن من نمی‌توانم مرد خداحافظی همیشه‌گی باشم. به خدا گاهی می‌خواهم بتوانم اما شما نمی‌گذارید. و دقیقن از دست همین شماهاست که می‌خواهم بروم(!) / می‌خواهم بمانم / دارم هی پابه‌پای نرفتن صبوری می‌کنم...

این لینک یکی از هدیه‌های خوشگلی بود که هزار و دو سه‌تایی شادم کرد. حالا در ادامه‌ی بساط تبریک و تشکر، گذاشته‌ام‌اش این‌جا، بل‌که بردارید و کلیک بکنید و بعد روی آن صفحه‌ی سیاه که باز می‌شود هم باز هرچه‌قدر که خواستید و توانستید کلیک‌های دیگری بکنید و به چشم خودتان ببینید که عشق چه کارها که با آدم نمی‌کند، به همین سادگی. به شرط آن‌که فقط یک بار کلیک کنید و فقط برای یک لحظه به صفحه‌ای که چیز زیادی در آن نمی‌بینید نگاه کنید.

+

به احتمال قریب به یقین، توی این روزهای تعطیل،‌ یه واگن باری، قرار است قِل‌م بده ببردم یه جایی توو جنوب. دل‌ام را به کویر می‌زنم اماوازراآ آوازای غمناک‌ام شاید از همیشه بیش‌تر باشد وقتی بیست و دوم بهمن در پیش است.

 

و جمله‌ی آخرم هم برای فروغ، برای سال‌مرگ‌اش، یعنی چهار روز دیگر که خدا می‌داند هر کدام از ما – که تا این لحظه زنده‌ایم – آن روز کجای دنیای بی‌وطنی‌مان باشیم:

... و زخم‌های من همه از عشق است

از عشق، عشق، عشق ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 5:50 PM  توسط آریا صدیقی  | 

  

 

«بخند آریا و نذار هیچ‌کس امکان لبخند رو ازت بگیره»

این جمله را دوست خیلی عزیزی حدود دو ماه پیش از راه دورمان برای‌ام نوشت. روزهایی بود که آریا کم‌تر می‌خندید. امشب اتفاقی دوباره چشم‌ام افتاد به این جمله و لبخندی زدم که هیچ‌کجاش زورکی نبود.

خیلی دوست دارم بدانم دیگران وقتی به یاد من می‌افتند اولین تصویر یا اولین کلمه‌ای که به ذهن‌شان می‌رسد، چه چیزی است؟ گویا باید ترتیب یک همه‌پرسی را بدهم. یک نظرسنجی از نوع  ِ نودی؛ موافقید؟!

 

کسانی را سراغ دارم که تولدشان را بیش‌تر از خودشان، به خانواده و دوستان‌شان تبریک می‌گویم. حالا امشب تولد خودم است و زده است به سرم که یکی از آن رازهای به‌ گور بردنی‌ام را در  ِ گوشی به شما هم بگویم. همیشه آرزو داشتم یکی از آن‌ها باشم، یکی از کسانی که می‌شود تولدشان را به دنیا تبریک گفت!

می‌بینید، به همین ساده‌گی می‌توانم شما را هم بخندانم!!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 1:26 AM  توسط آریا صدیقی  | 


  

چه حس آشنایی بود توی این پست ِCold Silence ، وقتی من هم مدام دچار این داستان‌ها می‌شوم. مثل همین‌ چندی پیش که دوستی بعد از سه‌چهار سال از طریق همین وبلاگ لطف کرد و پیدا شد و خدا می‌داند تا چه اندازه خوش‌حال شدم. حالا ولی نیستم. آدمی مثل من معلوم است که آدم نمی‌شود. معلوم است که نمی‌تواند ذوق‌اش را از این دست اتفاق‌ها و دیدارها ندید بگیرد یا بروز ندهد. آدمی مثل من هرگز نمی‌فهمد چرا بعضی از آدم‌ها بعضی چیزها را با هم قاطی می‌کنند و دوستی‌های قشنگ را می‌گذارند در  ِ کوزه و آب ِ رویاهای بی‌اساس و توقعات عجیب و غریب‌شان را می‌خورند. از روزی که فهمیدم لحظه‌های تلخ فراموش نمی‌شوند همیشه سعی کردم به جای کم کردن از غصه‌ها، شادی‌های‌ام را زیاد کنم. شاید اگر مدتی‌ست که حال‌ام هیچ خوب نمی‌شود دلیل‌اش این باشد که بهانه‌های شادی من تازه‌گی‌ها هی دارند به اندوه‌های تازه‌ای تبدیل می‌شوند.

راست‌اش از این بچه‌بازی‌ها اصلن خوش‌ام نمی‌آید ولی به خدا هر جایی یک حرمتی دارد. به این خانه مهمان عزیزی سر می‌زنند. این که بردارند و به من چیزی بگویند (حتا اگر یک مساله‌ی شخصی باشد و قطعن این‌جا جای این حرف‌ها نیست) یک چیز است، اما بی‌احترامی به بقیه را نمی‌توانم تحمل کنم. به همین دلیل ِ شاید به نظر خیلی‌ها مسخره،‌ مدت‌هاست برای دو تا از دوستان نزدیک ِ حقیقی‌ام، در خانه‌های مجازی‌شان کامنتی نمی‌گذارم. بماند هستند کسانی که از هم‌چنین آب‌های گل‌آلودی، حباب‌های درشتی را به جای ماهی، برای ارتقا مراتب و درجات و میزان محبوبیت‌شان می‌گیرند.

پس لطف کنید و من را ببخشید 1- به خاطر توهینی که در این خلال ممکن است متوجه کسی شده باشد. 2- برای این که به خودم اجازه‌ی تایید نظرات دادم.

 

+


موضوع برمی‌گردد به پست ِ قبلی («اول رئال،‌ بعد تراختور» هم نه، «اول تراختور» !) و لطف یکی از دوستان!

محمدرضای عزیز، جواب شخصی‌تر را می‌توانی زیر همان کامنت بخوانی.

 



 

                                                                              

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 9:38 PM  توسط آریا صدیقی  | 

 

 

مهم نیست دیشب 90 را دیده باشید یا نه،‌ فقط چشمان‌تان را ببندید و دنیای آدم‌هایی را تصور کنید که تراختور همه‌چیزشان است. می‌برد، تشویق می‌کنند،‌ می‌بازد،‌ تشویق می‌کنند،‌ مساوی می‌کند،‌ تشویق می‌کنند. هشت‌صد کیلومتر راه می‌روند که تشویق کنند. آدم‌هایی که همیشه با تراکتورهای خسته‌گی‌ناپذیرشان دنبال آرزوهاشان روی زمین می‌گردند.

بعد چشمان‌تان را باز کنید و آدم‌هایی را تصور کنید که از هر طرف که فکر کنید به دسته‌ی اول می‌خندند(گیرم نشود نخندید). روی هوا هستند و اسب‌هاشان را در آسمان ِ مادرید یا هر جای دیگری جز جایی که هستند می‌تازانند. می‌برند،‌ غر می‌زنند،‌ می‌بازند، غر می‌زنند، مساوی می‌کنند،‌غر می‌زنند و لعنت به دنیایی می‌فرستند که با همه‌ی بزرگی‌اش از نوک بینی‌شان فراتر نمی‌رود.

پس خوش‌به‌حال‌ت تراختور،‌که نداری دل ِ سنگ!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 1:22 PM  توسط آریا صدیقی  | 

 

 

سلام

نه این وبلاگ و نه نویسنده‌اش- که البته کم دم‌دمی نیست- دل‌شان نمی‌خواهد دم‌دمی رفتار کنند. راست‌اش هرچه‌قدر هم که بی‌جهت باشم، از باری به هر جهت بودن خوش‌ام نمی‌آید.

داستان این دیر به‌روز شدن‌ها هم دو تاست. یکی‌اش همان کمبود وقت و امکانات معروف است به‌خدا. دومی‌اش را در  ِ گوشی بخوانید:

مدتی‌ست نمی‌توانم بنویسم. می‌نویسم‌ها، ولی حتا نه جوری که دست‌کم خودم را راضی کند. آن‌قدر ذهن‌ام شلوغ و خسته‌ست، آن‌قدر حواشی و دغدغه‌های درونی و بیرونی‌ام بی‌خودی زیاد شده که نوشته‌های‌ام به شوربایی تبدیل می‌شوند. وقتی توی کله‌ات چندین صدا هم‌‌زمان در انتظار حرف زدن باشند،‌ مثل اسب‌های در پیست، شلیک که می‌کنی فاتحه‌ات خوانده است اگر خودت را به یکی‌شان نبسته باشی.

شعرم هم به پیروی از همین اوضاع، بدجور درد می‌کند.

آدمی با طبیعت اسلومشن‌اش،‌ با سری که درد می‌کند در هر آشی، از انواع سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و ادبی و هنری و علمی و تاریخی و هرچه فکرش را کنید، نقش انواع نخود را بازی کند، خودش را روی دور  ِ تند  ِ آدم‌ها و اتفاق‌ها گذاشته. خب، تصورش را کنید،‌ چهره‌ای که از خودم به نمایش می‌گذارم این روزها، آدم را یاد سینمای صامت می‌اندازد‌ با آن حرکات بریده‌بریده و صدایی که با فونت درشت، بعد از هر تصویر روی صفحه می‌آید.

خودم هم خنده‌ام می‌گیرد. اما خوش‌بختانه چهارشنبه‌سوری نزدیک است. یک عالم سوزاندنی کنار گذاشته‌ام، یک عالم آدم و خاطره و کار و برنامه و آرزوهای عقب‌مانده دارم که باید از روی سرخی و زردی‌شان بپرم.

تازه (زودتر از آن‌ها)، چیزی هم به تولدم نمانده، دلیلی ندارد امسال بیش‌تر از سال‌‌های پیش خوش نگذرد. خصوصن که امسال هم انگار دارد باز عین جشن‌های باستانی،‌ طولانی و خاطره‌انگیز می‌شود!

اولین هدیه‌ام را هم همین شنبه‌ای که گذشت دریافت کردم(!)، از سانتای عزیزی که دل‌اش می‌خواهد برای کارها و دیدارهای دیگر هم وقت داشته باشد و گفت به شما هم بگویم. حالا این تولدبازی هی دارد ادامه‌دار‌تر می‌شود و آن‌جور که بوی‌اش می‌آید قطعن تا انتهای تعطیلات بهمن طول خواهد کشید!

پس سلام

این وبلاگ و نویسنده‌اش بدون نوشتن بلد نیستند زنده‌گی کنند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 5:2 PM  توسط آریا صدیقی  | 

 

                   

 

برای دوستان ِ نزدیک‌ام که راه‌شان دور و دل‌شان کنار همین گریستن است، و سالی دو بار در سال ِ نو دل‌تنگ می‌شوند از زمانی‌ که سرزمین‌شان را پشت سر گذاشته‌اند.

برای میشل که همین نزدیک‌هاست و برای هر کسی که به هر جایی که دل‌اش خواسته دل‌ام را کشیده است و برده است.

سال نوی زمستانی‌تان‌ گرم

+

سال ِ پیش از قول یاستین گوردر نوشته بودم که صلح پیام اصلی کریسمس است، و درست در همان روزها بود که غزه به خاک و خون کشیده شد و ما از آن‌ها نوشتیم و امسال دقیقن در چنین روزهایی، ایران، کربلا را با شمر و یزیدش به چشم دید و ما نه می‌توانیم بنویسیم و نه نمی‌توانیم بنویسیم.

و من باز می‌نویسم: در واقع صلح ...

 

 

تو بخواب بابانوئل

این جوراب‌ها برای پاهایی که به خانه برنمی‌گردند چه هدیه‌ای خواهند داشت؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 5:4 PM  توسط آریا صدیقی  | 

 

 

جهان تصور ماست *

 

این یک عذرخواهی  ِ دیر شده است

از زنده‌یاد عارف عباسی عزیز که جمله‌ای از شعر شاهین دلبری همان‌قدر عزیز را به اشتباه به نام او، در چند پست پیش آوردم. و عذرخواهی از دنیا و عذرخواهی ویژه از شاهین و از شما. و با یک تشکر زبرپوستی از همان دنیای دوست‌داشتنی و از کاسی  ِ عزیزتر از جان‌ام که (با تذکر آیین‌نامه‌ای‌اش) مثل همیشه به موقع به‌ دادم رسید!

 

*شعر عارف را این‌جا بخوانید

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 1:17 PM  توسط آریا صدیقی  | 

 

17 دی کجا بودی؟ ، کارگردان:امیررضا کوهستانی ، عکس:رضا معطریان

        http://theater.ir/news.show/+28005 

 

17دی کجا بودی به کارگردانی امیررضا کوهستانی و به دست‌نوشته‌گی خودش، دارد توی تماشاخانه ایران‌شهر (باغ هنر، جنب خانه‌ی هنرمندان)، با بازی احمد مهران‌فر، الهام کردا، نگار جواهریان، مهین صدری، فاطمه فخرایی و سعید چنگیزیان، در ساعت ۲۰:۳۰ هر روز حتا شنبه‌ها، با تاخیرهای احتمالی البته، اجرا می‌شود این روزها. 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 2:30 PM  توسط آریا صدیقی  | 

 

 

وارطان سخن نگفت

سرافراز

دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت...

+

آقای منتظری خداحافظ

خدایی‌ا‌ش، خودت بگو چه‌طوری این‌طوری رفتی.

مردمان من دو دسته‌اند؛ یکی آن‌ها که توی هر چیزی شک می‌کنند و مرغ‌شان تا آخر دنیا با یک پا تخم می‌کند، و دسته‌ی دوم پر از دسته‌هایی‌ست که اصولن هیچ‌چیز به هیچ‌چیزشان نیست. (البته یک دسته‌سومی‌های نامریی هم دارند این وسط‌ها به درست‌ترین شکل ممکن زنده‌گی‌شان را می‌کنند که ما در این‌جا به‌شان کاری نداریم)

آیت‌اله ِ عزیز که زمانی که عزیزشان بودی عظمایی بودی و امروز گویا از بس که دوست‌ات دارند باور نمی‌کنند رفتن‌ات را و اخبار ایران از خر تصور کردن مردم دست نمی‌کشد... خداحافظ

از آن بالا به این پایینی‌ها بگو بعضی چیزها ارزش یک بار تجربه کردن را هم ندارند. ما انگار ول‌کن معامله نیستیم. بت‌پرستان ِ تاریخ دست‌کم بت‌های‌شان بت بودند؛ تا نشکسته بودند ایستاده بودند و وقتی شکستند، شکستند؛ سنگ بودند، سنگ. انسان نبودند که آدم به همه‌چیز  ِ خلقت شک کند. من سر از کار مردم‌ام درنمی‌آورم. این‌وری و آن‌وری ندارد. دیکتاتوری که دولا‌دولا نمی‌شود، می‌شود؟ واقعیت‌اش این است که ما خودمان جان‌مان برای آقابالاسر داشتن می‌خارد.

آقای عزیز من، تو را هم همان به‌تر که چشم فروپوشیده باشی... خداحافظ

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 5:3 PM  توسط آریا صدیقی  | 

 

سایت رسمی احمد شاملو

      http://www.shamlou.org

 

زيباترين حرف‌ات را بگو
شکنجه‌ی پنهان سکوت‌ات را آشکاره کن
و هراس مدار از آن‌که بگويند
ترانه‌ای بيهوده می‌خوانيد

چرا که ترانه‌ی ما
ترانه‌ی بيهوده‌گی نيست

چرا که عشق حرفی بيهوده نيست
حتا بگذار آفتاب نيز برنيايد
به خاطر فردای ما اگر
بر ماش منتی است
چرا که عشق
خود فرداست
خود هميشه است

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 4:47 PM  توسط آریا صدیقی  |